امروز شنبه, ۲۵ مهر , ۱۴۰۵ ساعت ۲۲:۵۹:۳۸
یادداشت اختصاصی فریال آذری؛ منتقد تئاتر در تحلیل نمایش «رویای آمریکایی»

«رویای آمریکایی»؛ هجوی تلخ از جامعه‌ای که بدن‌های متفاوت را طرد می‌کند

نمایش «رویای آمریکایی» به کارگردانی علی حضرتی در تئاتر هامون، با تکیه بر جهان نمایشی «باغ‌وحش شیشه‌ای» تنسی ویلیامز، بستری برای بازخوانی طرد اجتماعی، کالایی‌شدن انسان و خشونت پنهان مناسبات خانوادگی است؛ اجرایی که به باور این یادداشت، موفقیت آن در گرو برقراری تعادل میان طنز پارودیک و عمق تراژیک رنج لوراست.

یادداشت مهمان/صبا، فریال آذری در مورد نمایش رویای آمریکایی نوشت:

کالبدشکافی طرد، فریب راوی و امر قدسی: از توهم آمریکایی تا انکسار شیشه

نمایش «رویای آمریکایی» و متن مبنای آن یعنی باغ‌وحش شیشه‌ای تنسی ویلیامز، صرفاً بازگویی یک خاطره‌ی خانوادگی نوستالژیک یا روایتی ساده از زوال اشرافیت جنوبی و فقر اقتصادی نیست؛ در لایه‌ای عمیق‌تر، این متن کالبدشکافی سازوکاری سیستماتیک برای حذف بدن‌هایی است که در مدار بازدهی و تقارن نظم مستقر نمی‌گنجند.
حادثه‌ی استفراغ در کلاس تایپ، نقطه‌ی عطف این طرد بدن‌مند است: یک لغزش فیزیولوژیک که به سرعت در نظام نمادین جامعه به «شرم اجتماعی» ترجمه می‌شود. پاسخ ساختار به این بحران، پرسش از خشونت انضباطی آموزش یا نگاه قضاوت‌گر جمع نیست، بلکه طبیعی‌سازی پس‌نشینی و انزوای لوراست. شش هفته پرسه‌زنی مخفیانه در پارک‌ها، موزه‌ها و گلخانه‌ها، سیمای حضوری است که بی‌آینده، بی‌مطالبه و خاموش رها شده است. لنگیدن پای لورا، در چشم‌انداز خانواده و جامعه، نه یک عارضه‌ی جسمانی، بلکه یک «گناه ناگزیر» تلقی می‌شود؛
لکه‌ای بر پیشانی بازتولید اجتماعی که خانه را بدل به برزخی برای پنهان‌سازی او می‌کند. این پس‌زدگی، اعمال خشونت نرم و ساختاری بر سوژه‌ای است که جرمش، ناتوانی در استانداردسازی تن خویش با معیارهای سرعت و دقت زمانه است.
با این همه، تقلیل دادن این شش هفته پرسه‌زنیِ لورا در پارک‌ها و موزه‌ها به یک قربانی‌شدگیِ مطلق و انفعالی، نادیده‌گرفتنِ وجهِ حیاتی‌تری از عاملیت اوست. این انزوا، پیش از آن‌که صرفاً معلولِ طردِ بیرونی باشد، «آخرین پناهگاهِ آزادی» و تجلیِ «اراده‌ی خاموشی» در لوراست. لورا ترجیح می‌دهد در حاشیه‌ی امنِ بی‌خبریِ پارک‌ها و میان اشیاء بی‌جان موزه‌ها «غایب» بماند تا اینکه در چرخ‌دنده‌های نگاهِ خیره و قضاوت‌گرِ اجتماع، به جرمِ تنِ ناسازگارش محاکمه شود. این خاموشی، خودِ امتناع است؛ اصرارِ صامتی بر اینکه زیر بارِ نگاهِ هنجارساز و تماشایی‌شدن در بازار مکّاره‌ی جامعه نرود.

اقتصاد سیاسی تروما، فوردیزم و کالایی‌شدن انسان
انبار کفش کانتیننتال، جایی که تام جوانی‌اش را به ساعت‌زدن و بسته‌بندی کارتن‌ها می‌فروشد، قلب تپنده‌ی منطق فوردیستی اثر است. جامعه‌ی پس از رکود بزرگ، خواهان خط تولید، کارایی مکانیکی و کالاهایی با کاربرد بی‌درنگ است. در چنین نظمی، هر پدیده‌ای که به سود و بهره‌وری منتهی نشود، زاید است.
تراژدی خانواده‌ی وینگفیلد در این است که آن‌ها نیز خود، ناخواسته مناسبات بازار را به درون خانه کشانده‌اند: آماندا در پی فروش تصویری از جذابیت اشرافی گذشته است، تام تلاش دارد از سرمایه‌ی خود برای فرار استفاده کند، و لورا قرار است در مقام «کالای ازدواج» عرضه شود تا بارِ بقای اقتصادی خانواده را به دوش کشد. تقابل انبار بی‌روح کفش با کلکسیون ظریف شیشه‌های لورا، در واقع رویارویی خشن انباشت سرمایه با شکنندگی روح انسان در آستانه‌ی تسلیم است.

