نمایش کلسیم؛ آزمایشگاهی برای سنجش تحمل انسان در مواجهه با خود | مجموعه رسانه ای صبا
امروز دوشنبه, ۲۱ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۱۵:۱۶
گفت‌وگوی صبا با عوامل نمایش «کلسیم»:

نمایش کلسیم؛ آزمایشگاهی برای سنجش تحمل انسان در مواجهه با خود

محمدرضا حسینی، تهیه کننده این نمایش گفت: این نمایش بیشتر شبیه یک آزمایش بود؛ آزمایشی برای سنجش میزان تحمل انسان‌ها در مواجهه با خودشان، تعامل با دیگران و در نهایت معنایی که می‌خواهند به دست بیاورند.

مریم عظیمی/ نمایش «کلسیم» اثری به نویسندگی ستاره فرسا و مهدی ضیا‌چمنی است که کارگردانی آن را خود مهدی ضیا‌چمنی برعهده دارد و دو کاراکتر هری و سیلوا را نیز ستاره فرسا و مهدی ضیا‌چمنی ایفا می‌کنند. این اثر با فرمی اپیزودیک نگاهی جهان شمول به مسئله خشونت، عدم ارتباط، تنهایی و مرگ دارد و تا ۲۰ آذر ماه در سالن تئاتر شهرزاد اجرا خواهد شد. در ادامه گپ‌وگفت خبرنگار صبا با عوامل این نمایش را می‌خوانید.

مهدی ضیاچمنی، کارگردان و بازیگر: برای من همیشه معنا بر فرم مقدم بوده است

همکاری شما با ستاره فرسا چگونه آغاز شد؟

خانم فرسا از نویسندگان تئاتر مشهد هستند که در رشته ادبیات نمایشی تحصیل کرده‌اند و سال‌هاست در تئاتر مشهد می‌نویسند. ما قرار بود یک نمایشنامه را به صورت مشترک بنویسیم که ایشان، کتاب «تمام‌نخ» اثر شل سیلوراستاین را پیشنهاد کردند. کتابی شامل ۱۶ نمایشنامه کوتاه که البته این قطعات کوتاه هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. نام یکی از آن قطعه‌ها «یک لنگه کفش تنیس» بود و الگوی اصلی نمایشنامه  ما شد. ما بر اساس این قصه توانستیم به ایده‌های دیگری برسیم و البته از چند قطعه دیگر از آثار شل سیلوراستاین نیز استفاده کردیم. این روند باعث شد هم‌زمان نوشتن و تحلیل را آغاز کنیم تا در نهایت به نمایشنامه‌ای شش اپیزودی هول یک محور با کاراکتری مشخص برسیم. هدف ما خلق زنی به نام «سیلوا» بود؛ زنی که در برش‌های مختلف زندگی‌اش با آسیب‌ها و اتفاقات مختلفی روبرو می‌شود و در نهایت دوباره به صحنه نخست بازمی‌گردیم تا نمایش کامل شود. ما کاملاً آگاهانه به این نتیجه رسیدیم که تمام کاراکترهای روبروی سیلوا را باید یک بازیگر ثابت بازی کند. این انتخاب از نظر کانسپت برای ما اهمیت داشت؛ زیرا به این برداشت رسیده بودیم که انگار در زندگی سیلوا تنها یک «مرد» وجود دارد. شاید آن مرد پدرش باشد، شاید برادر، همسر و … در واقع، سیلوا تمام این مردان را یک نفر می‌بیند و این امر تبدیل به ایده و کانسپت اصلی ما شد.

معمولاً زمانی که کارگردان خود در نگارش اثر نیز نقش دارد، بخش بزرگی از کارگردانی در همان مرحله نوشتن شکل می‌گیرد، این روند برای شما چگونه بود؟

