
سمیه خاتونی / صبا؛ همایون ارشادی را با سینمای عباس کیارستمی به یاد میآورم؛ با آن خونسردی درخشان و صداقت بیپیرایهاش در برابر دوربین. او بازیگری بود که نقش را بازی نمیکرد، بلکه در سکوت، به آن روحی بیهیاهو میبخشید. حضوری که بهجای احساسات اغراقآمیز و ژستهای مرسوم، در خلأیی تأملبرانگیز جریان مییافت — همان خلأیی که نشانهی سینمای مؤلف است؛ سینمایی که بهجای تظاهر، به درونِ حقیقت مینگرد.
ارشادی از معدود بازیگرانی بود که در میان مرز سینمای شرق و غرب ایستاده بود. او همانقدر که در قابهای شاعرانهی کیارستمی، مهرجویی و درمیشیان میدرخشید، در همکاری با کارگردانان صاحبسبک خارج از ایران نیز درخششی جهانی یافت. او فهم عمیقی از سکوت، ریتم و میزانسن داشت — عناصری که در سینمای هنری، مهمتر از کلاماند. شاید همین ویژگی باعث شد تا ارشادی در برابر دوربین، نه بهعنوان «بازیگر»، بلکه بهمثابه عنصر تصویری و بخشی از ساختار فیلم حضور یابد.
اما بیستم آبان ۱۴۰۴، سینمای مؤلف ایران در بهتی عمیق فرو رفت. خبر رفتنِ ناگهانی همایون ارشادی، همانقدر آرام بود که زیست او. گویی با رفتنش، بخشی از سینمایی نیز خاموش شد که قرار بود دست مخاطب را بگیرد و به خاطرهها ببرد؛ به همان جادههای خاکی و هراسانی که ارشادی، سوار بر ماشین فرسودهی کیارستمی، از میانشان عبور میکرد — در گفتوگویی بیزمان دربارهی مرگ، زندگی و معنای بودن.
شاید امروز دیگر آن نوع سینما کمتر مخاطب دارد؛ سینمایی که بهجای سرگرم کردن، میخواست بفهمد، یادآوری کند و به تفکر وادارد. اما میراث ارشادی، همچنان در قابها باقی است — در آن نگاه آرام و پرسشگر، در مکثهای طولانی و در سکوتی که از هزار جمله پرمعناتر بود.
برای درک بهتر جایگاه و تأثیر همایون ارشادی در سینمای ایران و جهان، ورقی میزنم کتاب سینمای حرفه ای او را با آنان که در کنار او زیسته و کار کردهاند.

همایون ارشادی (۱۳۲۶–۱۴۰۴) از چهرههای ماندگار سینمای مؤلف ایران و از معدود بازیگرانی بود که مرز میان سینمای ملی و جهانی را درنوردید. او تا پایان دوران دبیرستان در آبادان زندگی و تحصیل کرد و پس از دریافت دیپلم، برای ادامهی تحصیل به ایتالیا رفت. در دانشگاه ایتالیا رشتهی معماری خواند و یازده سال در آن کشور اقامت داشت؛ اما در بازگشت به ایران، مسیر زندگیاش بهگونهای غیرمنتظره به سینما گره خورد.
ورود او به سینما با فیلم «طعم گیلاس» ساختهی عباس کیارستمی در سال ۱۳۷۵ رقم خورد؛ فیلمی که در سال ۱۹۹۷ جایزهی نخل طلای جشنوارهی کن را برای سینمای ایران به ارمغان آورد. کیارستمی در کتاب سر کلاس با کیارستمی (نوشتهی پال کرونین) روایت کرده است که شش ماه پس از نخستین آشنایی با ارشادی، او را برای نقش اصلی فیلم برگزیده است — انتخابی که چهرهای تازه با بازیگری مینیمال، صادق و تأملبرانگیز را به جهان معرفی کرد. بازی ارشادی در نقش «آقای بدیعی» تحسین منتقدان داخلی و خارجی را برانگیخت و او را به نماد نوعی بازیگری بیواسطه در سینمای هنری بدل ساخت.
یک سال بعد، ارشادی در فیلم «درخت گلابی» به کارگردانی داریوش مهرجویی (۱۳۷۶) مقابل دوربین رفت و بار دیگر نگاهها را به خویش معطوف کرد. در ادامه، در آثار متعددی از جمله «ملکه» (۱۳۹۰) ساختهی محمدعلی باشهآهنگر نقشآفرینی کرد؛ حضوری متفاوت و بدون دیالوگ که عمق درونی و درک بصری او از بازیگری را بهخوبی نشان میداد.
اما افق حضور ارشادی تنها به سینمای ایران محدود نماند. نخستین تجربه بینالمللی او با فیلم «بادبادکباز» (The Kite Runner) به کارگردانی مارک فورستر در سال ۲۰۰۷ رقم خورد؛ تجربهای موفق که نام او را بهعنوان بازیگری جهانی مطرح کرد. روزنامه لسآنجلس تایمز در نقدی نوشت: «مارک فورستر نکتهی حیرتانگیز بازی همایون ارشادی را در طبیعی بودن او میداند؛ بسیاری از بازیگران به تکنیک تکیه میکنند، اما او تنها به دل خود متکی است.»
ارشادی سپس در فیلم تاریخی «آگورا» (Agora) ساختهی آلخاندرو آمنابار (۲۰۰۹) در نقش «آسپاسیوس» ظاهر شد و بر دامنهی شهرت بینالمللیاش افزود. حضور کوتاه اما تأثیرگذار او در فیلم اسکاربردهی «سی دقیقه پس از نیمهشب» (Zero Dark Thirty – ۲۰۱۲) به کارگردانی کاترین بیگلو، نشان از اعتماد فیلمسازان برجستهی جهان به شخصیت و بازی درونی او داشت.
در سال ۲۰۱۴، در فیلم «تحت تعقیبترین مرد» (A Most Wanted Man) به کارگردانی آنتون کوربن، در کنار بازیگرانی چون فیلیپ سیمور هافمن، ریچل مکآدامز و ویلم دفو نقش «دکتر عبدالله» را ایفا کرد؛ حضوری متین و پرجزئیات که بار دیگر دقت و ظرافت بازیگری او را در معرض نگاه جهانیان قرار داد. آخرین حضور سینماییاش نیز در فیلم عاشقانهی انگلیسی «علی و نینو» (Ali & Nino – ۲۰۱۶) رقم خورد.
همایون ارشادی در طول نزدیک به سه دهه فعالیت، از بازیگری هیاهوآفرین پرهیز داشت و به جای آن، در سکوت و صداقت، به جوهرهی تصویر وفادار ماند. او نمونهی کمنظیری از بازیگر مؤلف بود؛ هنرمندی که نقش را نمیساخت، بلکه زندگی میکرد.
در بیستم آبان ۱۴۰۴، سینمای ایران و جهان هنری یکی از آرامترین و اصیلترین چهرههای خود را از دست داد — اما چهرهی او هنوز بر پردهی ذهن ما روشن است، در جادههای خاکی «طعم گیلاس»، در زیر نور ملایم عصرگاهی، جایی میان مرگ، زندگی و پرسش ابدی بودن.