
زهرا طاهریان/ صبا، سریال «بیعاطفه» به کارگردانی کمال تبریزی که این روزها از شبکه نمایش خانگی پخش میشود، با واکنشهای متفاوت و گاه متضاد منتقدان سینما مواجه شده است. این تفاوت نگاهها بیش از هر چیز بر سر شیوه روایت، کیفیت فیلمنامه، شخصیتپردازی و میزان موفقیت سریال در ایجاد تعلیق و انسجام دراماتیک شکل گرفته است. در همین زمینه، محمد مرشدلو و فرزانه متین، دو منتقد سینما، در گفتوگو با صبا دیدگاههای خود را درباره ابعاد مختلف این اثر مطرح کردهاند. آنچه در ادامه میخوانید، مجموعهای از این نظرات درباره ساختار روایی، فیلمنامه، شخصیتپردازی و جایگاه «بیعاطفه» در کارنامه کاری کمال تبریزی است.
در «بیعاطفه» شاهد نوعی روایتگری غیرخطی هستیم که از طریق بازگشت به گذشته تلاش میکند شخصیت کامران را برای مخاطب چندبعدیتر نشان دهد. ارزیابی شما از این رویکرد روایی چیست؟
به نظر میرسد بخشی از این پنهانکاریها و آشکارسازیهای تدریجی، تمهیدی روایی برای ایجاد تمایز در ساختار داستانگویی سریال باشد. این شیوه از یک سو مخاطب را با نوعی روایت غیرخطی و مبتنی بر کشف تدریجی اطلاعات مواجه میکند و از سوی دیگر میکوشد درک عمیقتری از شخصیت ضدقهرمان داستان در اختیار او قرار دهد. سریال با بهرهگیری از فلاشبکها و بازگشتهای مکرر به گذشته، بهتدریج لایههای پنهان روابط میان بهرام و کامران را آشکار میکند و رخدادهایی را که سرنوشت این دو شخصیت را شکل دادهاند، پیش چشم مخاطب قرار میدهد. هدف این رویکرد آن است که منطق رفتاری کامران روشنتر شود و مخاطب بتواند او را نه صرفاً بهعنوان یک شخصیت منفی، بلکه بهعنوان کاراکتری خاکستری با انگیزهها و زخمهای پیچیده درک کند. با این حال، به نظر میرسد این تمهید روایی در تحقق کامل اهداف خود چندان موفق عمل نکرده است. اگرچه افشای تدریجی اطلاعات توانسته تا حدی بر کنجکاوی مخاطب بیفزاید، اما در مجموع نتوانسته به اندازهای که انتظار میرفت بر جذابیت دراماتیک اثر بیفزاید یا پیچیدگی شخصیت کامران را به شکلی کاملاً متقاعدکننده و تأثیرگذار به مخاطب منتقل کند. از این رو، تلاش سازندگان برای خلق روایتی متفاوت و تعمیق شخصیت ضدقهرمان، هرچند قابل تشخیص است، اما در کلیت اثر به نتیجهای متناسب با ظرفیتهای بالقوه خود نرسیده است.
جایگاه «بیعاطفه» را در کارنامه کمال تبریزی کجا میبینید و چه مقایسهای میان این سریال و آثار پیشین او میتوان داشت؟
به نظر میرسد «بیعاطفه» را نتوان در کارنامه حرفهای کمال تبریزی تجربهای رو به جلو دانست. این سریال، بهویژه در مقایسه با آثاری چون «شهریار» و «سرزمین مادری»، از همان گستره و عمق مضمونی برخوردار نیست و نمیتوان آن را در زمره آثار شاخص این فیلمساز قرار داد.در آثاری مانند «شهریار» و «سرزمین مادری»، شخصیتها در بستری تاریخی و اجتماعی مشخص تعریف میشدند و مخاطب میتوانست نسبت آنها را با زمانه و محیط پیرامونشان درک کند. رخدادهای سیاسی و اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم، در شکلگیری سرنوشت شخصیتها و تصمیمهای آنان نقش داشتند و به روایت ابعادی فراتر از یک داستان فردی میبخشیدند. اما در «بیعاطفه» چنین پیوندی میان شخصیتها و زمینههای کلان اجتماعی چندان دیده نمیشود و محور اصلی روایت بیش از هر چیز بر انتقام شخصی استوار است؛ خواه انتقام کامران از بهرام باشد و خواه انتقام مهتاب از علی. تمرکز بر چنین درونمایهای، هرچند میتواند زمینهساز شکلگیری یک درام پرکشش باشد، اما در اینجا موجب شده روایت کمتر به سمت طرح مسائل گستردهتر اجتماعی یا انسانی حرکت کند و در محدوده روابط فردی باقی بماند. از سوی دیگر، مخاطب پیش از این نیز بارها با آثاری مواجه شده که بر محور انتقام، عشق و کینه شکل گرفتهاند و در عین حال از جذابیت دراماتیک بیشتری برخوردار بودهاند.
