سریال «کلاغ» به جای تعلیق دچار تعویق در روایت شده! | مجموعه رسانه ای صبا
امروز سه‌شنبه, ۲۳ تیر , ۱۴۰۵ ساعت ۱۰:۴۷:۱۰
سریال «کلاغ» زیر ذره‌بین نقد صبا؛

سریال «کلاغ» به جای تعلیق دچار تعویق در روایت شده!

محمد تقی زاده، منتقد سینما در تحلیل و نقد سریال کلاغ به صبا گفت: مهدویان در حال تجربه کردن فضایی جدید است. او از آثار دفاع مقدس به آثار اجتماعی و عاشقانه رسیده، سپس به سراغ آثار معمایی و جاسوسی آمده و حتی تجربه کمدی «شیشلیک» را نیز داشته که اکران نشد. اکنون نیز به نظر من یک عاشقانه تجربی را ساخته و این تجربه از این منظر قابل توجه است. اما این روند به جایی رسیده که سریال، بیش از آنکه دچار تعلیق شود، دچار تعویق شده است. به جای آنکه کشش دراماتیکی برای مخاطب ایجاد کند، نوعی معطل ماندن را به او القا می‌کند.

زهرا طاهریان/ صبا، سریال «کلاغ» تازه‌ترین تجربه محمدحسین مهدویان در شبکه نمایش خانگی است؛ اثری که با ترکیب ژانرهای عاشقانه، معمایی، سیاسی و امنیتی، از همان ابتدای انتشار نگاه‌های متفاوتی را به خود جلب کرده است. نام کارگردان، حضور بازیگران شناخته‌شده و فضای تاریخی سریال، انتظارات زیادی را در میان مخاطبان و منتقدان ایجاد کرد، اما هم‌زمان پرسش‌هایی نیز درباره موفقیت این تجربه در روایت، شخصیت‌پردازی، ریتم داستان و انسجام ژانری مطرح شده است. به همین بهانه، روزنامه صبا در تازه‌ترین میز نقد خود، دیدگاه سه منتقد سینما و تلویزیون را درباره نقاط قوت و ضعف «کلاغ» بررسی کرده است. لازم به تأکید است که دیدگاه‌های مطرح‌شده در این پرونده، صرفاً نظرات و تحلیل‌های منتقدان حاضر در میز نقد صباست و لزوماً بیانگر موضع این رسانه نیست.صبا همواره از پاسخ‌گویی، ارائه توضیحات یا دفاع عوامل اصلی سریال «کلاغ» نسبت به نقدهای مطرح‌شده استقبال می‌کند و آمادگی دارد این دیدگاه‌ها را نیز در چارچوب اصول حرفه‌ای رسانه منتشر کند.

بهزاد زهرایی، منتقد سینما:بازیگران «کلاغ» قربانی شخصیت‌پردازی ضعیف شدند

ارزیابی شما از سریال سریال «کلاغ» چیست؟ آیا ترکیب ژانری این سریال تا این مرحله جواب داده است؟

ببینید، به نظر من سریال موفق عمل نکرده و از آنچه از مخاطبان می‌شنیدم هم پیداست که به دل آنها ننشسته است؛ به این دلیل که این‌گونه سریال‌ها باید در ژانر خودشان جاری و ساری باشند، اما این سریال در این مسائل خیلی می‌لنگد. همان‌طور که شما هم گفتید، این سریال به‌نوعی عاشقانه و تریلر ماجرایی است. اگر بخواهیم بگوییم ژانر ماجرایی، این ژانر برای خودش ارکان و عناصری دارد، زنجیره و توالی حوادثی دارد. از طرف دیگر، اگر بخواهد عاشقانه یا کمی ملودرام باشد و کمی به اشباع احساسی برسد، آن هم برای خودش ارکان و عناصری دارد. اینجا ما با ژانری نیم‌بند طرف هستیم؛ به همین دلیل کلیت و پلات اصلی داستان نمی‌تواند مخاطب را جذب کند.

در بخش دوم می‌خواهم به سراغ آثار آقای مهدویان بروم. ایشان طی این چند سال هم سریال داشته‌اند و هم امسال، در جشنواره‌ی فجر، فیلم سینمایی‌ای از ایشان اکران شد. می‌خواهم مقایسه‌ای داشته باشیم میان این سریال و آثار قبلی ایشان.

