
سمیه خاتونی/ صبا؛ شامگاه ششم دیماه، هنوز یک روز از سالروز تولد بهرام بیضایی نگذشته بود؛ هنرمندی که پنجم دیماه چشم به جهان گشود و تمام عمرش را صرف نوشتن، ساختن و اندیشیدن درباره ایران و ایرانی بودن کرد. خبر درگذشت او، ناگهانی و تکاندهنده بود؛ خبری که جامعه هنری و فرهنگی ایران را در شوک و اندوهی عمیق فرو برد.
بیتردید، نبودن بهرام بیضایی خود بهتنهایی یک فقدان بزرگ است؛ فقدانی که دل هر علاقهمند به فرهنگ، تئاتر و سینمای ایران را به درد میآورد. اما این اندوه زمانی ژرفتر میشود که به مسیر زندگی او نگاه میکنیم؛ به هنرمندی که تمام همّ و غمش، تمام دغدغه فکری و هنریاش، ایران بود و روایت ریشهها، اسطورهها، تاریخ و زخمهای این سرزمین.
غمانگیزتر آنکه بیضایی در شرایطی از میان ما رفت که سالها از محبوبترین محبوبش، یعنی مردم و کشورش، دور مانده بود. همین فاصله، پرسشهایی تلخ را دوباره زنده میکند: چه شد که کار به اینجا رسید؟ چرا بهرام بیضایی، با آن جایگاه بیبدیل، به چنین سرنوشتی دچار شد؟ و امروز، چگونه باید به فقدان او تسلیت گفت؛ بهویژه از سوی همان ساختارها و مدیرانی که مستقیم یا غیرمستقیم، با ممیزی، سانسور و فشارهای پیدرپی، کاسه صبر این هنرمند را لبریز کردند؟

در دورههای مختلف، آثار بیضایی یا امکان تولید نیافت، یا به توقیف و تحریم دچار شد. گاه سالها از کار کردن بازماند و گاه حاصل سالها تلاش فکریاش در پیچوخم محدودیتها گرفتار آمد. با اینهمه، تاریخ هنر نشان داده است که این فشارها گذرا هستند. هنرمند، همچون جوی آبی است که راه خود را مییابد؛ آنچه میماند، تأثیر او در حافظه فرهنگی یک ملت است.
و در این تردیدی نیست که تأثیر بهرام بیضایی بر فرهنگ، تئاتر و سینمای ایران، انکارناپذیر و ماندگار است. شاید او هرگز نتوانست این رنج را برای خود حل کند، اما تجربه تاریخ میتواند برای مدیران و سیاستگذاران فرهنگی یک هشدار روشن باشد: کنار گذاشتن بزرگان، زخمی است که دیر یا زود دامان فرهنگ یک سرزمین را میگیرد.
امروز، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، این واقعیت تلخ است که بیضایی دیگر در میان ما نیست؛ هنرمندی که مرگش در روزهای تولدش رقم خورد، آنهم دور از کشوری که سالها از بسیاری از حقوق اولیه هنریاش در آن محروم بود و در جایی دیگر کوشید صدای آزادی فردی خود را حفظ کند. این شاید بزرگترین درس برای آنان باشد که میتوانند نقشآفرین مسیر هنر باشند: هموار کردن راه هنرمندان، نه سنگاندازی و فشارهای کینهتوزانه در دورههای مختلف.
با اینهمه، بیضایی هنوز زنده است؛ در «مرگ یزدگرد»، «آرش»، «چهار صندوق» و دیگر نمایشنامههایش؛ در فیلمهایی چون «باشو، غریبه کوچک»، «شاید وقتی دیگر» و دیگر آثار مکتوب و تصویریاش. کتابها، نمایشنامهها و فیلمهای او میراثی سخنگو هستند؛ میراثی که هر روز و هر لحظه با ما حرف میزند، حتی اگر خودِ او دیگر در میان ما نباشد.
و شاید همین، غمانگیزترین و در عین حال روشنترین حقیقت باشد: بهرام بیضایی رفت، اما آثارش ماند؛ و این ماندگاری، هم تسلای ماست و هم یادآور زخمی بزرگ برای هر ایرانیِ هنردوست، تئاتری و اهل قلم.