برای نمونه میتوان به سریال «پس از باران» ساخته سعید سلطانی یا «اولین شب آرامش» به کارگردانی احمد امینی اشاره کرد؛ آثاری که با وجود بهرهگیری از مضامین مشابه، در پرداخت درام، خلق تعلیق و برقراری ارتباط با مخاطب موفقتر عمل کردند و در زمان پخش خود نیز با استقبال گستردهای روبهرو شدند. از این منظر، «بیعاطفه» اگرچه تلاش کرده با اتکا به رازآلودگی و افشای تدریجی اطلاعات مخاطب را همراه کند، اما در نهایت نتوانسته به سطحی از تأثیرگذاری برسد که آن را در میان ماندگارترین آثار این گونه قرار دهد.
با وجود حضور بازیگران توانمندی چون مریلا زارعی و رضا کیانیان، چرا نقشآفرینیها در «بیعاطفه» آنطور که انتظار میرفت درخشان نیست؟
واقعیت این است که کمرمقی داستان و فقدان یک درونمایه قدرتمند و جذاب، بهتدریج بر سایر عناصر سریال نیز سایه انداخته است. هنگامی که فیلمنامه از ظرفیت کافی برای خلق موقعیتهای پیچیده و تأثیرگذار برخوردار نباشد، طبیعی است که بازیگران نیز فرصت چندانی برای ارائه نقشآفرینیهای متفاوت و ماندگار پیدا نکنند. در «بیعاطفه» شخصیتها اغلب در چارچوبهایی آشنا و قابل پیشبینی حرکت میکنند و همین مسئله دامنه مانور بازیگران را محدود کرده است. برای نمونه، مرجانه گلچین را اگر با نقشآفرینیاش در سریال «بامداد خمار» مقایسه کنیم، تفاوت بهخوبی آشکار میشود. شخصیت او در آن مجموعه از ظرافتها، پیچیدگیها و جزئیاتی برخوردار بود که امکان خلق یک کاراکتر بهیادماندنی را فراهم میکرد؛ اما در «بیعاطفه» نقش مادر تاکنون از کلیشههای رایج این تیپ شخصیتی فاصله چندانی نگرفته و نوآوری یا ویژگی متمایزی در آن دیده نمیشود. این مسئله تنها به مرجانه گلچین محدود نیست. درباره بازیگرانی چون مریلا زارعی و رضا کیانیان نیز میتوان گفت که در کارنامه حرفهای آنها نقشهای مشابه اما تأثیرگذارتر و ماندگارتری وجود دارد؛ نقشهایی که به دلیل برخورداری از شخصیتپردازی عمیقتر و موقعیتهای دراماتیک قویتر، بیش از آثار فعلی در ذهن مخاطبان باقی ماندهاند. در نهایت، مشکل اصلی را باید در متن جستوجو کرد. داستان و فیلمنامه به دلیل کمبود کشش دراماتیک و فقدان موقعیتهای خلاقانه، نتوانستهاند بستری مناسب برای درخشش بازیگران فراهم کنند. به همین دلیل، حتی حضور بازیگران توانمند و باتجربه نیز نتوانسته به خلق نقشهایی منجر شود که بتوان آنها را در شمار شخصیتهای ماندگار کارنامه حرفهایشان قرار داد.
در جمعبندی کلی، چه ارزیابیای از «بیعاطفه» دارید و آیا این سریال توانسته در ژانر خود حرف تازهای بزند؟
تبریزی در این سریال تلاش کرده است نوعی روایتگری متفاوت را نمایندگی کند، اما در نهایت اثر او بیش از آنکه واجد نوآوری باشد، به تکراری کمرمق از سریالهای مشابه با درونمایه انتقام شباهت دارد. او در خلق شخصیتهای چندلایه و ارائه شیوهای متمایز برای روایت تحول آنها، بهویژه در بستر انگیزههای کینورزانه و انتقامجویانه، به دستاورد چشمگیری نمیرسد. در نتیجه، «بیعاطفه» در حد یک اثر کلیشهای باقی میماند و در کارنامه سازندگانش نیز تجربهای متمایز یا ماندگار محسوب نمیشود.