آقای مهدویان کارشان را با «ایستاده در غبار» آغاز کردند که حالتی داکیودراما داشت و کار قابل‌قبولی بود؛ از نظر ارکان و عناصر سینمایی، کاری کاملاً درست و به‌جا و خوب بود و قابل دفاع. ما هم این کار را دیدیم و خیلی خوشحال شدیم؛ تصور کردیم کارگردانی جوان، خوب و تازه‌نفس آمده است. اما متأسفانه ایشان هر کاری که جلوتر آمدند، ضعیف‌تر شدند و دیگر آن مایه‌ی اولیه را ندیدیم. من شخصاً در چنین مواقعی، وقتی یک کارگردان یک اثرش خوب می‌شود ولی در آثار بعدی حتی نمی‌تواند به آن قدرت و قوام نزدیک شود، می‌گویم پشت‌پرده‌ای بوده، کمکی از جایی گرفته است. حتماً یک کمکی در کار بوده. ببینید، وقتی کارگردان هستیم، یا صاحب فن هستیم یا نیستیم؛ درست مثل مکانیک که یا هستیم یا نیستیم. من نمی‌توانم امروز ماشینی را تعمیر کنم و فردا نتوانم، یا فردا ماشین دیگری را نتوانم تعمیر کنم درحالی‌که پس‌فردا بتوانم. کارگردانی هم همین‌گونه است؛ یا قواعد کارگردانی را آموخته‌ام و بلدم و همیشه از آن استفاده می‌کنم، یا بلد نیستم. این افتی که در کارهای ایشان می‌بینم بسیار شدید است. حالا برخی می‌گویند فلان مدیر تولید با ایشان بوده، برخی می‌گویند فلان تهیه‌کننده با ایشان بوده، برخی هم می‌گویند مثلاً آقای هادی حجازی‌فر در بعضی جاها به ایشان کمک می‌کرده. می‌تواند مجموعه‌ی این عوامل باشد؛ من به جزئیات کاری ندارم، اما با خود ایشان کار دارم. مثلاً بعد از آن سراغ «درخت گردو» که می‌رویم، می‌بینیم چه فیلم تکه‌پاره‌ای است؛ صحنه‌های قابل‌توجه و جذاب یا اثرگذار دارد، اما فیلم تکه‌پاره است. متأسفانه فیلم بعدی‌شان «مرد بازنده» بود. آنجا هم دوباره یک فیلم با ژانر نیم‌بند دیدیم. بزرگ‌ترین اشکالی که آقای مهدویان داشته و دارد یک چیز است: ایشان فیلم‌نامه‌نویس نیستند و این دقیقاً همان‌جایی است که به ضررشان تمام می‌شود. برخلاف آقای کمال تبریزی که می‌توانم مثال بزنم؛ ایشان هم شاید فیلم‌نامه‌نویس نباشند، اما این توانایی را دارند که فیلم‌نامه را بخوانند و به‌عنوان یک کارگردانِ قصه‌گو بگویند فلان المان در این قصه کم است. وقتی فیلم‌نامه‌نویس این موارد را اصلاح می‌کند، کار جا می‌افتد. اما آقای مهدویان این خصوصیت، این تجربه و این مهارت را ندارد؛ یعنی هر فیلم‌نامه‌ای که دستشان بدهند، نمی‌دانند کجایش خوب است، کجایش بد است، کجا سست است و کجا محکم؛ ناچارند همان را بسازند.

می‌خواهم به بازی بازیگران بپردازیم نظر شما درباره‌ی بازی آقای حجازی‌فر، آقای قصابیان و آقای غفوریان چیست؟

