احمدرضا حجارزاده | «من نوید نیستم»، با همه نقاط ضعف و قوتش، شاید فقط برای کارگردان آن تجربه نو و پراهمیتی باشد. تکرار هر چند سال یکبارِ چنین نمایشهایی با داستانهای تکراری و نخنماشده، دیگر نه تاثیری بر جریان تئاتر کشور دارد و نه تماشاگران را به وجد میآورد. به نظرم دیگر وقتش رسیده کسی نقطه پایانی بگذارد بر این شبیهسازی و الگوبرداری غیرضروری از ستارههای موقت سینما.
عشق، رابطه و سرخوردگی سه عنصر پررنگ در تمام داستانها هستند. تصویر تکرارشونده کیوسک تلفنعمومی و جایگاه آن در خاطرات زنی که یک روز از همانجا برای آخرینبار با مردی که دوستش دارد، تماس گرفته است، تکثیر تصویر سکوت مرد و زنی در آینه آسانسور پس از جدایی در دیداری غیرمنتظره، تصویر چمدان بسته شده در دست زنی در صبحی بارانی همه و همه نگاتیوهای متعددی را در ذهن ما ظاهر میکنند. این تصاویر ملموس، درست شبیه ورقزدن دفتر خاطرات کسی که از گذشته میشناسیم، مفاهیم و احساساتی را که در عین سادهبودن قابل دستیابی و تجربه نیز هستند، به یاد ما میآورند.
زمانی که نهاد صنفی پس از کمینه دو بار مکاتبه، ناگزیر به اعلام رسمی و آشکار حق پایمال شده اعضا با صدور بیانیه میشود تا شاید با اقناع افکار عمومی قدرت حاکم را به تجدید نظر وادارد، از سوی دستگاه اجرایی ذی ربط و نیروهای امنیتی حافظ نظم ناعادلانه موجود، متهم به انجام فعالیت سیاسی در پوشش یا پشت نهاد صنفی میشود.
یادداشتی بر رمان «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند»؛
«ادی» کهنه سرباز جنگ ویتنام و تعمیرکار ماشینهای شهربازی که روزهای کسالت بار زندگیاش در کار و حسرت خلاصه شده در هشتاد و سومین سالروز تولدش حین تلاش برای نجات جان یک دختر خردسال جان خودش را از دست میدهد و راهی بهشت میشود.
نقد و نظری بر رادیوتئاتر «نا» به کارگردانی «فرناز عقیلی»؛
برگ برنده رادیوتئاتر «نا»، بازیهای یکدست و تحسینبرانگیز نقشآفرینان است. مهارت بازیگران در کاربرد احساس و بیان دیالوگها، مثالزدنی و بهیادماندنی است. هرچند تمرکز اصلی در این اجرا بر صدای بازیگران است، ولی نقشآفرینی آنها با بهکارگرفتن احساس و میمیک، نقشها را از تیپ فراتر برده و به شخصیت تبدیل کرده است.
زمانی که شعلههای عشق در مواجهه با «آزادی 3000ـ5» قلبش را میلرزاند، برای اولینبار دوستداشتن را تجربه میکند و هنگامی که هر دو به جنگل ناشناخته میگریزند، زندگی حقیقی در ذهنشان معنای دیگری مییابد؛ آن زندگی که مجبور نیستند مثل هر روز با صدای زنگ در زمانی مقرر بیدار بشوند و به خدمت برای برادرانشان بپردازند
ابوالفضل ذوالفقاری | محمد خزاعی به تعبیر دوستی مدیر سرسخت و مهربان سینماست. قاطعیت، جسارت و بی پروایی او در پافشاری بر اصولی که خیلی ها آن را بر نتابیدند و خشمگین شدند قابل تمجید است او اما، با جزم و جدیت خیره کننده به سمت افقی که نشان داده و ترسیم کرده است بهپیش می رود...
قصه نمایشنامهنویسی که پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه در رشته ادبیاتنمایشی در تنکابن،به تهران آمده؛ شاید برای یافتن مسیر بهتر، شاید برای کار، شاید برای فرار! این کوچ کردن یعنی دفن انبوهی از خاطره. خاطراتی که مربوط به دوران دانشجویی است. علی قصه برای گرفتن اصل مدرک دانشگاهیاش به تنکابن آمده، که نام و یاد خاطرهها زنده میشود و این یعنی انحراف و بازگشت به گذشته.