
مهدیه مالکی/صبا: راما قویدل، فیلمساز، با اشاره به تجربه زیستهاش در بحرانهای مختلف، تأکید میکند که وقایع اخیر تأثیری عمیق بر جهانبینی و نگاه شخصی او گذاشته است. او میگوید این تجربهها قطعاً در کارهای آیندهاش بازتاب خواهد داشت و خود را در موقعیتی میبیند که احساسات پررنگی چون خشم، حیرت و همدلی، بیآنکه بتواند آنها را مدیریت کند، در جانش جریان دارد. قویدل باور دارد وظیفه او یافتن روزنهای برای بیان حقیقت است؛ حتی اگر تنها از کوچکترین پنجره ممکن با مردم سخن بگوید.
این روزها که دشمن به کشور ما حمله کرده و در حال جنگ هستیم، چهطور این وقایع بر جهانبینی شما و نگاهتان به زندگی تأثیر گذاشته است؟ آیا این تأثیر در فیلم یا ایدههای جدیدتان بازتابی خواهد داشت؟
این ماجرا آنقدر هولناک و عجیب است که با وجودِ گذشتِ اینهمه روز از شروعِ جنگِ رمضان، با توجّه به تجربهی جنگ دوازده روزه، هنوز مبهوت و متحیّرم که در چه جهانِ غریبی زندگی میکنیم که با وجودِ همهی مظاهر تمدّن، سازمان صلح جهانی، سازمانِ مللِ متّحد و چه و چه، دو موجودِ به کلّی بیمارِ روح و روان و به کُلّ دیوانه در جهان جنگی به راه میاندازند بدونِ هیچ دلیل و منطقِ عقلایی و بر اساسِ فروضِ واهیای که بارها و بارها در تاریخ معاصر تجربه کردهاند و هماره به بنبست رسیدهاند و باز هم همان روش را تکرار کرده و میکنند؛ از ویتنام و افغانستان و عراق تا به امروز! این چه جهانِ به ظاهر متمدّنی است؟! این همه سازمان و مؤسسات بینالمللی به ظاهر به دنبالِ صلح و آرامش در جهان، که ماهانه میلیاردها دلار هزینهشان میشود، چه کاراییای دارند که نه تنها از اقداماتِ دیوانهوارِ این موجودات جلوگیری نمیکنند، بلکه گاهی همدلی و حتا همراهی هم چاشنیِ داستان میکنند؛ نهایتن لطف کنند و سکوت کنند تا شاید جایی تهماندهی انسانیتِ انسانی سیاسی در کشوری پیدا شود و بپرسد اینها دارند چهکار میکنند و چرا؟!!! با چه منطق و اصل و قانونی؟!!! این چهطور جهانی است؟!!! همهی اینها من را به نتایجی میرساند که مقوّمِ تفکّرات قبلیام است که ماهیتِ جهان و زندگی چیست؟! نپرسید که ترجیح میدهم به این موضوع ورود نکنم؛ در نهایت قطعن در تأثیرگذار خواهد بود و بازتاب خواهد داشت؛ چهگونهگیاش را دقیقن نمیدانم؛ ولی قطعن راما قویدلی که انقلاب و درگیرهای خیابانیِ گروهکها، بمبگذاریهای گروهکها، ترورهای پیدرپی، جنگِ تحمیلی ایران و عراق، تحریمها و منقشاتِ سیاسیِ منطقهای و جهانیِ پس از آن، التهابات و اعتراضات و اغتشاشاتِ درونی و جنگِ دوازده روزه را از نزدیک و به چشمِ خویش دیده است، پس از جنگِ رمضان همان راما قویدل فبل نخواهد بود؛ کمااینکه آنچه در نیم قرنِ عمرش دیده بوده است، چیزهایی کوچک یا کماهمیّتی نبودهاند!