بله اگر چه این امر خیلی طبیعی است اما من این دو را کاملاً از هم تفکیک کرده و پیش می‌برم. در وهله اول برای من فقط نمایشنامه مهم است و اینکه در مرحله کارگردانی چه رخ می‌دهد، برایم یک مقوله جداگانه است. بله، چیزهایی به ذهنم می‌رسد و نت برداری می‌کنم اما معمولاً در نمایشنامه استفاده نمی‌کنم. به‌خصوص که این نمایشنامه را مشترک نوشتیم و با خانم فرسا توافق داشتیم که بهتر است هنگام نگارش به کارگردانی فکر نکنیم. مثلا ما در متن نمایشنامه و توصیف صحنه اصلاً اشاره‌ای به سنگ غسال‌خانه نکرده‌ایم همینطور در موارد دیگر در واقع ما حال و هوای مینیمال و آن سادگی و لختی شل سیلوراستاین را رعایت کردیم؛ چیزی که اتفاقاً طبق سلیقه من و خانم فرسا نیز بود. اما وقتی به مرحله اجرا رسیدیم، شرایط کاملاً متفاوت شد. در آن مرحله، ایده‌های بسیاری به ذهنم آمد. از آنجا که دیگر نویسنده‌ی کار نیز یکی از بازیگران است و من خودم نیز کارگردانی و بازیگری را هم‌زمان برعهده دارم، می‌توانستیم این آزادی را داشته باشیم که گاهی در دیالوگ تغییر ایجاد یا چیزی را اضافه یا کم کنیم. خوشبختانه تیم ما بسیار یکدست بود و جهان نمایشنامه را کاملاً می‌شناختیم به همین دلیل روند تمرین‌ها برای ما بسیار روان پیش رفت. بخصوص در این نوع آثار که در آن بسیاری از ابزارها آگاهانه حذف شده‌اند، طبیعتاً بازیگری و کارگردانی بسیار ظریف‌تر و دشوارتر خواهد بود اما از آنجا که ما نسبت به آنچه می‌خواستیم کاملاً آگاه بودیم، بسیاری از این دشواری‌ها برای ما به بخش‌هایی قابل درک و قابل اجرا تبدیل شد.

آیا این امر رویکردی منحصر به این نمایش بود یا در آثار پیشین نیز چنین رویکردی داشتید؟

در این اثر نیز مانند نمایشنامه‌ها و اجراهای قبلی‌ام دیالوگ‌محور پیش رفتیم. من برای این سادگی و لختی اهمیت زیادی قائل‌ام. چیزی که همیشه چه در نوشتن و چه در کارگردانی برایم مهم بوده، سکوت‌هایی است که میان بازیگران رد و بدل می‌شود و بر صحنه حکم‌فرمایی می‌کند. این همان جنس کاری است که سال‌هاست در کارگردانی دنبال می‌کنم. ابزارهای صحنه، از جذابیت بصری گرفته تا صدا، نور، گریم و لباس می‌توانند برای بسیاری از کارگردانان نقش نجات‌دهنده داشته باشند؛ چرا که مخاطب را راحت روی صندلی نگه می‌دارند. اما برای من همیشه معنا بر فرم مقدم بوده است. این معناست که مسیر فرم را مشخص می‌کند و در این نمایشنامه نیز دقیقاً به همین شیوه کار کردیم.

کدام یک از نقش‌هایی که در این اثر ایفا می‌کنید به نسبت زیست فردیتان چالش برانگیزتر و متفاوت‌تر بود؟

به‌هرحال من بخشی از کاراکترها را می‌توانم عمیق‌تر درک کنم، اما اپیزود چهارم و خداحافظی برادر کوچک با خواهرش برای من تجربه‌ای ناآشناست. من در خانواده‌ام چنین تجربه‌ای نداشته‌ام، اما همیشه وحشت از دست دادن را داشته‌ام و هنوز هم دارم. به همین خاطر آن اپیزود برای من کاملاً قابل درک است و می‌توانم با آن همذات‌پنداری کنم.

از نگاه جهان شمولی که بر اثر حاکم است و نقش زن در این اثر بگویید.

