
به گزارش خبرنگار صبا، ناصر سهرابی،نماینده مردم مسجدسلیمان در دوره چهارم مجلس در یادداشتی که در اختیار صبا قرار داد از آتش بس و جریان در حال شکل گیری در ایران با توجه به حال و هوای این روزهای پاتوق هنرمندان در باغ فردوس نوشت. در این یادداشت آمده است:
آتشبس تازه اعلام شده بود و شهر، مثل پرندهای که از قفس آزاد شده باشد، نفس تازه میکشید. صدای جنگندهها و هیاهوی مردم در خیابانها، جای خود را به شور و نشاطی بیپایان داده بود؛ مردمی که هنوز طعم تلخ جنگ را در دهان داشتند، اما حالا موجی از امید، تمام وجودشان را فرا گرفته بود.
در میان این سیل جمعیت که با پرچمهای رنگین ایران در دست، کوچهها را به رقص درآورده بودند، بوی چای تازه و عطر گلهای بهاری که گویی زودتر از موعد شکوفه زده بودند، با هم درآمیخته بود. هر نگاه، هر لبخند، هر دست تکان دادن، داستانی از ایستادگی بیوقفهی دلها در سختترین روزها و اکنون، نویدبخش فردایی روشن بود.
شبهای باغ فردوس اما، حالوهوای دیگری داشت؛ اما گاهی پیش میآید که هوا، موسیقی، حضور مردم و حال جمعی، همگی دستبهدست هم میدهند تا آن فضا از حد یک رویداد معمولی فراتر برود و به تجربهای ماندگار تبدیل شود. یکی از همان شبها، شبی که محوطه موزه سینما در باغ فردوس از جمعیت موج میزد، از همان لحظهای آغاز شد که قدم در مسیر سنگفرششدهی باغ گذاشتم و بوی چای زغالی، صدای خنده و هیاهوی آرام مردم و نورهای رنگی روی درختان قدیمی با من همراه شد.
درختان کهنسال باغ فردوس سایههای بزرگی روی زمین انداخته بودند و میان شاخهها، پرچمهای کوچک ایران آویخته شده بود؛ همانها که بعدتر در دستان مردم میرقصیدند و نور چراغها بر پارچهی سهرنگشان میافتاد و جلوهای چشمنواز خلق میکرد. انگار باغ تصمیم گرفته بود امشب کمی جوانتر باشد، کمی پرجنبوجوشتر، و با مردم همراه شود. گویی صدای قدمها، گفتوگوها و شور جمعی در برگها طنین میانداخت. در قلب محوطه، صندلیها آرام آرام پر میشدند.
خانوادهها با لیوانهای نوشیدنی گرم، جوانها با دوربینهای کوچک برای ثبت لحظهها، و سالمندانی که با لبخندهای صمیمی و پر از خاطره کنار هم نشسته بودند. برنامهی فرهنگی شب شامل گفتگوهای هنرمندان و اجرای موسیقی زنده بود؛ برنامهای ساده، اما سرشار از گرما و نزدیکی میان مردم. آنچه این شب را متفاوت میکرد، نه خود برنامهها، بلکه شور مردم بود. وقتی خواننده ها روی صحنه آمدند، صدای تشویق از میان درختان بالا رفت.
یکی از لحظههای ماندگار شب، زمانی بود که نوای آهنگ جاودانهی «ای ایران» در فضای باغ پیچید. ابتدا آرام، اما کمکم صداها بیشتر شد. مردم از جا بلند شدند و پرچمهایی که تا آن لحظه در دستها آرام گرفته بودند، شروع به حرکت کردند. هوای باغ با موجِ رنگها و صدا پر شد؛ موجی که نه سیاسی بود و نه شعاری، بلکه تجلی یک حس مشترک، یک پیوند عاطفی و فرهنگی بود. در این شبها، مردم نهفقط برای تماشای یک برنامه یا گذراندن زمانی دلنشین، بلکه برای احساس دوبارهی پیوند با وطن گرد هم میآیند؛ پیوندی عمیق و آرام که ریشه در خاطرات مشترک، تاریخ، فرهنگ و عشق به سرزمینی دارد که زیر پای همهمان گسترده است.
پرچمهایی که در دست مردم به حرکت درمیآید، یادآور مسیری است که نسلها برای سربلندی این خاک پیمودهاند. این حس جمعی، گاهی انسان را به یاد روزهایی میاندازد که در دوران جنگ، مردم با همین روحیه در خیابانها حضور پیدا میکردند؛ نه برای جشن، بلکه برای مراقبت از یکدیگر، برای کمکرسانی، برای نیرو دادن به کسانی که دلشان پر از نگرانی بود. در آن سالها نیز همین حس همراهی و «با هم بودن» کوچهها را روشن میکرد؛ زنانی که برای همسایهها غذا میبردند، مردانی که کنار هم در صفهای اهدای خون میایستادند، جوانانی که برای کمک به خانوادهها در محلهها میگشتند.

