
آیدا خدادوست/صبا، رضا پردل، کارگردان فیلم کوتاه «اسکلت دوستداشتنی من» که در چهلوسومین جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران حضور دارد، در تازهترین تجربه خود به رابطه یک کودک با مادر مطلقهاش میپردازد؛ رابطهای که در غیاب طولانی مادر، با حسرت، خیالپردازی و میل به تصاحب عاطفی درهم میآمیزد. پردل معتقد است اگرچه فیلمش به مفاهیم روانشناختی و فرویدی نزدیک میشود، قصد نداشته است آگاهانه نظریهای را وارد داستان کند یا اثری با هدف شکستن خطوط مرسوم بسازد. او همچنین از تجربه مواجهه با مخاطبان در جشنواره فیلم کوتاه تهران، اهمیت استمرار فیلمسازی و تلاش برای حفظ جهان شخصی خود در مسیر ورود به سینمای بلند سخن میگوید.
قصه «اسکلت دوستداشتنی من» چیست؟
فیلم درباره پسربچهای است که مدت زیادی مادرش را که از همسرش جدا شده، ندیده و حالا به دلیلی که در روایت فیلم مشخص میشود، قرار است نزد او برود. این کودک در سن هشت یا نه سالگی، طبیعتاً به حضور مادر نیاز عاطفی زیادی دارد؛ نیاز و اشتیاقی که در غیاب طولانی او به حسرت و خیالپردازی تبدیل شده است.این پسربچه در ذهنش به نوعی با این مسئله درگیر است که چرا مادرش در این شش ماه متعلق به او نبوده؛ چرا مادرش درگیر کار، همکاران و مشکلات خودش بوده است. در نتیجه، وقتی بعد از این مدت به دیدار مادر میرود، سرشار از اشتیاق برای دیدن و در آغوش گرفتن اوست. پرداخت به این موضوعات چالشهایی را به همراه داشت اما در نهایت خوشحالم که فیلم امکان حضور در جشنواره را پیدا کرده است.
با توجه به مضمون فیلم، به نظر میرسد بتوان آن را از منظر روانشناختی نیز بررسی کرد؛ بهویژه از نظر رابطه کودک و مادر و مفاهیمی که به نظریههای فروید نزدیک میشوند. آیا هنگام نوشتن فیلمنامه به این نظریهها فکر میکردید؟ در فیلم قبلیتان، «در چشم یک عاشق»، نیز به نوعی با هیجانها و تجربههای عاطفی دوران نوجوانی مواجه بودیم.
در وهله اول باید بگویم «اسکلت دوستداشتنی من» به نوعی از دل «در چشم یک عاشق» بیرون آمده است. این دو فیلم، به همراه فیلم «نگران نباش»، سهگانهای را تشکیل میدهند که فیلمنامههایشان را با فاصلههای زمانی حدود یک ماه تا یک ماه و نیم نوشتم. میان این سه اثر، تمها و مفاهیم مشترکی وجود دارد. اما درباره روانشناسی، من آگاهانه تصمیم نگرفتم که مثلاً مفهومی از فروید یا عقده ادیپ را وارد فیلمنامه کنم. اساساً معتقدم وقتی فیلمساز بخواهد بهصورت مستقیم و آگاهانه اثرش را به یک نظریه مشخص پیوند بزند، ممکن است این انتخاب در فیلم بیرون بزند و به بخشی تصنعی از اثر تبدیل شود. بااینحال، ما فیلم میبینیم، کتاب میخوانیم و هرکدام دغدغههایی داریم که ناخواسته بر جهان ذهنیمان تأثیر میگذارند. بنابراین نمیتوانم بگویم فیلم از این مفاهیم بیتأثیر است. وقتی وارد رابطه کودک و مادر، میل کودک به حضور مادر و در لایههای عمیقتر، رقابت کودک و پدر بر سر مادر میشویم، طبیعتاً به حوزههایی نزدیک میشویم که روانکاوی درباره آنها بحث کرده است.فکر میکنم رگههایی از این مفاهیم در فیلم وجود دارد، اما ترجیح میدهم مخاطبانی که فیلم را میبینند، درباره این پیوندها نظر بدهند. تلاشم این بوده که از جهان شخصی خودم به این مفاهیم نزدیک شوم.گاهی بعد از نمایش فیلم به من میگویند چه فیلم جسورانهای ساختهای. شنیدن این حرفها خوشحالکننده است، اما واقعیت این است که من از ابتدا قصد نداشتم فیلمی جسورانه بسازم. میخواستم حالوهوایی را که بهتر میشناسم و شیوهای را که جهان را از دریچه آن میبینم، به تصویر بکشم. شاید چون این نگاه کمتر در معرض دید مخاطب قرار گرفته، برای او تازگی دارد و به همین دلیل جسورانه به نظر میرسد.