مقوله زن و آسیب‌هایش برای من اهمیت ویژه‌ای دارد. قطعاً شرایط یک زن در جامعه ما با مردها بسیار متفاوت است. از خانواده گرفته تا نظام آموزشی، جامعه، محل کار گرفته تا مسائل مربوط به زنان خانه‌دار در رابطه با همسرشان و… سیلوا برای من یک زن کاملاً شناخته‌شده است؛ زنی که می‌توانم بارها و بارها او را در جغرافیای‌ خودمان ببینم. همانطور که اشاره کردید نگاه ما کاملا جهان‌شمول بوده و این مسائل فقط مرتبط با جغرافیای ما نیست. انگار زنان در جهان راحت‌تر قربانی می‌شوند و این واقعاً غم‌انگیز است. قطعاً بسیاری از زنان هم خطاکار بوده‌اند، اما زنان بسیار راحت‌تر از مردان قربانی می‌شوند و این امر آدمی را به فکر فرو می‌برد. این مسئله برای من هم آزاردهنده است و هم متأسفانه دراماتیک و به همین علت در نمایشنامه‌های قبلی‌ام مثل اکسیژن، سینگل، حذفیات یا نمایشنامه پلاستیک فریزر که سال‌ها پیش کار کردم، مسئله «زن» همیشه برایم یکی از مقوله‌ی بسیار مهم بوده و تلاش کرده‌ام بدون اینکه بخواهم شعاری در مورد زن‌ها بدهم، به صورت کاملاً دراماتیک حال و هوای درستی را روی صحنه به‌وجود بیاورم بگونه‌ای که بتواند هم نقدی بر زن باشد و هم در دفاع از زن.

ستاره فرسا، نویسنده و بازیگر: مخاطبان تئاتر مشهد بسیار حامی‌اند

با توجه به اینکه هم شما و هم کارگردان هر دو مشهدی هستید، تصمیم به اجرا در تهران چگونه شکل گرفت؟

من سالهاست که آقای ضیا را می‌شناسم، کارهای ایشان را می‌دیدم و به واسطه همان کارها، این شناخت و ارتباط شکل گرفت و بیشتر شد. قبل از پروژه «کلسیم» نیز ما یک همکاری مشترک داشتیم. من کتاب «تمام نخ» را قبلاً خوانده بودم و خیلی دوست داشتم روزی روی آن کار کنم و به این ترتیب با پیشنهاد من، روند کار روی این نمایشنامه را آغاز کردیم و به نمایشنامه کلسیم رسیدیم. در ابتدا تصمیم داشتیم کار را در مشهد اجرا کنیم که نشد بنابراین تصمیم گرفتیم از تهران شروع کنیم. پروسه نگارش متن حدود دو ماه زمان برد و بعد تمرینات را شروع کردیم. از همان روز اول تمرین‌ها، ما برای نقش هری دو بازیگر عوض کردیم و آقای ضیا چمنی که اکنون این نقش را ایفا می‌کنند بازیگر سوم هستند. به همین دلیل پروسه تمرین کمی طولانی شد که اتفاقاً به نفع من بود، چون زمان بیشتری داشتم تا نقش «سیلوا» را بهتر اجرا کنم. این تفاوت بازی‌ها در بازیگران مختلف خیلی به من کمک کرد. از آنجاییکه بازی بازیگر مقابل در بازی من تاثیر می‌گذاشت، بازی من هم در این روند تغییر می‌کرد و پخته‌تر می‌شد. تا اینکه آقای ضیا چمنی خودشان نقش را بر عهده گرفتند و یک اتفاق عجیب‌ و خاص افتاد و همه‌چیز خیلی عالی پیش رفت.

با توجه به اینکه شرایط اجرا و مخاطب هر دو شهر را تجربه کرده‌اید چه تفاوت‌ها و چالش‌هایی در این تجربه پررنگ‌تر بوده است؟

تئاتر کار کردن در مشهد نسبت به تهران خیلی سخت‌تر است، چون فشارها خیلی بیشتر است و کسی که می‌خواهد تئاتر کار ‌کند باید پای بسیاری از مسائل بایستد. اما کار در مشهد یک خوبی بزرگ نسبت به تهران دارد؛ چیزی که من در این مدت به آن پی بردم این است که مخاطبان تئاتر مشهد بسیار حامی‌اند. یعنی با وجود تمام فشارها و پروسه عجیبی که برای گرفتن سالن، مجوزها و… باید طی شود، فعالین عرصه تئاتر حال چه هنرجو باشند، هنرمند یا کسی که تازه تئاتر را شروع کرده، یک ویژگی یا آوانتاژ بسیار ارزشمند دارند و آن حمایت مخاطب مشهد است. مخاطبان تئاتر مشهد از همان شب‌های اول تا آخرین شب از اجرا حمایت می‌کنند و اگر نمایش خوب باشد دیگر مهم نیست که چهره برجسته و مشهوری داشته باشد یا بازیگرانش چند سال کار کرده باشند یا اینکه چندمین اثر کارگردان است و این حمایت مخاطب مشهد خیلی شیرین است.