طرحواره‌ی طردشدگی و ترجیع‌بند ۱۷ خواستگار: بازتولید هیستری پدرسالارانه
آماندا، مادر خانواده، مجری ناآگاه اما مقتدر بازتولید ارزش‌های پدرسالاری است. تکرار هیستریک و وسواس‌گونه‌ی ترجیع‌بندِ «آن یکشنبه‌ی دلپذیر در بل‌مو و ۱۷ خواستگار اشرافی»، کارکردی فراتر از یک خاطره‌بازی رمانتیک دارد؛ این ترجیع‌بند یک ابزار تحقیر ساختاری و فعال‌کننده‌ی بی‌رحمانه‌ی «طرحواره‌ی طردشدگی» در لوراست.
آماندا با سنجیدن لورا با مقیاس دست‌نیافتنی جوانیِ پرخواستگار خود، به دخترش یادآور می‌شود که در اقتصاد جذابیت جنسی و بازار همسرگزینی، کالایی ورشکسته و بازمانده است. پدری که سال‌ها پیش خانواده را رها کرده و تنها لبخند قاب‌شده‌اش بر دیوار اتاق سنگینی می‌کند، الگوی نخستین گریز را تثبیت کرده است؛ و اکنون ترومای غیبت او، در قالب نظارت خفقان‌آور آماندا و سرخوردگی دختر، خانه را به فضایی آکنده از ناامنی روانی بدل می‌سازد.

تروریسم حافظه: دراماتورژی فریب و استبداد راوی مذکر
نباید از یاد برد که ساختار اثر بر شانه‌ی یک «نمایشِ حافظه» (Memory Play) سوار است؛ راوی تام است و حافظه، قلمرو دستکاری، توجیه و فریب. معماری صحنه—به‌ویژه پله‌های فرار از آتش (Fire Escape)—تنها یک سازه‌ی شهری نیست، بلکه شکافی استعلایی و راه خروجی است که انحصاراً برای مردان طراحی شده است؛ پدر از آن گریخته و تام نیز در آستانه‌ی فرار روی آن قدم می‌زند، در حالی که زنان در دخمه‌ی داخلی محبوسند.
استبداد راوی مذکر در فرایند یادآوری عیان می‌شود: تام لورا را در هاله‌ای از آسیب‌پذیری رقت‌انگیز منجمد می‌کند تا فرار خیانت‌بار خود را در پوشش یک گریز شاعرانه‌ی ناگزیر موجه جلوه دهد.

او در پرده‌ی آخر با فرمانِ تند و آمرانه‌ی «شمع‌هایت را فوت کن، لورا!» عاملیت خواهر را مصادره کرده و تاریکی را به او تحمیل می‌کند تا ردّ گناه رهاسازی را در پس‌زمینه‌ی تاریک صحنه محو کند.