این بازیگران از بازیگران برجسته‌ی فعلی ایران هستند، اما در این سریال _با اینکه در آثار قبلی‌شان همیشه قوت و قوام داشته‌اند _ متأسفانه نتوانسته‌اند به همان سطح عمل کنند؛ از آن بازیگر قوی و توانایی که همیشه لذت می‌بریم بازی‌اش را ببینیم، بسیار دورند و بازی ضعیفی ارائه داده‌اند. اما بخشی از این موضوع به فیلم‌نامه برمی‌گردد، که اجازه‌ی بازی بیشتر از این را هم نمی‌دهد. دقت کرده‌اید یکی از ضعف‌های این سریال چیست؟ ببینید، وقتی سریالی می‌سازیم، طبیعتاً بهتر است _ نمی‌خواهم بگویم الزاماً باید _ که کاراکتر داشته باشیم، نه تیپ؛ یعنی شخصیت داشته باشیم، چندلایه باشیم. اما اینجا این چندلایگی شکل نگرفته است. وقتی بازیگر چندلایه نیست، یعنی پرسونایش چندلایه نیست، نمی‌تواند توانایی‌هایش را به عرصه‌ی ظهور برساند. این همان اتفاقی است که برای این بازیگران افتاده؛ بازی‌شان معمولی رو به ضعیف است و این به‌خاطر خود بازیگر نیست، به‌خاطر فیلم‌نامه است. درباره‌ی آقای قصابیان هم عرض کنم؛ ایشان بازیگر توانایی هستند و ما نقش‌های بسیار متفاوتی از ایشان دیده‌ایم؛ حتی نقش‌هایی نزدیک به پانزده تا بیست سال بالاتر از سن خودشان را هم خوب اجرا کرده‌اند. اما ایراد بزرگی که به کاراکتر ایشان در این سریال وارد است این است که در قسمت اول، ایشان را بسیار خمار، له و بی‌حال می‌بینیم و در قسمت‌های بعد ناگهان جان می‌گیرد؛ یعنی تداوم بازی ایشان از دست رفته است. مسئولیت این موضوع درجه‌ی اول با کارگردان یا منشی صحنه است و در درجه‌ی دوم با خود بازیگر. جدا از این، ایشان هم شخصیتی تخت و کم‌عمق دارند؛ همان مشکلی که در بازی دیگر بازیگران هم هست، در بازی ایشان هم دیده می‌شود؛ به‌علاوه دیالوگ‌های ضعیفی که فیلم‌نامه در اختیارشان گذاشته است. پس از آن می‌رسیم به آقای مهران غفوریان. ببینید، ایشان اساساً جزو کسانی هستند که من عنوان «بازیگر» را برایشان به‌کار نمی‌برم؛ این‌گونه افراد کسانی هستند که جلوی دوربین می‌روند. چون اگر بخواهم بگویم «بازیگر طنز»، آن‌وقت باید ببینم بازی‌های طنز آقای پرویز صیاد را چه باید بنامم، بازی‌های طنز آقای پرویز پرستویی را چه باید بنامم، یا بازی‌های طنز آقای اکبر عبدی را چه باید بنامم. ایشان و افرادی از این دست کسانی هستند که جلوی دوربین می‌روند و خوش‌مزگی می‌کنند و به این ترتیب وارد سینما، تلویزیون یا سریال شده‌اند؛ یعنی ماهیتاً حتی بازیگر طنز هم نیستند که بگوییم یک چارلی چاپلین داریم که مقامش خیلی بالاتر است. منظورم این است که فقط کمدی بازی می‌کنند. حالا فکر کنید کسی که اساساً بازیگر نیست، بیاید نقش جدی هم بازی کند؛ فاجعه می‌شود. در چند فیلم و سریالی که از ایشان دیده‌ایم، دقیقاً همین ضعف را می‌بینیم؛ یعنی کاملاً پیداست که طرف ایستاده تا نوبت دیالوگش برسد و جمله‌ی بعدی را بگوید و این ضعف بسیار آزاردهنده است. بازی‌شان و حرکاتشان جلوی دوربین بسیار بد است و امیدوارم دیگر کارگردانی از ایشان استفاده نکند. نمی‌دانم چه اصراری روی این انتخاب هست. اگر کار طنز بود می‌گفتیم بسیار خب، حداقل اسم ایشان به‌خاطر طنز بودن شاید مخاطب جذب کند، اما در کار جدی؟ ما بازیگران توانای بسیاری داریم، به‌خصوص در نقش مکمل، که می‌توانستند جای ایشان بازی کنند. در کنارش، آقای پژمان جمشیدی هم _ با اینکه انصافاً در کار طنز می‌درخشد و آثار خودش را دارد _ در نقش جدی، مثلاً در فیلم «علف‌زار»، ضعیف عمل کرده است؛ اصلاً فیلم «علف‌زار» فیلم خیلی خوبی بود که آقای پژمان جمشیدی خرابش کرد. اگر هر بازیگر دیگری را به‌جای ایشان می‌گذاشتند، فیلم چند سر و گردن از آنچه هست زیباتر می‌شد؛ همین‌طور در نقش‌های جدی دیگری که در سریال‌ها بازی کرده‌اند. این عارضه‌ای است که این دوستان دارند و البته تقصیر خودشان هم نیست؛ بازیگر دوست دارد خودش را توسعه دهد، دوست دارد نشان دهد که چندنقشی است. این طبیعی است، اما کارگردان باید هوشیار و آگاه باشد. اینجا دوباره می‌فهمیم که آقای مهدویان هنوز هم نیاز به تجربه دارد.