فیلمنامه سریال بر اساس شگردهای کلاسیک طوری تنظیم شده که اطلاعات به صورت تدریجی به مخاطب داده شود تا کشش روایی خود را حفظ کند؛ یعنی مخاطب را منتظر قسمت بعدی نگه دارد و او منتظر باشد که بفهمد چه اتفاقی قرار است بیفتد. از طرف دیگر، نباید گفت که تعلیق در سریال «بیعاطفه» مصنوعی است؛ ریشه در جهان و دنیای آن شخصیتها دارد. اما در برخی از بخشهای فیلمنامه برای حفظ کنجکاوی بیننده، کارگردان عامدانه بیش از اندازه به پنهانکاری روایی تکیه میکند. موفقیت و شکست این رویکردی که تبریزی به عهده گرفته، تا حد زیادی به قسمتهای پایانی بستگی دارد؛ فکر میکنم یک قسمت دیگر فصل اول تمام میشود و فصل بعد شروع میشود. باید دید که این تعلیقها و افشاگریها تا چه اندازه میتوانند بار دراماتیک و روانشناختی لازم را برای توجیه ادامه تماشای سریال فراهم کنند.
نقاط قوت «بیعاطفه» را در چه عناصری میبینید و بازیهای این سریال را چطور ارزیابی میکنید؟
نقطه قوت اصلی سریال را باید در فیلمنامه و شخصیتپردازی آن جستوجو کرد. در قسمتهای ابتدایی، بهویژه در پایلوت و حتی قسمتهای دوم و سوم، این تصور برای مخاطب ایجاد میشد که فیلمنامه از انسجام کافی برخوردار نیست؛ اما هرچه روایت پیش میرود، مشخص میشود که خردهروایتها، مسائل فرعی و فلاشبکها همگی در خدمت یک ایده مرکزی قرار دارند و مخاطب را به سمت یک نقطه مهم هدایت میکنند. به همین دلیل، فیلمنامه بهتدریج از آن ضعف ظاهری فاصله میگیرد و ساختار منسجم خود را آشکار میسازد. شخصیتپردازی نیز از دیگر نقاط قوت سریال است. حضور همزمان دو نسل از بازیگران، یعنی چهرههای باتجربه و بازیگران جوان و مستعد، ترکیب جذابی را شکل داده که به کیفیت بازیها و جذابیت اثر افزوده است. مخاطب نیز این ویترین متنوع از بازیگران را دوست دارد و با آن ارتباط برقرار میکند. در میان بازیگران باسابقه، بازیهای رضا کیانیان و مریلا زارعی از نقاط برجسته سریال به شمار میآید و حضوری تأثیرگذار در روند روایت دارند. در میان بازیگران جوانتر نیز شاهد اجراهای قابلتوجهی هستیم. بهاره کیانافشار که معمولاً به بازیهای یکنواخت و کمفرازونشیب شناخته میشد، در قسمتهای اخیر، بهویژه در دو قسمت پایانی، توانسته ابعاد عمیقتری از شخصیت خود را به نمایش بگذارد. همچنین دانیال خیریخواه در نقش علی، که پیشینهای جدی در تئاتر دارد، یکی از بازیهای قابلاعتنای سریال را ارائه کرده و استعداد خود را بهخوبی نشان داده است. هرچند بازی مهتاب ثروتی را نمیتوان در زمره درخشانترین بازیهای سریال قرار داد، اما در مجموع ضعف محسوسی در حوزه بازیگری یا شخصیتپردازی به چشم نمیخورد.بخشی از این موفقیت را باید به توانایی کمال تبریزی در هدایت بازیگران نسبت داد. او همواره نشان داده که مهارت ویژهای در گرفتن بهترین بازیها از بازیگران دارد و بار دیگر این ویژگی در سریال حاضر نیز مشهود است. به اعتقاد من، هم فیلمنامه و هم بازیها به یک اندازه در موفقیت سریال نقش داشتهاند. با این حال، برای بخش قابلتوجهی از مخاطبان عام، شخصیتها اهمیت بیشتری دارند و شاید بتوان گفت بیش از هر چیز با آنها ارتباط برقرار میکنند. با وجود این، آنچه تاکنون سریال را پیش برده و موجب استقبال مخاطبان شده، ترکیب موفق این دو عنصر، یعنی فیلمنامه منسجم و شخصیتهای باورپذیر و جذاب است.