به عنوان یک هنرمند، وقتی جامعه درگیر مسائل بغرنجی مثل جنگ است، چه وظیفهای برای خودتان قائل هستید؟
از به کار بُردنِ عنوانِ هنرمند برای خودم اکراه دارم و معمولن میگویم من کارِ هنر میکنم؛ الان هم به عنوانِ کسی که کارِ هنر میکنم، در ابتدا باید بتوانم در راستای جهانبینیای که در طولِ نیم قرنِ معروض به دست آوردهام، روزنهای بیابم و از حقّانیتِ آن ابتدا خود مطمئن شوم و سپس بکوشم آن روزنه را به هر طریقی که میتوانم به انسانهایی که گوشِ شنیدن، عقلِ اندیشیدن و چشمِ دیدن دارند عرضه کنم تا شاید قدمی باشد رو به پیش. این در حالی است که برای کسی چون من، گاهی چیزی جز یک کانالِ فضای مجازی باقی نمیماند تا بتوانم از پنجرهاش با کسانی که عرض کردم، حرف بزنم؛ چون ساختنِ فیلم، سریال و حتا نوشتنِ فیلمنامه و داستان برای چون منی، مبتنی بر پارامترهایی است که بهتر است از ورودِ به این مبحث هم بگذریم! از ما بهتران که پیشتازند که عملن علیالدّوام نامشان را در عنوانبندیها میبینیم و چند اسم هم بیشتر نیستند که هماره هستند و خواهند بود. همانها هستند که لِکچرها میدهند، توصیهها میکنند و نصایحِملوکانهشان را در اختیارمان مینهند. پس از سریالِ بینشان چهار سال را به ساختِ مستندهای کوچک فرهنگی گذراندم و راستاش را بخواهید نه میخواستم و نه فکرش را هم میکردم دوباره به تلویزیون برگردم و سریال بسازم؛ چنین مقدّر شد و من با عشق به تقدیر عملن به تلویزیون برگشتم؛ آنهم با کُلّی امّا و اگر و به قولِ معروف ان قُلت که چیزی نمانده بود شروع نکرده از این بازگشت پشیمان شوم. پس در نهایت وظیفهی چون منی که از مابهتران نیست، همان میماند که از بازترین پنجرهی موجود و ممکنی که در دسترس دارم با مردم این ناحیه صحبت کنم و بگذارم نورچشمیها بتازند.
در این دوران، چه احساساتی در شما بیشتر غلبه دارد؟ ترس، امید، خشم، همدلی، یا چیز دیگری؟ چگونه این احساسات را در خودتان مدیریت میکنید؟
صادقانه میگویم در جهان از هیچچیزی نمیترسم؛ خصوصن از مرگ! کسانی که مرا از نزدیک میشناسند به دفعات دیدهاند که حتا در موقعیّتی که میتواند به مرگام هم منجر شود قرار داشتهام و با لبخند از آن بیرون آمدهام! در موردِ امید هم پیروِ داستانِ جعبهی پاندورا چیزی نمیگویم چون بدآموزی دارد؛ امّا خشم؛ خشمی که سالیانِ سال است در تمامِ وجودم لبالب است و گاهی مثلِ آتشفشانِ کوچکی سرریز میکند. مثلِ مشتِ حاجکاظم که پنجرهی آژانسِ شیشهای را شکست! آخِرالأمر این است که مرا خواهد کُشت؛ خشمِ فروخوردهای که مثل سیزیف هر روز و هرروز بر شانههای ناتوانام حمل میکنم و هرگز هم بر زمیناش نخواهم گذارد. مگر میشود آن نمای Over Head (نمایی که از ارتفاعِ بالا و کاملن سرپایین با زاویهی عمودِ صفر درجه گرفته می شود که به نقطه نگاهِ خداوند معروف است) از قبورِ بیش از یکصد و پنجاه فرشتهی کوچکِ مدرسهی میناب را ببینی که تازه برخی در حالِ راستیآزمایی حقیقی بودناش هستند و از خشم ویران و متلاشی نشوی؟!!! بعد هم بانیاناش قرار میشود بعد از بررسیهای کارشناسی دربارهاش اظهار نظر کنند؛ همان بعدی که از ابتدای تاریخ آغاز شده و هنوز فرا نرسیده است و هرگز هم نخواهد رسید. خشم ملموسترین کلمه است. موضوعی که به عنوانِ مثال عرض کردم، مشتی از خروارهاست؛ ولی حالا وقتِ چیزهای دیگر نیست؛ بماند! همدلی و مهر که اگر با وجودمان عجین نباشد، چهگونه کارِ هنر کنیم؟!!! ولیکن در پاسخ سئوالِ شما من تا کنون یادم نمیآید موفّق شده باشم احساسی از احساساتام را مدیریت کنم! اگر میتوانستم شاید کارِ هنر را انتخاب نمیکردم؛ چون فکر میکنم کارِ هنر، رها کردنِ احساس است نه مدیریّتاش!
اگر قرار بود امروز یک فیلم بسازید که بیانگر حس و حال امروز جامعه باشد، آن سکانس چه تصویری از خود داشت؟ چه عنصری در آن کلیدی بود؟
مسئلهی همیشهگیِ ذهنیِ من؛ تلاش برای انسان بودن و نزدیک شدن به معنای حقیقیِ انسانیّت! به کُلّی انسان بودن که مفهومی بسیار عمیق و گسترده است و قرنهاست حُکَما و فلاسفه دربارهاش کوشیدهاند و ما امروز حتا با الفبایش فاصلهای هولناک داریم؛ ترجیح میدهم بیشتر از این به این مبحث ورود نکنم؛ چون از زخمهایم جوی خون جاری خواهد شد!