اکنون در باغ فردوس، هرچند فضا آرام و لبریز از موسیقی و نور است، اما در دل این جمعیت، باز هم همان روح مشترک جاری است؛ نوعی ایستادگی آرام، وفاداری عاطفی به وطن، و احترامی که مردم به ریشهها و گذشتهی خود دارند. پس از پایان موسیقی، این احساس لطیف و پرانرژی همچنان در هوا مانده بود. مردم دوباره نشستند و ادامه برنامهها را دنبال کردند؛ گفتگوهای کوتاه، روایتهایی از خاطرات هنری، و موسیقیهایی که با حالوهوای شب هماهنگ بود. هر بخش مانند تکهای از یک پازل فرهنگی، تصویری از دوستداشتن، امید و همدلی را کاملتر میکرد. اما پایان مراسم، خود فصل دیگری از این شب پرشکوه بود. صدها نفر از مردم در کنار ساختمان اصلی موزه، شمع روشن کردند و نورهای کوچک میان تاریکی شب رقصیدند؛ تصویری از آرامش، احترام و عشق به خاکی که آنها را در خود پرورده است. در گوشهوکنار باغ، گروههای موسیقی سیار قدم میزدند و نغمههای خاطرهانگیز دوران قدیم را مینواختند؛ ترانههایی که با آن بزرگ شدهایم، با آن گریستهایم و خندیدهایم. صداهای سازها در میان شمعها و لبخندها آمیخته بود و حالا باغ فردوس علاوه بر زیبایی ذاتیاش، رنگی از معنویت و وحدت یافته بود—وحدتی که در دل مردم شکل گرفته و ریشه دوانده بود.
این شبها در موزه سینما، بیش از هر زمان دیگر، وحدت ملی متجلی شده است. مردمی که شاید در زندگی روزانه هزار تفاوت دارند، در این مکان کنار هم نشستهاند تا فقط از یک چیز سخن بگویند: ایران. آنها دیگر صرفاً تماشاگران یک برنامه فرهنگی نیستند؛ بلکه بخشی از یک روایت بزرگتر از همدلی، همصدا شدن و دفاع از نام وطناند. این همصدایی نه از هیجان گذرا، بلکه از باور و عشق برمیخیزد. در میان شعلههای شمع و نغمههای قدیمی، همه یکصدا زمزمه میکنند، با چشمانی روشن و قلبهایی آرام: «همه یکصدا، فقط برای ایران.» این رویداد در موزه سینما، فراتر از یک گردهمایی فرهنگی ساده، نمایشی زنده از قدرت نرم فرهنگ و هنر در ایجاد و تقویت همبستگی ملی بود. در شرایطی که جهان با چالشهای پیچیده سیاسی و اجتماعی روبروست، ظرفیت منحصر به فرد هنر و تاریخ – که موزه سینما نماد آن است – در گرد هم آوردن مردم و ایجاد حس مشترک تعلق، بیش از پیش اهمیت مییابد.
حضور گسترده و شورانگیز مردم، که با آگاهی از تاریخ ایستادگی خود و با امید به آیندهای روشن همراه شده بود، نشان داد که ملت ایران، حتی در فضایی آرام و به دور از هیاهوی سیاسی، توانایی ایجاد تجربهای جمعی و معنادار را دارد. اجرای آهنگ «ای ایران» نه یک اجرای صرف موسیقایی، بلکه فریاد خاموش عشق به وطن بود که در دل تکتک حاضران پژواک یافت. این لحظات، یادآور این نکته است که وحدت ملی صرفاً از طریق بیانیههای رسمی یا رویدادهای سیاسی حاصل نمیشود، بلکه در تجربیات مشترک فرهنگی، هنری و عاطفی ریشه میدواند و قوام مییابد. روشن کردن شمعها در پایان شب، استعارهای زیبا از امید، روشنایی و احترام متقابل بود.
این عمل، نمادی از شعلهور ماندن چراغ فرهنگ و همدلی در دل جامعه، حتی پس از پایان یک رویداد، محسوب میشود. همچنین، حضور گروههای موسیقی سیار، نشاندهنده تلاش برای فرهنگسازی و بسط نشاط اجتماعی در فضاهای عمومی است؛ رویکردی که میتواند به تدریج، فضاهای شهری را از صرفاً مکانی برای عبور و مرور، به کانونهای تعامل، همدلی و هویتیابی جمعی تبدیل کند. در نهایت، این شب ها در باغ فردوس، تلنگری بود به اهمیت حفظ و ارتقای چنین فضاهایی که بستر تلاقی هنر، تاریخ و هویت ملی هستند. موزه سینما و باغ فردوس، در این شب ها ، نه فقط مکانی برای بازدید، بلکه صحنهای برای زیستن و احساس کردن هویت ایرانی شدند؛ جایی که در آن، «همه یکصدا، فقط برای ایران» گفتن، تبدیل به یک کنش فرهنگی و ملی قدرتمند گشت. این رویداد، نشان داد که چگونه میتوان با بهرهگیری از ظرفیتهای فرهنگی، فضایی امن و الهامبخش برای تقویت حس تعلق و همبستگی ملی ایجاد کرد.
ناصر سهرابی /فروردین ۱۴۰۵