درباره‌ی نام سریال. معمولاً از کلاغ به‌عنوان نماد مرگ، بدشانسی و بارهای منفی یاد می‌شود؛ همیشه در طول تاریخ و در ادبیات این‌گونه بوده است. به نظر شما نام سریال تا چه اندازه با محتوای واقعی‌اش هم‌خوانی دارد؟

بحث مرگ، بدشانسی یا شوم‌بودن بیشتر در فرهنگ غرب مطرح است. در فرهنگ ما، کلاغ با خبرچینِ دروغگو پیوند دارد؛ کنایه‌ای از داستان حضرت نوح است که کلاغ را می‌فرستد و او برنمی‌گردد، اما کبوتر را می‌فرستد و او با یک برگ برمی‌گردد. اینجا هم کلاغ تمثیلی از همان دختر، یعنی سایه یا همان نیک‌افرید است؛ کسی که خبر می‌برد و می‌آورد و بعد در چند قسمت گم می‌شود. معلوم نیست هست یا نیست، راست می‌گوید یا دروغ. این خبرچین می‌تواند به‌نوعی خود آقای حجازی‌فر هم باشد؛ او هم دارد همین کار را می‌کند، هم برای این‌طرف و هم برای آن‌طرف خبر می‌برد و معلوم نیست این خبرها راست است یا دروغ. هر دو ماهیت کلاغ‌گونه دارند؛ یعنی نمی‌شود به آنها اطمینان کرد. حتی آقای حجازی‌فر هم در برابر همسرش وفادار نیست و همین هم ماهیتی کلاغ‌گونه و غیرقابل‌اطمینان دارد. برداشت من این است که این اسم بیشتر به همین سمت اشاره دارد تا بحث مرگ، شوم‌بودن یا نحس‌بودنی که در شعر معروف ادگار آلن‌پو مطرح است

حسام فروزان، منتقد سینما: «کلاغ»؛ زیر سایه‌ توقعات مهدویان کم آورده است

«کلاغ» اثری است که در ژانر عاشقانه، سیاسی و امنیتی ساخته شده است. به نظر شما این سریال تا به‌اینجای کار تا چه اندازه موفق عمل کرده است؟

رویارویی من با این سریال، به‌دلیل توقعی است که آقای مهدویان با آثار قبلی‌اش ایجاد کرده است. معمولاً کارهای او کنجکاوی‌برانگیز است و مخاطب دنبال می‌کند تا ببیند این‌بار چه کرده است؛ به همین دلیل توقع‌ها را هم بالا برده است. به‌خصوص در این ژانر، یعنی ژانر سیاسی و تاریخی، آثاری مانند «ماجرای نیمروز» یا سریال «زخم کاری» توجه زیادی برانگیخته‌اند و همین باعث می‌شود توقع از او بالا باشد.

«کلاغ» را که من دیدم، راستش نمی‌توانم بگویم گام رو به جلویی برای مهدویان و تیمش محسوب می‌شود؛ گاهی حتی از استانداردهای خودش هم پایین‌تر است. آن فضاسازی تاریخی و سیاسی که معمولاً در آثارش انجام می‌دهد، اینجا هم وجود دارد، اما تعلیق، کشش و جذابیتی که آدم از چنین قصه‌ای—یعنی قصه‌ای جاسوسی، امنیتی و عاشقانه—انتظار دارد، تا اینجا که حدود شش قسمت از آن پخش شده، چندان دیده نمی‌شود. خیلی بخش‌ها حتی داستان کند بوده، ریتم افت کرده و صحنه‌ها کش آمده‌اند بدون اینکه اطلاعات تازه‌ای اضافه شود یا داستان پیش برود. اینها را بعد از ساختن چند سریال دیگر، آدم از این تیم انتظار ندارد.

