
امیر افشارفتوحی/دبیر تحریریه روزنامه صبا؛ در میانه بازگشت محتاطانه کنسرتهای پاپ، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید نه رونق دوباره موسیقی، بلکه شکاف عمیق میان سیاستگذاری فرهنگی و واقعیت اقتصادی است. گفتوگوهای اخیر میان مدیران دولتی و فعالان موسیقی، این شکاف را به روشنی نشان میدهد؛ جایی که یکسو بر کاهش حاشیه سود تأکید دارد و سوی دیگر از هزینههایی میگوید که اساساً با منطق کاهش سود قابل جمع نیست.
مسئله فقط سود نیست؛ مسئله بقاست. وقتی هزینههای تولید از دستمزد نیروی انسانی گرفته تا اجاره سالن و تبلیغات تا ۴۵ درصد و در مواردی حتی بیشتر افزایش یافته، تثبیت قیمت بلیت عملاً به معنای فریز کردن درآمد در برابر تورم افسارگسیخته است. در چنین شرایطی، درخواست برای همراهی و گذشت از سود اگر بدون مداخله جدی در سمت هزینهها باشد، بیشتر شبیه توصیه اخلاقی است تا راهکار اجرایی.
از سوی دیگر، نمیتوان از واقعیت اجتماعی چشم پوشید. در شرایطی که بخش بزرگی از جامعه با کاهش قدرت خرید مواجه است، افزایش قیمت بلیت نیز راه حل سادهای نیست. موسیقی، هرچند برای روحیه عمومی و تابآوری اجتماعی ضروری است، اما در سبد هزینه خانوار، در اولویتهای پایینتری قرار میگیرد. بنابراین سیاستگذار در یک دوراهی واقعی قرار دارد؛ یا باید دسترسی مردم را حفظ کند، یا بقای تولیدکننده را تضمین کند و بدون ابزار حمایتی، جمع کردن این دو تقریباً ناممکن است.
اینجاست که حلقه مفقوده، خود را نشان میدهد؛ نبود حمایت ساختاری. برخلاف برخی حوزههای هنری، موسیقی عملاً از یارانه مستقیم بیبهره است. در شرایط عادی شاید بتوان این موضوع را به بازار واگذار کرد، اما در وضعیت بحرانی آن هم با مختصات نزدیک به شرایط جنگی بازار بهتنهایی قادر به تنظیم خود نیست. همانطور که در بحرانهای بزرگ، دولتها برای حفظ صنایع حیاتی وارد عمل میشوند، در حوزه فرهنگ نیز مداخله هدفمند نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است.
با این حال، نقد وضعیت موجود نباید ما را از یک واقعیت مهم غافل کند؛ کشور در شرایطی قرار دارد که فشارها فقط محدود به یک حوزه نیست. منابع محدودند، اولویتها متکثرند و تصمیمگیری دشوارتر از همیشه است. در چنین فضایی، مطالبهگری باید با درک شرایط کلان همراه باشد. اما این درک، به معنای پذیرش راهحلهای ناکارآمد نیست.
اگر قرار است همبستگی شکل بگیرد، این همبستگی باید واقعی و دو سویه باشد. نمیتوان از تهیهکننده خواست از سود خود بگذرد، اما انتظار مشابهی از سالندار یا سایر ذینفعان نداشت. نمیتوان قیمت بلیت را کنترل کرد، اما هزینههای بالادستی را به حال خود رها کرد. و نمیتوان از تداوم فعالیت سخن گفت، در حالی که زیان، به وضعیت پیشفرض تبدیل شده است.
راه حل، احتمالاً در ترکیبی از اقدامات نهفته است؛ تخفیف واقعی و نه نمایشی در هزینه سالنها، تسهیل تبلیغات، حمایتهای مالی هدفمند اگر محدود و شاید مهمتر از همه، بازتعریف انتظارات در کل زنجیره. در غیر این صورت، برگزاری کنسرت نه به یک فعالیت فرهنگی پایدار، بلکه به ریسکی پرهزینه تبدیل خواهد شد که تنها معدودی توان پذیرش آن را دارند.
در نهایت، موسیقی فقط یک کسبوکار نیست؛ بخشی از حیات فرهنگی جامعه است. در روزهایی که فشارهای بیرونی و درونی بر جامعه سنگینی میکند، خاموش شدن این صداها، هزینهای فراتر از اقتصاد خواهد داشت. حمایت از موسیقی در چنین شرایطی، نه یک امتیاز به هنرمندان، بلکه سرمایهگذاری بر روحیه جمعی است اما این حمایت، باید از سطح شعار عبور کند و به تصمیمهای ملموس برسد.