در بخشی از این نمایش سیلوا یک دختر نوجوان است، در بخشی بزرگ‌تر و وارد عرصه کار شده و سپس ازدواج، زندگی و … نگاه شما به این تغییرات در بعد جسمی و حسی کاراکتر چگونه بود؟

شخصیت سیلوا، شخصیت بسیار پیچیده و عجیبی بود. اما خوشبختانه من یک قدم جلوتر از یک بازیگر دیگر بودم، چون در پروسه نوشتن و شخصیت پردازی این کاراکتر حضور داشتم؛ البته نه به این معنا که می‌توانستم راحت‌تر این کاراکتر را بازی کنم بلکه صرفاً او را می‌شناختم، ترس‌ها و انگیزه‌هایش را می‌دانستم و این موضوع خیلی به من کمک کرد که این شخصیت‌ها را تفکیک کنم. در قامت بازیگر این اثر یک نکته مثبت برای من این بود که متن بسیار جهان‌شمول است. درست است که ایرانیزه شده، اما مربوط به همه انسان‌هاست. یعنی مشکلات و ترس‌هایی که همه انسان‌ها از زن، مرد، پیر و جوان با آن مواجه‌اند و این‌ در سیلوا بسیار مشخص‌تر است. به‌خاطر اینکه ما در تک‌تک اپیزودها، برش‌هایی از زندگی و گذشته سیلوا، کلنجار رفتن او با همین ترس‌ها را می‌بینیم: ترس از پوچی، ترس از تنهایی، به‌طور مشخص ترس از آزادی و در نهایت ترس از مرگ. ما در تمامی اپیزودها شاهدیم که این ترس‌ها کامل‌ و کامل‌تر می‌شوند تا اینکه پایان اتفاق می‌افتد. اما پرداخت روی این ابعاد کاراکتر بسیار سخت بود چون سیلوا چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی دچار فروپاشی می‌شود و این فروپاشی نباید آن‌قدر زیاد باشد که مخاطب پس بزند. بنابراین کنترل این فروپاشی کار بسیار سختی است. مثلاً جایی که با پدرش مواجه می‌شود، جایی که برادرش را ترک می‌کند، جایی که تمام آن سیستم آموزشی و نظام مردسالارانه و هر آنچه که پدر بر او روا داشته را بر سر همکارش و بعد روی یک مرد غریبه و در نهایت روی همسرش پیاده می‌کند. این موارد نیاز به کنترل داشت که خوشبختانه به‌واسطه هدایت خوب کارگردان اتفاق افتاد. این ترس‌ها، مشکلات، این کودکی و گذشته، مسئله تمام انسان‌هاست و همین موضوع اجرا را برای مخاطب قابل لمس می‌کند در واقع خروجی نمایش به آینه مقابل مخاطب تبدیل می‌شود که امکان ندارد در بخشی از اپیزودهای آن خودش را نبیند یا خودش را جای کاراکتر نگذارد. این اتفاق برای من هم، به عنوان بازیگر، افتاد یعنی در بسیاری از بخش‌های اثر، سیلوا خودِ من بودم هرچند که تجربیات عینا مشابهی را زیست نکرده باشم، اما می‌توانم نمونه‌های مشابهش را در زیستم پیدا کنم. همه این‌ها به من کمک می‌کند که بتوانم سیلوا را در برهه‌های مختلف زندگی‌اش تفکیک کنم. در عین حال ایده اجرایی کارگردان در مورد این تفکیک بسیار مهم بود. ایشان مدام به من می‌گفت که سیلوا یک نفر است و قرار نیست تفکیک‌های عجیب و غریبی اتفاق بیفتد. بنابراین این اپیزودها باید در هم دیزالو شوند، نه اینکه تغییرات شدید و ناگهانی داشته باشند.

محمدرضا حسینی، تهیه‌کننده: هنر همیشه التیامی بوده که می‌توانستم از آن لذت ببرم

آشنایی شما با کارگردان اثر به چه صورت بود؟

ما اصالتا مشهدی هستیم و مهدی ضیاچمنی نیز هم در مشهد و هم در تهران به اندازه کافی شناخته ‌شده است. من از قدیم چند کار ایشان را دیده بودم و از طریق یکی از دوستان با ایشان ارتباط برقرار کردم. نمایشنامه را خواندیم و تصمیم گرفتیم به عنوان تهیه‌کننده در کنار اثر باشیم و پشتیبانی کنیم.