مسئولیت‌گریزی اگزیستانسیال و خشونت نرم «مرد مبادی‌آداب»
از منظر فلسفه‌ی اگزیستانسیال، اضطراب بنیادین بشر در تنش میان آزادی و مسئولیت ریشه دارد. هم پدر غایب و هم تام، دچار «ایمان نامتعلق» (Bad Faith) و مسئولیت‌گریزی اگزیستانسیال هستند. آن‌ها آزادی خود را به قیمت ویرانی دیگری طلب می‌کنند و به جای مواجهه با موقعیت مرزی خانواده، فرارِ کور را انتخاب می‌نمایند.
در این میان، ورود جیم اوکانر—خواستگار مهمان—نمایانگر تجسد «خشونت نرم» در مناسبات انسانی است. جیم با لبخند بازاریابی، مهربانی فریبنده و درس‌های خودیاری، نقاب یک منجی را به چهره می‌زند. او در خلوت شمع‌ها، سدّ هراس لورا را می‌شکند، او را به رقص وا‌می‌دارد، نام گلبرگ‌های شیشه‌ای آبی (Blue Roses) را زنده می‌کند، او را می‌بوسد و درست در اوج پیوند عاطفی، خبر نامزدی خود را اعلام و خانه را ترک می‌کند. این کنش، به‌مراتب مرگبارتر از طرد خشن و مستقیم آماندا است؛ چرا که امیدی کاذب بر ویرانه‌های انزوای لورا بنا می‌کند و سپس آن را با منطق خونسرد واقعیت مادی فرومی‌ریزد.
هستی‌شناسی شیشه و تک‌شاخ: تبرّک زخم، ایثار قدسی و قطب‌نمای امید
فروکاستن مجموعه‌ی شیشه‌ای لورا و تک‌شاخ شکننده‌ی او به انفعال محض یا نشانه‌ی بیماری روانی، غفلت از لایه‌ی استعلایی و قدسی این اثر است. تک‌شاخ در سنت کهن و نمادشناسی تمثیلی، تجسم پاکی محض، تفاوت نایاب و امر قدسی (The Sacred) است. او تنها جانور افسانه‌ای این کلکسیون است؛ همان‌طور که لورا در دنیای تولید انبوه و محاسبات سودجویانه، گوهری نامتعارف و دست‌نخورده باقی مانده است.
شکستن شاخ و تقدیس زخم: هنگامی که در چرخش رقص با جیم، شاخ تک‌شاخ می‌شکند، واکنش آرام و باوقار لورا («حالا درست مثل بقیه‌ی اسب‌ها شده… حالا کمتر احساس تنهایی می‌کنه») به هیچ روی تسلیم از سر سرخوردگی نیست؛ بلکه طنین یک امیدواری عمیق به امکان پیوند و زمینی‌شدن (Incarnation) است. افتادن شاخ، لحظه‌ی خروج آگاهانه از حصار انزوای اسطوره‌ای و درآویختن با جهان واقعی است. این شکستن، نوعی «تقدیس زخم» است؛ لورا شجاعت به خرج می‌دهد تا به‌خاطر امکان تجربه و عشق، آسیب‌پذیری تن را پذیرا شود.
اهدای تبرّک به جیم: وقتی لورا اسبِ بی‌شاخ را کف دست جیم می‌گذارد و می‌گوید این را به‌یادگار نگه دارد، رفتاری نه از جنس کینه‌توزی یا باج‌خواهی عاطفی، بلکه از جنس ایثار قدسی و اهدای فیض (Sacrament) رخ می‌دهد. او بخش شکسته و درعین‌حال زمینی‌شده‌ی روان خویش را به مسافری می‌بخشد که پنجره‌ای به جهان روشنایی بر او گشود. این هدیه، نشان صلح لورا با جهان و تبرّک بخشیدن به غریبه‌ای است که ندانسته محراب او را شکست.
قطب‌نمای ابدی تام در اقیانوس‌ها: چرا تام سال‌ها پس از گریز، در غوغای بنادر غریب، هرگاه چشمانش به شیشه‌ای شفاف می‌افتد یا شمعی روشن می‌بیند، باز هم برای او شیء شیشه‌ای می‌خرد و لورا در جانش زنده می‌شود؟ این تکانه‌ی درونی، صرفاً یک اختلال اضطرابی یا عذاب وجدان ساده نیست؛ بلکه مواجهه با یک لنگرگاه اخلاقی و بارقه‌ی ماندگار امید است. در جهان صنعتی، تیره و منفعت‌محوری که تام به آن گریخته، یاد لورا تنها عنصر معصوم و ناملوّث است. شیشه‌ها به قطب‌نمای اخلاقی او بدل شده‌اند؛ یادآور اینکه نوری شفاف در گوشه‌ای از این جهان وجود داشت که شکست، رنج کشید، اما کدر و تباه نشد.

تناقض پارودی در تئاتر هامون: بازی روی لبه‌ی باریک فاجعه و کمدی
خوانش نمایشی «رویای آمریکایی» در تئاتر هامون به کارگردانی علی حضرتی، مسیر خطرناک و دوسویه‌ی «پارودی» را برای مواجهه با این متن کلاسیک برگزیده است. پارودی می‌تواند سلاحی نقادانه برای برهنه‌سازی توهم رویای آمریکایی و هجو پوچ‌گرایی الگوهای سرمایه‌داری باشد؛ اما در عین حال، در اجرای صحنه‌ای، بر تیغی باریک گام برمی‌دارد.
چنان‌که از تصاویر و میزانسن‌های اجرا برمی‌آید، شوخ‌طبعی و مضحکه‌سازی اگر با ریتم دراماتیک درد همساز نشود، خطر کم‌عمق‌سازی رنج اصیل تن‌ها را به همراه دارد. آیا خنده‌ای که تماشاگر تئاتر هامون به زبان پرطمطراق آماندا یا دستپاچگی لورا نثار می‌کند، آگاهی‌بخش و برآمده از بیگانه‌سازی برشتی است، یا اینکه بار تراژیکِ «طرد بدن‌مند» و «شرم گناه ناگزیر» را در سرخوشی موقت سالن مستهلک می‌سازد؟ قدرت این متن در همین تلاقی است: اجرای هامون زمانی به کمال پارودیک می‌رسد که اجازه دهد زخم عمیق لورا و درخشش قدسی تک‌شاخ، درست از زیر لایه‌های طنز و لودگی موقعیت، گلوی مخاطب را بفشارد و لبخند را روی لبانش بخشکاند.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

آخرین اخبار

پربازدیدها