با توجه به اینکه در فیلمهای کوتاهتان به سراغ موضوعات و فضاهایی میروید که ممکن است برای بخشی از مخاطبان غیرمتعارف باشند، آیا قصد دارید همین جهان را در سینمای بلند نیز ادامه دهید؟ یا فکر میکنید ورود به سینمای حرفهای و مواجهه با محدودیتهای تولید، مسیر شما را تغییر خواهد داد؟
من هنوز در این سینما جزو ورودی های تازه هستم و آنقدر با سرزمینی که واردش شدهام آشنا نیستم که بتوانم درباره همه ابعادش با اطمینان صحبت کنم.طبیعتاً چه کسی بدش میآید مسیری را که از آن نتیجه گرفته، ادامه بدهد؟ منظورم از این مسیر، ترکیب سینمای روایی با جهان شخصی خودم است. من هم دوست دارم این شیوه را ادامه بدهم و حتی برایش فیلمنامه، ایده و استراتژی دارم.اما وقتی درباره سینمای بلند صحبت میکنیم، با محدودیتهای دیگری مواجهیم؛ از مسائل مالی گرفته تا ملاحظات صنعتی و شرایط تولید. هنوز نمیدانم این فضا تا چه اندازه اجازه میدهد همان جهان را حفظ کنم یا اساساً چه تغییراتی در مسیرم ایجاد خواهد کرد.بااینحال، تمام تلاشم را میکنم که جهان شخصیام را با خودم به سینمای بلند ببرم و بتوانم در قالب قصهای بلندتر آن را ادامه بدهم. نمیدانم در عمل چه اتفاقی خواهد افتاد، اما خواستهام همین است.
شما با فیلم «در چشم یک عاشق» نیز در جشنواره حضور داشتید. چه شد که دوباره به سراغ ساخت فیلم کوتاه رفتید؟ آیا تجربه دوره قبل و بازخوردهایی که گرفتید، در تصمیمتان برای ساخت فیلم جدید تأثیر داشت؟
به نظرم فیلمساز باید خیلی بزرگتر از جشنواره باشد. ممکن است ده دوره فیلم بسازید و خودتان معتقد باشید که اثر بسیار خوبی ساختهاید، اما داوران یک جشنواره اصلاً به آن توجه نکنند. به نظرم آنچه اهمیت دارد، خودِ عمل فیلمسازی است؛ اینکه آنقدر برایتان مهم باشد که بتوانید فارغ از نتیجه جشنوارهها به آن ادامه بدهید.در تاریخ سینما فیلمهایی داریم که هنگام ساختهشدن، چه از سوی منتقدان و چه از سوی جشنوارهها، با بیتوجهی یا حتی مخالفت مواجه شدهاند، اما گذر زمان ارزش واقعی آنها را آشکار کرده است. برای من، استمرار فیلمسازی از هر چیز دیگری مهمتر است.من برای جشنواره فیلم کوتاه تهران فیلم نساختم؛ دوباره فیلم ساختم چون خودم را فیلمساز میدانم و میخواهم فیلم بسازم. اگر فیلمم در جشنواره پذیرفته شود، همانطور که امسال شده، بسیار خوشحال میشوم. چون این اتفاق فرصتی فراهم میکند تا اثر روی پردهای بزرگ، در سالنی پر از تماشاگر و در برابر طیف متنوعی از مخاطبان نمایش داده شود.در سینماتکها معمولاً با سالنهای کوچکتر و مخاطبانی مواجهیم که ممکن است از نظر علایق سینمایی به یکدیگر نزدیکتر باشند. اما جشنواره فیلم کوتاه تهران این امکان را فراهم میکند که فیلم را در کنار مخاطبان مختلف ببینید؛ از نوجوان علاقهمند به سینما و تماشاگر معمولی گرفته تا مخاطب حرفهای و فیلمساز.تماشای واکنش این طیف متنوع برای من تجربه مهمی است. بااینحال، اگر فیلمم در جشنواره پذیرفته نمیشد، باز هم فیلم میساختم. اگر جایزه بگیرم خوشحالتر میشوم، اما فیلمسازیام را به دریافت جایزه وابسته نمیکنم.

پس جشنواره برای شما صرفاً محل رقابت نیست و کارکرد دیگری هم دارد. حضور در دورههای قبلی جشنواره فیلم کوتاه تهران چه تأثیری بر مسیر حرفهای و دیدهشدن آثارتان داشته است؟
قطعاً تأثیر داشته است. یکی از اتفاقهای مهمی که در جشنواره و اکران فیلمها رخ میدهد، امکان دیدهشدن توسط مخاطبانی است که شاید در شرایط دیگری هرگز با اثر شما مواجه نمیشدند.الان ممکن است فردی از تبریز در اینستاگرام به من پیام بدهد و بگوید فیلمتان را دیشب دیدم و خواستم حس خوبی را که تجربه کردم با شما به اشتراک بگذارم. البته گاهی هم برعکس است؛ کسی فیلم را دیده و از آن خوشش نیامده است. هر دو واکنش برای من جالباند، چون نشان میدهند فیلم از محدودهای کوچک خارج شده و در نقاط مختلف کشور دیده میشود.اگر سال گذشته در جشنواره حضور نداشتم، احتمالاً امکان حضور در اکرانهای مرتبط با آثار منتخب را نیز پیدا نمیکردم. انتخابشدن در جشنواره میتواند به دیدهشدن فیلمساز کمک کند و فرصتهایی ایجاد کند که گاهی بهصورت غیرمستقیم به همکاریهای بعدی منجر میشوند.از طرف دیگر، جشنواره بستری برای شبکهسازی و شکلگیری ارتباطات سینمایی است. من در این رویدادها دوستان خوبی پیدا میکنم که درباره فیلمهایمان حرف میزنیم و ممکن است بعدها با هم همکاری کنیم. تعدادی از دوستانی که در فیلم «اسکلت دوستداشتنی من» حضور داشتند، از کسانی بودند که در جشنواره سال گذشته با آنها آشنا شدم و ارتباطمان به همکاری در این فیلم رسید. بنابراین جشنواره فقط جایزه و رقابت نیست؛ مجموعهای از فرصتها، ارتباطها و تجربههایی است که میتوانند مسیر فیلمساز را ادامهدار کنند.