به نظر شما این کند بودن ریتم سریال بیشتر به فیلم‌نامه برمی‌گردد یا بازی بازیگران هم در آن دخیل است؟

فکر می‌کنم بیشتر به سناریو و نوع روایت برمی‌گردد. ببینید، قصه اقتباسی از یک رمان ترکی است و البته قصه‌ای آشناست؛ رابطه‌ی عاشقانه‌ی یک مأمور با سوژه‌اش. این موضوع را به‌نوعی در سریال «تاسیان» هم داشتیم. با اینکه قصه برای مخاطب تکراری است، می‌تواند با روایتی جذاب و پرداختی متفاوت بهتر از آب دربیاید. من در اینجا مشکل را بیشتر از سناریو می‌دانم؛ عدم انسجام روایت. یعنی بعد از شش قسمت، خط روایی در بعضی جاها مبهم و سردرگم است؛ انگیزه‌ی شخصیت‌ها برایمان روشن نیست، شخصیت‌ها را کامل نمی‌شناسیم و با آنها همذات‌پنداری نمی‌کنیم. آن همدلی که باید ایجاد شود، شکل نگرفته است. شخصیت‌پردازی ناقص است و بخش عمده‌ای از ضعف سریال به همین برمی‌گردد.

بازی هادی حجازی‌فر معمولاً خوب است؛ او هم اینجا سعی کرده شخصیتی پیچیده و دارای لایه‌های پنهان را نشان دهد. بازی‌ها هم، به‌جز هادی حجازی‌فر و فکر می‌کنم محسن قصابیان که آن هم معمولاً خوب است، چندان شاهکار نیستند. این هم می‌تواند یکی از ضعف‌های کار باشد.

از نظر کیفیت فنی مثل فیلم‌برداری، نورپردازی و صحنه‌های اکشن سریال در حد استاندارد و خوب است؛ در واقع حرفه‌ای است. اما انتظار ما از این مجموعه بیشتر از این‌هاست، همان‌طور که درباره‌ی بازی‌ها هم همین‌طور است.مدتی است در سریال‌هایی که در پلتفرم‌های نمایش خانگی پخش می‌شوند، موضوعاتی مثل عشق‌های ممنوعه یا خیانت تکرار می‌شود و انگار به یک فرمول تکراری تبدیل شده است. به نظر شما این محوریت یا فرمول تکراری در «کلاغ» هم وجود دارد؟

بله، می‌توانیم این تکرار را ببینیم، به‌خصوص وقتی سریالی موفق می‌شود، بقیه هم می‌آیند و همان فرمول را تکرار می‌کنند. مثلاً «تاسیان» در این زمینه جذابیت داشت؛ عشق میان آن دو شخصیت جالب بود و در فضای مجازی هم درباره‌اش بحث شد. این سریال هم انگار به‌نوعی پاسخی به آن است یا از همان موضوع استفاده می‌کند. اگر این موضوع به‌صورت کلیشه‌ای دربیاید، همان ضعف سریال‌ها می‌شود؛ اما اگر پرداخت و نگاه متفاوتی داشته باشد، می‌تواند نقطه‌قوت باشد. من در اینجا هنوز چیز خاصی ندیده‌ام که پرداختش متفاوت باشد؛ شاید در ادامه چیز خاصی ببینیم، مثلاً چرخشی ناگهانی در داستان. فعلاً در حد همین کلیشه‌های معمول بوده که کاملاً قابل پیش‌بینی است؛ یعنی تماشاگر عادی هم می‌تواند حدس بزند این داستان به کجا می‌رسد.

محمدتقی‌زاده، منتقد سینما:«کلاغ»؛ بیش از آنکه دچار تعلیق باشد، دچار تعویق شده

با توجه به کارنامه محمدحسین مهدویان و تجربه‌های موفق و البته پرحاشیه او در سال‌های اخیر، نخستین مواجهه شما با سریال «کلاغ» چگونه بود و این اثر در آغاز چه تصویری برای شما ترسیم کرد؟

