
به گزارش خبرنگار فرهنگ و کتاب صبا، فیلیس هیستینگز نویسنده ۱۰۹ سالهای است که در ایران به واسطهی ترجمهی درخشان بهمن فرزانه از شاهکارش، «عاشق مترسک» شناخته میشود؛ اثری لطیف و فراموشناشدنی که نسخهی فارسی آن توسط سه ناشر در سه مقطع زمانی متفاوت به انتشار رسیده است.
اگنسِ دخترک تنها و بیپناهی است که در روستایی کوچک، در کنارپدری خشن و بیعاطفه زندگی میکند. او هیچ دوستی ندارد . این مساله باعث میشود این فکر عجیب به سرش بیفتد که برای پر کردن تنهایی خود مترسکی بسازد و با او همکلام شود. اگنس این کار را به یاری خردهچوبهایی بیمصرف و پارچههای لباسهای کهنهی پدرش انجام میدهد؛ دوست جدید او پا به عرصهی حیات میگذارد؛ مترسکی کوچک و نه چندان زیبا، که به مرور دل از شخصیت اصلی رمان میبرد و ماجراهایی تلخ و شیرین را سبب میگردد.
قرار است مترسک جایگزین همهی نداشتههای گذشته و حال اگنس باشد کسی که بتواند با او گفتوگو و تنهایی خود را با او قسمت کند.
او وسایل مورد نیاز را فراهم و مترسک را درست میکند. دلش میخواهد او را در اتاقش نگه دارد، اما پدر مجبورش میکند تا مترسک را در مزرعه بگذارد و این نخستین لحظهی جدایی است.
در این میان مترسکِ دخترک، جان میگیرد و برای او تبدیل به دوستداشتنیترین فرد زندگیاش میشود. مترسک نفس میکشد و کیسههای خاکاره جای خود را به گوشت و پوست واقعی میدهند از آن هم عجیبتر اینکه مترسک حرف میزند و نام دخترک را میپرسد و از این لحظه، «اگنس» وارد سرزمین پریان میشود.
داستان «عاشق مترسک» مرزی است بین خیال و واقعیت و همین نکته ما را تا پایان قصه با خود میبرد.
در داستان با مفاهیم جدیدی از مرگ، زندگی و رهایی آشنا میشویم، دریا نماد آزادی است که به بند اسارتی برای مترسک بدل میشود و به او اجازه رهایی نمیدهد.
این کتاب را به علاقهمندان آثار ادبی کلاسیک و همچنین دوستداران داستانهای رمانتیک، پیشنهاد میکنم. روایتی شنیدنی در باب عشقی عجیب و باورناپذیر. داستانی که مخاطب را گام به گام از تولد مترسک تا پایان داستان درگیر زندگی اگنس میکند.
ترجمه این کتاب بسیار روان است و مخاطب به خوبی رابطه بین شخصیت هارا درک میکند.
داستان هیجانانگیز و تصویرسازیها و رابطه بین اگنس و مترسک مخاطب را به دنیای خیال میکشاند و مخاطب درگیر تمام زوایای قصه میشود. گاهی ترس و دلهره را همراه با اگنس احساس میکند، گاهی درونمایههای عاشقانه و رابطه میان اگنس و مترسک را کشف میکند، گاهی دلش برای این همه تنهایی اگنس میسوزد و گاهی نسبت به مترسک در شک و بدگمانی به سر میبرد.
با کشته شدن پدر اگنس مخاطب در بهت وناباوری قصه را به پایان میرساند.
در بخشی از عاشق مترسک میخوانیم:
مترسک آرام بود. با لحنی رسمی گفت: اوکه به شما گفت من که هستم.
پدرم نگاهش را روی من چرخاند. من اصلا خوشم نمیآید که ولگردها پا به این جا بگذارند. او را از کجا آوردهای؟
طبعا از مزرعه، هفتههاست که او آنجا سرپا ایستاده بوده آه، پدر جان چه عالی! نه؟ او زنده شده. من که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. تو دیده بودی؟
پدرم جواب داد: نه
بهخاطر آفتاب بهاری و ریزش باران اینطور شده، آنها بذر زندگی را همراه میآورند. طبعا زنده کردن مترسک هم برایشان کار سهلی بوده. نگاه پدرم به روی مترسک برگشت دهانش بازشد، دندانهایش هم کلید شده بود. گفت: از اینجا برو بیرون گورت را گم کن.
مترسک با لحنی خوش جواب داد با کمال میل. من درجایی که مرا نمیخواهند هرگز نمیمانم. گاهی هم در جاهایی که مرا میخواهند نمیمانم.
سهیلا انصاری