«بیعاطفه» در کنار روابط انسانیای چون انتقام، بخشش و پشیمانی، به شکافهای طبقاتی و اجتماعی هم نظر دارد؛ آیا تبریزی توانسته این دو لایه را به اندازه کافی در کنار هم پرورش دهد؟
کمال تبریزی در این سریال به هر دو لایه اجتماعی و انسانی توجه داشته است. او فیلمسازی است که همواره نگاهی انتقادی را با چاشنی طنز در آثارش همراه کرده و نقدهایش را نه به شکلی مستقیم و شعاری، بلکه در قالب روایتی نرم و طنازانه ارائه داده است. در این سریال نیز میتوان همین رویکرد را مشاهده کرد.
رابطه عاشقانهای که در بستر اختلافات طبقاتی شکل میگیرد، بهنوعی بازتابدهنده شکافهای اجتماعی و موانعی است که میان طبقات مختلف جامعه وجود دارد. از این منظر، سریال صرفاً به یک داستان عاشقانه محدود نمیشود و لایههایی از نقد اجتماعی را نیز در خود جای داده است. در کنار این مسئله، روایت به مفاهیم انسانی مهمی همچون انتقام، بخشش، پشیمانی و مواجهه با گذشته میپردازد؛ مفاهیمی که بخش مهمی از کشمکشهای درونی شخصیتها را شکل میدهند.
البته نمیتوان گفت سریال در پرداخت این مضامین به عمق قابلتوجهی دست یافته است، اما حضور هر دو لایه اجتماعی و انسانی در ساختار داستان کاملاً مشهود است. بسیاری از شخصیتها، بهویژه کامران با بازی رضا کیانیان، در چرخهای از خشم، کینه و میل به انتقام گرفتار شدهاند و بخش مهمی از پیشبرد درام بر همین کشمکشها استوار است.
با این حال، سریال در نهایت از چارچوب یک درام خانوادگی فراتر نمیرود و هسته اصلی آن همچنان بر روابط خانوادگی و عاطفی استوار است. به همین دلیل میتوان آن را بیش از هر چیز یک درام خانوادگی ـ عاشقانه دانست که در کنار روایت احساسات و روابط انسانی، اشاراتی نیز به مسائل اجتماعی دارد.
برخی معتقدند «بیعاطفه» در همان قسمتهای ابتدایی کلیشهای به نظر میرسید؛ آیا این سریال توانسته از آن برچسب فاصله بگیرد؟
یکی از مهمترین دلایل موفقیت سریال «بیعاطفه» را باید در شیوه مدیریت رازهای داستانی آن جستوجو کرد. این رازها از همان ابتدا در دل روایت کاشته شدهاند و اطلاعات مربوط به آنها به صورت تدریجی و حساب شده در اختیار مخاطب قرار میگیرد. شاید در قسمتهای نخست، به ویژه تا قسمت سوم، این تصور وجود داشت که سریال در حال حرکت بر مسیر آشنای آثار ملودرام و کلیشهای است، اما هرچه داستان پیش رفت، مشخص شد که بسیاری از جزئیات و خرده روایتها در خدمت طراحی یک ساختار پیچیدهتر قرار دارند.افشای گذشته بهرام توسط کامران برای پسرش و همچنین آشکار شدن ابعاد پنهان شخصیت با بازی بهاره کیانافشار در قسمت سیزدهم، از جمله نقاط عطفی هستند که مسیر روایت را دگرگون کردهاند. این اتفاقات نهتنها رازهای تازهای را برملا میکنند، بلکه نشان میدهند که سریال در حال ساختن هویتی مستقل برای خود است؛ هویتی که آن را از قالبهای تکراری و الگوهای آشنای اینگونه آثار فاصله میدهد.

مخاطبانی که در قسمتهای ابتدایی تصور میکردند با یک سریال کلیشهای روبهرو هستند، اکنون با روایتی مواجهاند که بهتدریج گرههای خود را باز میکند و خردهروایتهایش را به سمت نتیجهگیری سوق میدهد. نکته مهم دیگر این است که «بیعاطفه» برای فصل دوم نیز طراحی شده و با توجه به پایان یافتن قریبالوقوع فصل نخست، طبیعی است که بخشی از خطوط داستانی و برخی پرسشهای مطرح شده به فصل بعد منتقل شوند. از این منظر، «بیعاطفه» توانسته برای خود هویت و شناسنامهای مستقل تعریف کند. این سریال نهتنها از بسیاری از آثار همزمان خود متمایز است، بلکه تا اینجای کار توانسته از افتادن در دام تکرار و کلیشه نیز فاصله بگیرد و مخاطب را نسبت به ادامه روایت کنجکاو نگه دارد.