
به گزارش صبا، ابراهیم ایرجزاد پیش از این با ساخت فیلمهای سینمایی «تابستان داغ»، «عنکبوت» و «شوهر ستاره» خود را به عنوان فیلمسازی دغدغهمند در حوزه اجتماعی معرفی کردهاست؛ آثاری که همسو با جهان معاصر ما و چالشهایی حول محور خانواده بودهاست. این روزها ایرجزاد، «گل سنگ» را به عنوان اولین سریال خود در پلتفرم شیدا در حال پخش دارد. سریالی که در نگاه اول گروه بازیگرانش برای مخاطب جذاب است و در نهایت در ایفای نقشها نیز حضوری باورپذیر و کنترلشده دارند؛ مهتاب کرامتی که بدون اغراق، وزن دراماتیک قصه را بالا میبرد. در کنار او، الناز ملک بهخوبی از پس نقش خواهر برآمده و فاطمه مسعودیفر نیز بهلحاظ جنس بازی و حتی فیزیک، کاملاً در جایگاه دختر این خانواده مینشیند. نوع ارتباط مهدیحسینینیا و مهدی قربانی نیز به عنوان یک پدر و پسر توانسته بازتابی از فاصله و تفاوتی نسلی آنها باشد.
«گل سنگ» بهجای فاصله گرفتن از واقعیت، آگاهانه به فضای زیست روزمره نزدیک میشود. ما با برشی از زندگی یک خانواده متوسط روبرو هستیم؛ خانوادهای که تفاوتهای درونیاش، از شکافهای پنهان تا تضادهای آشکار، موتور پیشبرنده روایت است. آدمهایی که تلاش میکنند یک خانهای برای خود داشته باشند و برای رسیدن به آن، ناچار به فروش طلا و دلار میشوند. در این میان ارتباط محبوبه، فرامرز، ایرج و تفاوت سطح و موقعیت آنها، لایهای از تنش اجتماعی و شخصی را شکل میدهد که کاملاً ملموس است.
معماری خانهای که سر آخر خریده میشود، ساختاری پیچیده و تو در تو دارد که میتواند بازتابی از ذهنیت و زندگی درهمتنیده محبوبه و ایرج باشد. فضایی که در آن، مسیرها ساده نیستند و هر گوشهاش میتواند به گذشتهای گره خورده باشد.
در انتخاب نامها نیز پرهام و پروانه، فریده و فرامرز، مهناز و محبوبه و … اسامیای هستند که نوعی همگونی و نزدیکی دارند و از یک جهان مشترک میآیند. در این میان نام «ایرج» کمی بیرون میایستد و به این جمع که حتی ۲ نفرشان فرزندانش هستند، نمیچسبد.
در چنین موقعیتی در مرکز جهان سریال، محبوبه قرار دارد؛ زنی که بنیان زندگیاش بر اعتماد بود اما حالا در موقعیتی ایستاده که این اعتماد دچار تزلزل شده و همین شک، میتواند همهچیز را از نو تعریف کند. «گل سنگ» از دل همین تزلزلها، قصهاش را پیش میبرد؛ قصهای درباره آدمهایی که هنوز، هرکدام به شکلی، درگیر گذشته خودشان هستند.
یکی از تاثیرگذارترین لایههای «گل سنگ»، مواجهه با بیماری آلزایمر در مادر محبوبه است؛ جایی که گذشته، جای حال را گرفته و واقعیت، در ذهن او به شکل دیگری بازسازی میشود. او در حافظهاش، هنوز در زمانی ایستاده که فرامرز را بهعنوان همسر محبوبه میشناسد و ایرج، برایش غریبه یا دستکم ناآشناست. این جابهجایی ساده بهنظر میرسد، اما در بطن خود، شکافی عمیق ایجاد میکند؛ شکافی میان آنچه قرار بوده باشد و آنچه هست.
این اختلال حافظه، فقط یک ویژگی کاراکتری نیست، بلکه بهنوعی تماتیک، با فضای کلی سریال همراستا میشود؛ جهانی که در آن گذشته رها نمیکند و مدام در اکنون مداخله میکند. حافظه مادر محبوبه، با زیستن در گذشته، ناخواسته حقیقتهای پنهان و تنشهای حلنشده را در لحظاتی هر چند کوتاه دوباره به سطح میآورد و همین، وضعیت متزلزل محبوبه را پیچیدهتر میکند. انگار ذهن او، برخلاف دیگران، هنوز به نسخهای از زندگی وفادار مانده که شاید برای دیگران تمام شده، اما اثرش همچنان باقی است.