در مورد سریال «کلاغ» باید بگویم که اکنون چند قسمت از آن منتشر شده است. در نخستین مواجهه، به نظر من «کلاغ» سریالی کنجکاوی‌برانگیز بود؛ اثری که پیش از هر چیز نام محمدحسین مهدویان را با خود یدک می‌کشید. او یکی از کارگردانان مؤلف، خوش‌آتیه و خلاق سینمای ایران است که در ابتدای مسیر حرفه‌ای خود عملکرد بسیار خوبی داشت، اما به نظر من بعدها وارد برخی مناسبات حاشیه‌ای شد. برخی اسپانسرینگ‌ها، تبلیغات و حضور برندها باعث شد تا کیفیت آثارش تا حدی تغییر کند. علاوه بر این، همچنان بحث مردمی بودن یا حاکمیتی بودن محمدحسین مهدویان مطرح است و او هنوز نتوانسته خود را از این برچسب جدا کند.

در هر حال، محمدحسین مهدویان بیش از هر چیز با «ایستاده در غبار» در ذهن مخاطبان شناخته می‌شود؛ اثری که هنوز هم اگر بهترین فیلم سینمای دفاع مقدس نباشد، بدون تردید یکی از بهترین آثار این ژانر به شمار می‌رود. این در حالی است که می‌دانیم آثار سینمایی، سریال‌ها و مستندهای بسیاری در حوزه دفاع مقدس ساخته شده و اساساً ژانر دفاع مقدس توسط نظریه‌پردازان سینمای ایران بنیان نهاده شده است. با این حال، اینکه فیلمی ساخته شود که بعدها سریالی نیز از دل آن بیرون آمد و تا این اندازه تکان‌دهنده، متفاوت و تأثیرگذار باشد و یکی از چهره‌های شاخص، یعنی حاج احمد متوسلیان، را به تصویر بکشد، اتفاق مهمی بود.

البته این تنها موفقیت محمدحسین مهدویان نبود و پس از آن شاهد سریال بسیار پرمخاطب «زخم کاری» بودیم. اما هرچه زمان گذشت، «زخم کاری» نیز مانند کارنامه خود مهدویان دچار افول شد. هرچقدر فصل نخست این سریال پرطرفدار بود، فصل‌های دوم و سوم همان‌قدر صدای منتقدان و حتی مخاطبان عادی را درآورد.

بنابراین، این پیشینه همان چیزی بود که در نخستین مواجهه با سریال «کلاغ» با آن روبه‌رو بودیم؛ سریالی از محمدحسین مهدویان که با توجه به کارنامه او و نکاتی که اشاره کردم، از همان ابتدا اثری کنجکاوی‌برانگیز برای مخاطب بود.

پس از انتشار چندین قسمت، این سریال تا چه اندازه توانسته انتظارات مخاطبان را برآورده کند و ارزیابی شما از روایت، ریتم و تجربه تازه محمدحسین مهدویان در این اثر چیست؟

پس از تماشای سریال «کلاغ»، به نظر من مخاطبان به دو دسته تقسیم شدند. یک دسته همچنان سریال را دنبال می‌کنند، اما به نظرم برای بسیاری از مخاطبان، این اثر آن‌گونه که انتظار می‌رفت ظاهر نشد. «کلاغ» سریالی با ریتمی کند است و بسیار آرام پیش می‌رود. از این جهت، برای من همچنان جذاب است، چراکه تجربه‌ای متفاوت محسوب می‌شود. هرچند این اثر برخی از المان‌ها و امضاهای محمدحسین مهدویان را با خود دارد، اما در مجموع تجربه متفاوتی است که او در قالب یک مجموعه نمایشی جاسوسی، امنیتی و عاشقانه دنبال می‌کند.

بنابراین، برای من «کلاغ» بیش از آنکه یک سریال معمولی باشد، یک مجموعه تجربی است و با همین نگاه آن را تماشا می‌کنم. به همین دلیل، تا حدی برای سازنده آن اغماض قائل هستم، زیرا نکات مثبتی در آن وجود دارد که مرا جذب می‌کند. منظورم از تجربی بودن، حرفه‌ای نبودن اثر نیست، بلکه این است که مهدویان در حال تجربه کردن فضایی جدید است. او از آثار دفاع مقدس به آثار اجتماعی و عاشقانه رسیده، سپس سراغ آثار معمایی و جاسوسی آمده و حتی تجربه کمدی «شیشلیک» را نیز داشته که اکران نشد. اکنون نیز به نظر من یک عاشقانه تجربی را ساخته و این تجربه از این منظر قابل توجه است.

