صحنه چشمنواز و مبهوتکننده «سیاهخال» با یک متن از هم گسیخته و بیانسجام میانه نمایش را کسل کننده ساخته و مخاطب را گیج و سردرگم میکند. داستان نمایش تاکید زیادی روی عشق فراتر از هر چارچوب و هنجاری دارد اما...
به گزارش خبرنگار تئاتر صبا، نمایش «سیاهخال» که توسط محسن اردشیر نوشته و کارگردانی شده است و این روزها در سالن اصلی تاترشهر بر صحنه است، به داستان فولکلوریک مینا و پلنگ میپردازد در صورتی که هیچ جا، نه در بروشور و نه در سایت تیوال به این موضوع اشاره نشده و خیلی از مخاطبان که از وجود این افسانه بی خبرند، تا حد زیادی گیج میشوند.
داستان مینا و پلنگ تاکید زیادی روی عشق دارد، عشقی فراتر از هر چهارچوب و هنجاری که همچنین میتوان این عشق را به عنوان نمادی از عشق انسان به طبیعت در نظر گرفت اما چون پلنگ، جز در لحظات کوتاهی در ماه، به تصویر در نیامده، این عشق جز در دیالوگهای کوتاهی از مینا، جای دیگر دیده نمیشود و به اصطلاح عشق، در نیامده و به جای آن تأکید زیادی روی درک کم مردم از این عشق و تلاش برای از بین بردنش صورت گرفته است، چیزی که در داستان اصلی وجود ندارد و در واقع حسادت و تلاش برای نابودی پلنگ تنها از سوی خواستگاران و عاشقان مینا، انجام شده است آن هم نه به صورت هرفمند. کشتن پلنگ که بخش زیادی از نمایش را به خود اختصاص داده، در واقعیت، از سر اتفاق و ناآگاهی رخ داده است.

در داستان منقول مینا و پلنگ مراتب عشق این دو شرح داده شده، این عشق در بزرگسالی بوده و مینا با دیدن پلنگ اول بار بیهوش میشه و انتظار و مراقبت پلنگ تا بیداری مینا باعث از بین رفتن ترس مینا و خوی حیوانی پلنگ میشود، همچنین پلنگ مجذوب صدای زیبای مینا شده است و به همین خاطر عشقی میان آن دو شکل گرفته است در صورتی که در نمایش سیاه خال روابط مینا و پلنگ را نمیبینیم، صدای زیبای مینا با بازی مهلقا باقری را میشنویم اما ربطش به پلنگ و شکل گیری محبت بین آندو را متوجه نمیشویم. شروع رابطه بین مینا و پلنگ را در نمایش در کودکب ذکر شده آن هم از سوی پیرمرد به پدر و بدون آن که شاهد شکلگیری این عشق باشیم، بنابراین نمایش قادر نیست رسالت اصلی این قصه که عشق باشد را انتقال دهد.
یکی از صحنههای تاثیر گذار نمایش اعدام پدر مینا در اول نمایش است و کابوسهایی که مینا میبیند، ولی متاسفانه نه مرگ پدر مینا ارتباطی به داستان پیدا میکند و نه کابوسهای مینا تکرار میشود تا بتواند به خط داستانی و پیش رفتن آن کمک شایان توجهی کند.
اجرای فرمی در بازیگران با نقش مردم در این نمایش میبینیم که اجرایی شبیه به ربات است و میتوان از آن جبر جامعه را برداشت کرد، ولی متاسفانه هماهنگی کمی در اجرای این فرم دیده میشود که هیچ قاعدهای ندارد، برخی از بازیگران آن را رعایت میکنند و برخی نه. مدام این نوع اکت قطع و وصل میشود و به پراکندهای صحنه میافزاید. بازی بازیگران اصلی در سطح متوسط باقی میماند چرا که متن فاقد زیرلایه و شخصیتپردازی عمیق است. در عین حال بازی بازیگر فرم که نقش شر یا جانور را دارد، از کار جلو میزند و بسیار جذاب است. همچنین صحنه با طراحی مینیمالیستی و در عین حال تمثیلی به زیبایی و درستی کار میکند.
در این نمایش فرم درختان که تداعی کننده مرموز بودن طبیعت است و همینطور ماه که برفراز صحنه میدرخشد، انارهایی که از سقف پایین میآیند، همه و همه، فارغ از داستان و نمایشنامه، چشمنواز و مبهوت کنندهاند اما در میان این همه زیبایی متن از هم گسیخته و بیانسجام میانه نمایش را کسل کننده ساخته و مخاطب را گیج و سردرگم میکند.
امید میرزاداعی