عنوان «اسکلت دوستداشتنی من» نیز بهخودیخود کنجکاویبرانگیز است. اسکلت در فیلم شما چه معنایی دارد و چه ارتباطی با رابطه کودک و مادر پیدا میکند؟
برای پاسخ به این سؤال باید بخشی از منطق تصویری فیلم را توضیح بدهم، بدون اینکه داستان را لو بدهم. گاهی کسی را که بسیار دوست داریم، برای مدت طولانی نمیبینیم. بهتدریج تصویر او در ذهنمان کمرنگ میشود و ممکن است جزئیات چهرهاش را فراموش کنیم؛ انگار تصویر آن آدم در ذهن ما از حالت زنده و کامل خود خارج میشود و به چیزی محو و ناقص تبدیل میشود.در فیلم من نیز تصویر مادر در ذهن کودک، بهواسطه دوری طولانی، ابتدا به شکل یک اسکلت ظاهر میشود. هرچه کودک به مادر نزدیکتر میشود و دوباره او را در زندگیاش تصور میکند، این تصویر بهتدریج گوشت و صورت پیدا میکند و در خیال کودک، در قالب نقاشی، به تصویری کاملتر و زندهتر تبدیل میشود.
اما وقتی برای کودک روشن میشود که قرار است دوباره مادرش را برای مدتی طولانی از دست بدهد، تصویر مادر بار دیگر به اسکلت تبدیل میشود.بنابراین اسکلت در این فیلم بیش از آنکه صرفاً یک عنصر بصری باشد، استعارهای از تصویر فراموششده مادر در ذهن کودک است؛ تصویری که میان خاطره، خیال و واقعیت شکل میگیرد و با نزدیکشدن و دورشدن دوباره مادر تغییر میکند.
در نهایت، اگر بخواهید مسیر خودتان را در فیلمسازی با یک ویژگی تعریف کنید، فکر میکنید آن ویژگی چیست؟ آیا میخواهید بهعنوان فیلمسازی با موضوعات جسورانه شناخته شوید یا ترجیح میدهید مخاطب شما را از طریق جهان شخصی آثارتان بشناسد؟
من ترجیح میدهم مخاطب جهان شخصیام را در فیلمهایم پیدا کند. جسورانهبودن ممکن است برداشت دیگران از آثار من باشد، اما هدف اولیهام این نیست که فیلمی بسازم تا صرفاً متفاوت یا ساختارشکن به نظر برسد.فکر میکنم هرکسی اگر به انبار درونی خودش دسترسی داشته باشد، جهان را به شکلی متفاوت میبیند. آنچه برای من اهمیت دارد، این است که بتوانم به آن جهان درونی دسترسی پیدا کنم و آن را در قالب سینما به تصویر بکشم. اگر این تصویر برای مخاطب تازگی داشته باشد و او را به فکرکردن یا تجربهکردن احساس تازهای دعوت کند، اتفاق ارزشمندی افتاده است.در نهایت، مهمترین مسئله برای من ادامهدادن فیلمسازی است؛ اینکه بتوانم این جهان را در آثار بعدی، چه در فیلم کوتاه و چه در سینمای بلند، دنبال کنم و در این مسیر همچنان به شیوه خودم نزدیک بمانم. این موقعیت عاطفی و نوع پرداخت من به آن، با توجه به رویکرد فیلمسازیام و تجربهای که مخاطبان پیشتر از فیلم «در چشم یک عاشق» داشتهاند، حساسیتهایی ایجاد کرد و باعث شد برداشتهای دیگری هم از فیلم شکل بگیرد. البته وقتی قصه را توضیح میدادیم، بخشی از سوءتفاهمها برطرف میشد.
در این مسیر، افرادی مانند آقای شعیبی، دبیر جشنواره، پای فیلم ایستادند و با وجود فراز و نشیبها، اثر توانست به جشنواره راه پیدا کند. به گوش من رسید که برخی از اعضای هیئت انتخاب نیز از حضور فیلم دفاع کرده بودند و معتقد بودند این اثر میتواند نگاه تازهای در میان فیلمهای حاضر در جشنواره ایجاد کند.