اما این روند به جایی رسیده که سریال، بیش از آنکه دچار تعلیق شود، دچار تعویق شده است. به جای آنکه کشش دراماتیکی برای مخاطب ایجاد کند، نوعی معطل ماندن را به او القا می‌کند؛ مخاطب را مدام منتظر نگه می‌دارد، بدون آنکه به اصطلاح «دانه بپاشد» یا گره‌افکنی مشخصی انجام دهد. تنها برخی عناصر را کنار هم می‌چیند.

یکی از نکات مثبت سریال که به نظرم بسیار قابل توجه است، توجه محمدحسین مهدویان به فضاسازی است. احساس می‌کنم او از «مرد بازنده» و حالا در «کلاغ» بیش از گذشته به خلق فضایی متناسب با تم داستان توجه کرده است. وجوه بصری، نور، رنگ‌های سرد، دکور و طراحی صحنه در سریال «کلاغ» از جمله نقاط قوت آن به شمار می‌روند.

این موضوع، علاوه بر آنکه نشان‌دهنده روند رو به رشد، تقویت و برجسته شدن طراحی صحنه در سریال‌های شبکه نمایش خانگی است، اتفاق مهمی نیز محسوب می‌شود. برای مثال، از «بامداد خمار» که به نظر من طراحی صحنه‌اش درخشان‌ترین ویژگی آن است، تا بسیاری از سریال‌های دیگر که واقعاً برای طراحی صحنه وقت گذاشته‌اند و در این زمینه نیز موفق بوده‌اند.

در «کلاغ» نیز با طراحی صحنه خوبی روبه‌رو هستیم و علاوه بر آن، فضاسازی موفقی را شاهدیم. بازسازی یک دوره تاریخی را می‌بینیم که با دقت و وسواس انجام شده است. مهدویان می‌داند که مخاطبانش بسیار حساس هستند و به اصطلاح به‌راحتی «سوتی» می‌گیرند و به دنبال کوچک‌ترین جزئیات می‌گردند؛ برای مثال، اینکه خودرویی مانند پراید در سال ۱۳۵۰ یا ۱۳۵۴ در تصویر دیده شود، در حالی که اساساً وجود نداشته است. اما او این جزئیات را با دقت بازسازی کرده است؛ از خودروها و فضاها گرفته تا لباس‌ها و همچنین نور و رنگ که پیش‌تر به آن اشاره کردم. به نظرم همه این موارد با دقت، صرف زمان و هزینه انجام شده و سریال در این زمینه موفق عمل کرده است.

اما مسئله اینجاست که آیا طراحی صحنه در خدمت روایت بوده است یا خیر. به نظر من، این طراحی صحنه بیش از آنکه در خدمت روایت باشد، در جهت جذاب‌تر کردن تصویر و ایجاد جذابیت بصری برای مخاطب عمل کرده است. اگرچه این موضوع از منظر زیبایی‌شناسی به اثر مربوط می‌شود،

اما در زمینه روایتگری سریال «کلاغ» در بازنمایی فضای سیاسی دوران پهلوی چه رویکردی را در پیش گرفته است و این نگاه را در مقایسه با آثار دیگری مانند «تاسیان» چگونه ارزیابی می‌کنید؟

بحث تم سیاسی و نگاه ضد پهلوی و سلطنت‌طلبی در «کلاغ»…! به نظرم می‌رسد، همان‌طور که در برخی یادداشت‌ها و توییت‌هایم هم نوشته بودم، این سریال به نوعی شبیه توبه‌نامه فیلیمو نسبت به سریال «تاسیان» است.

به نظرم، هرچقدر در «تاسیان» تلاش شده بود تصویری سفید و آرمانی از دوران پهلوی ارائه شود و آن فضا گل‌وبلبل و جذاب به نظر برسد، «کلاغ» از همان ابتدا تصویری کاملاً سیاه ارائه می‌دهد. البته ما تاریخ خوانده‌ایم و روایت‌های تاریخی را دیده‌ایم، اما خودمان در آن دوره زندگی نکرده‌ایم. به نظر من، واقعیت نه به آن اندازه سیاه بوده که در «کلاغ» می‌بینیم و نه به آن اندازه سفید که در «تاسیان» به تصویر کشیده شده است.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

آخرین اخبار

پربازدیدها