
به گزارش صبا، سکانسی در فیلم «ناتورِدشت» هست که پیران با یکی ازمزرعهداران محلی درگیر شده است. مزرعهدار از اینکه مردم زمینهای زراعی او را له کردهاند، شاکیست و پیران با او دست به یقه شده است. دوربین در این صحنه، مزرعهدار را در فضایی مهآلود و سیلویت، هم نشان میدهد هم نمیدهد. مساله فیلم مزرعهدار و محصولاتش نیست. مساله، احمد پیران و جهنمیست که در آن گرفتار شده است. انگار دردی فرای احساس مسولیت اجتماعی او را این چنین به جنبش درآورده. جایی دیگر با زیرخاکی بازانی که از فرصت سو استفاده کردهاند، درگیر میشود و وسایل گنجیابی آنها را ضبط میکند. این آشفتگیها رفته رفته اوج میگیرد. در نهایت، در صحنهای که یکی از زخمیترین و دراماتیک ترین سکانسهای فیلم هم هست، با محیط بان بازنشستهی روستا که از قضا همکار قدیمی او هم هست، درگیر و این درگیری به یک طغیان تمام عیار تبدیل میشود.
واقعیت آن است که منشاء عصبیت پیران دیگران نیستند. خود اوست. او یقهی دیگران را میگیرد تا یقهی خودش را نگیرد! عیب در درون اوست و او سعی دارد آن را بیرون از خودش جستجو کند. وقتی امیر دژاکام که در این اثر بازی دارد، او را کنار میکشد و میگوید: «من که میدونم تو چته!» پیران با نگاهی خیره و طلبکار میگوید: «من چمه؟!» حال آنکه پیران جواب این سوال را بهتر از هر کسی میداند. آشفتهتر شدن او هم به همین خاطر است. او به خوبی فهمیده که همهی این ماجراها او را در مهلکهای سخت و آزمونی نفسگیر قرار داده است.

سکانسی در میانههای فیلم هست که احمد پیران در شب بارانی از میدان گاهی روستا عبور میکند. میدانگاه بسیار شلوغ است. جستجوگران از نفس افتاده در کیسههای خوابشان آرمیدهاند. زنها برای آنها غذا میپزند. سگها نفس تازه میکنند. پیران در میانهی میدان ایستاده و به جمعیت مینگرد. جمعیتی که با فراخوان خود او به روستا آمده، حالا در برابر او قرار گرفتهاند؛ در برابر او و آبروی در خطرش. نگاه او به پدر یسنا که گوشهای از میدان، مات و یخ زده ایستاده تاکید بر این درونمایه است. پیران همان شب و زیر همان باران از کنار پدر یسنا میگذرد اما تصمیمش را گرفته است. اول صبح فردا، جلوی خانهی جلال محیطبان، در تماسی با پسرش صابر، به او میگوید: «از این لحظه هر چه شنیدی بدون من خیلی دوستت دارم.»
این مضمون، در فیلم «ناتورِدشت»، شکل سینماییتری هم دارد. احمد بیرون از خانهی خود به دنبال یسناست حال آنکه یسنا درون خانهی اوست! در قنات و زیرزمین خانهی او. آیهان همان نیمهی تاریک احمد است که سایه به سایهی او و در کنار اوست. احمد تا آیهان را با دستان خود دفن نکند از چاهی که سالهاست در آن محبوس شده، بیرون نمیآید.