از یک هلدینگ صحبت کردید. به نظر می‌رسد این تنها یک تصمیم فردی نبوده و یک گروه پشت آن حضور دارند. شما چگونه این گروه را نسبت به قبول این مسئولیت قانع کردید و اساساً نگاه مجموعه شما به این مقوله چیست؟

بله همانطور که گفتید این یک تصمیم فردی نبود. من مدیرعامل هلدینگ هستم و هیئت مدیره، تیم مارکتینگ و برندینگ ما تصمیم بر این داشتند که بخش زیادی از فعالیت‌های‌مان را به حوزه تئاتر، نمایش و اشکال دیگر هنر برده و سرمایه‌گذاری داشته باشیم. به همین دلیل ما شروع به فعالیت در این حیطه کردیم و مهم‌ترین برداشت ما نیز صادقانه، برداشت مالی و سودآوری مستقیم نبود. در واقع مسئله ما صرفاً حمایت و همراهی بود. ایده اتاق فکر و رویکرد ما این بود که هزینه‌ها و مسائل مالی مسئله اساسی ما نیستند و اگر برندها با بسترهای هنری ادغام شوند، می‌توانند موقعیت‌های بهتری برای اقتصاد پایدار هنر و تولید کارهای آرتیستیک‌تر، با جهان‌بینی‌ گسترده‌تر فراهم کنند.

در آغاز همکاریتان شما موضوع اثر را چگونه دیدید و نگاه شما به مفهومی که این اثر انتقال می‌دهد چه بود؟

اگر بخواهم حس خودم را صادقانه بیان کنم، «کلسیم» برای ما صرفاً یک نمایش نبود. برای من و تیم ما یا کنجکاوی‌های فردیمان، این نمایش بیشتر شبیه یک آزمایش بود؛ آزمایشی برای سنجش میزان تحمل انسان‌ها در مواجهه با خودشان، با گفتگو و در نهایت معنایی که می‌خواهند به دست آورند، بود. اگر روند اثر را مشاهده کنید، متوجه می‌شوید که اثر درباره یک زجر انسانی صحبت می‌کند و مسیر یک زجر را به صحنه می‌آورد. ما می‌خواستیم ببینیم انسان‌ها چقدر می‌توانند تحمل مشاهده‌ی این زجر را حتی در جهان سوبژکتیو فردی خود داشته باشند. این مهم‌ترین چیزی بود که به طور شخصی برای من جذاب بود. نکته دوم این بود که مهدی ضیاچمنی علاوه بر شخصیت جالبش، ذهن بسیار جالبی نیز دارد. وقتی اثر را خواندیم، هم آمیختگی که هر انسانی در هر وضعیت اجتماعی و فردی می‌تواند با اثر داشته باشد، آنقدر واقعی و حقیقی بود و ریشه‌های عمیقی داشت که به جذابیت اثر می‌افزود. البته نقش شل سیلوراستاین به عنوان کسی که از آثارش اقتباس مفهومی شده نیز در این زمینه انکار ناپذیر است.

تهیه کنندگی یک نمایش و همکاری در یک تولید هنری چه تاثیری بر شخص خود شما دارد؟

من نظر شخصی خودم را بیان می‌کنم و نمی‌توانم این فضا را به کل جامعه یا تمام تهیه‌کنندگان یا کسانی که می‌توانند این فعالیت را انجام دهند، تعمیم دهم. اینکه همیشه کتاب، نمایش و هنر بخشی جذاب از زندگی شخصی من بوده است، یا به عنوان تفریح، یا نقطه‌ای که می‌توانستم کنجکاوی خودم را درون تک‌تک این عرصه‌ها تجربه کنم سبب شده که هنر همیشه برای من یک التیام بوده باشد و صادقانه، لذت زیادی از آن برده‌ام و بعد از مدتی تصمیم گرفتم به عنوان تهیه‌کننده وارد این فضا شوم. رویکرد هولدینگ، وجود مشاور هنری و فضای حاکم بر تیم ما نیز سبب شده که این فضا همیشه در زندگی ما و مخصوصاً در زندگی شخصی من، رد پای خود را داشته‌ باشد. بنابراین برای خودم این امر چیز غریبی نیست، هرچند ممکن است از بیرون چنین به نظر برسد. برای من، هنر همیشه التیامی بوده که می‌توانستم از آن لذت ببرم.

 

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها