
یادداشت مهمان/ صبا؛ احسان ناظم بکایی، سریال «گلسنگ» یک سریال اجتماعی با کارگردانی درست است. داستانی بدون حاشیه و زوائد که باعث شده ریتم خوبی داشته باشد. با دیدن اولین سکانس تصور میکنیم با اثری جنایی معمایی روبرو هستیم اما در ادامه با یک داستان خانوادگی مواجه میشویم که درگیر خرید خانه هستند. چرخشی مناسب که مخاطب را غافلگیر میکند و حال باید دید مجددا شاهد چرخش این چنینی و تغییر ژانر خواهیم بود یا نه؟
با دیدن سه قسمت نمیتوان «گلسنگ» را قضاوت کرد اما تاکنون خواسته یا ناخواسته با فضای تلخ و چرک اجتماعی مواجهیم که این تلخی با معماری خانه قدیمی، ماشین کهنه، نورپردازیهای کمسو و شخصیتهای سرد که دیالوگهایی پرتنش دارند، نشان داده شده است. باید دید هدف کارگردان از این انتخاب چیست؟
«گلسنگ» فضای عینی درستی از جامعه امروز را نشان میدهد. در سالهای اخیر شاهدیم که تعداد زنان شاغل در حرفههای گوناگون افزایش پیدا کرده است و نوجوانانی را میشناسیم که انگیزه کافی برای آینده، امرار معاش یا سربازی رفتن و ازدواج ندارند. در «گلسنگ»، مادر خانه مربی آموزشگاه رانندگی با یک پراید قدیمی است، دختر خانه در کافه کار میکند، دوست دختر پسر خانه متصدی شهربازی است، خواهر زن در فروشگاهی، فروشندگی میکند اما پسر خانه، بیکار و از سربازی فراری است و پدر خانه هم عرق خانگی تولید میکند! مادر و پدر شبانهروز در حال سرویسدادن به بچهها هستند اما در مقابل احترام لازم را دریافت نمیکنند. پسر خانواده با ادبیات نادرستی پدرش را خطاب میکند و دائم در حال سرزنش اوست. آنچه در «گلسنگ» میبینیم تصویر درستی از خانوادهای متوسط است که با مشکلات اقتصادی این روزها دست و پنجه نرم میکند اما چالش زندگی چیزی فراتر از اینهاست و ریشه در مسائل عاطفی گذشته دارد.
پدر و مادر خانواده که داستان روی آنها متمرکز است درگیر گذشتهای هستند که ما اطلاعات کافی درباره آنها نداریم و در قسمتهایی که دیدیم به آنها در حد چند دیالوگ اشاره شده است. گذشته شخصیتها در این سریال مهم است و انعکاس آن را میتوان در تیتراژ ابتدایی مشاهده کرد. تیتراژ حاوی فیلمهای قدیمی خانوادگی دهه ۱۳۶۰ است که خط و خش دارد و رنگ پریده و بریدهبریده است. در واقع تیتراژ نقش نمای معرف یک اثر نمایشی را بازی میکند و به مخاطب این سرنخ را میدهد که آنچه قرار است تبدیل به چالش شود ریشه در گذشته دارد. این موارد نشان از هماهنگی نویسنده و کارگردان دارد که چقدر این دو همکاری بالایی داشتهاند.
وقتی همه موقعیتهای این داستان، باور پذیر و امروزیست. توفع داریم برخی مسائل برای آدمها حل شده تلقی شوند. رابطه خوب والدین با دوست دختر پسر، اسکوترسواری دختر،کارگاه تولید عرق پدر خانواده در خانه و .. اینها رابطه عادی در سریال هستند و در چنین فضایی، مساله خواستگار قبلی مادر خانواده نباید به چالشی بحران ساز بدل شود. وقتی به هر دلیلی خواستگار قبلی که از اقوام خانوادگی است وارد جمع خانواده میشود نباید حساسیت ایجاد کند و پدیدهای عادی در این روزها تلقی میشود یا همه این آگاهی را دارند که آدم غریبه را نباید به خانه راه داد و از او پذیرایی کرد.
ابراهیم ایرجزاد به عنوان کارگردان چنان پشتش به فیلمنامه خوب گرم بوده است که سراغ بازیگران سوپراستاری مانند مهتاب کرامتی رفته است، بازیگری که سالهاست او را در فیلم و سریالی ندیدهایم و حالا راضی شده در سریالی خانگی ایرجزاد ایفای نقش کند. کرامتی در این بازگشت موفق عمل کرده است و کارگردان هم توانسته او را به خوبی هدایت کند. در کنار کرامتی که نقش محبوبه، مادری فداکار و عاشق همسر را بازی می کند گزینه مهدی حسینینیا، انتخاب خوبی برای نقش پدر خانواده بوده است. با اینکه او را در سریالهای خانگی زیادی دیدیم اما هنوز هم گیرایی خوب و بازی چشمنوازی دارد. او با استفاده از میمیک صورت به خوبی فراز و فرودهای شخصیت ایرج را در قامت پدری که جایگاه چندانی میان خانواده ندارد، بازی میکند. فاطمه مسعودیفر در نقش پروانه دختر خانواده چنان متفاوت است که بیشتر به بازیگری نوظهور شباهت دارد تا کسی که در سریالی مثل جیران نقش محوری داشته است.
از سویی دیگر با اینکه طراحی شخصیت مهناز، خواهر محبوبه، پیر دختری عصبی است که از مادر و خاله پیرشاش پرستاری میکند و برای امرار معاش در فروشگاهی مشغول است اما انتخاب نامناسب الناز ملک به این نقش لطمه زده است. ملک بازیگر توانایی است ولی از عهده لایههای پیچیده مهناز برنیامده است.
جای سریالهای اجتماعی که نمای زندهای از جامعه را با همه خوشیها و ناخوشیها، فرازها و فرودها به تصویر میکشند در پلتفرمها خالی بود. «گلسنگ» سریالیست که تا حدی توانسته جای خالی چنین گونهای را پر کند. باید صبر کرد و دید این سریال در قسمتهای بعدی نیز با همین تداوم ژانر و ریتم پیش خواهد رفت یا نه!