
سمیه خاتونی/ صبا؛ سالروز درگذشت عباس کیارستمی، تنها یادآور فقدان یک فیلمساز بزرگ نیست؛ یادآور نگاه متفاوت هنرمندی است که نشان داد برای جهانی شدن، لازم نیست از فرهنگ و هویت ایرانی خود فاصله گرفت. او ثابت کرد هرچه ریشههای یک اثر در فرهنگ، جغرافیا و زندگی مردم یک سرزمین عمیقتر باشد، امکان ارتباط آن با مخاطبان جهان نیز بیشتر خواهد شد.
کیارستمی هیچگاه برای جلب توجه جشنوارههای جهانی، ایران را آنگونه که دیگران میخواستند به تصویر نکشید. او به روستاهای دورافتاده، جادههای خاکی، درختان تنها، کودکان، سکوت و زندگی روزمره اعتماد داشت؛ عناصری که شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسند، اما در سینمای او به زبان مشترک انسانها تبدیل شدند.
کیارستمی بارها تأکید کرده بود که در مجامع و جشنوارههای بینالمللی، خود را پیش از هر چیز نماینده فرهنگ و سینمای ایران میداند. او حتی در گفتوگویی پس از دریافت نخل طلای کن گفته بود ترجیح میدهد مسائل و اختلافات داخلی سینمای ایران را در رسانههای خارجی مطرح نکند و معتقد بود مشکلات ایران باید در داخل کشور حل شود، نه در برابر نگاه بیرونی. از او نقل شده است: «هیچوقت خارج از ایران درباره سانسور صحبت نمیکنم… هیچکس نمیتواند مشکلات ما را حل کند.» این رویکرد با رفتار حرفهای او نیز همخوانی داشت. هرچند سالهایی از کمتوجهی مسئولان فرهنگی ایران گلایه میکرد، اما موفقیتهای جهانی خود را موفقیت سینمای ایران میدانست و از اینکه آثار ایرانی در معتبرترین جشنوارههای جهان دیده شوند، ابراز خرسندی میکرد. در یکی از سخنرانیهایش نیز از نمایش آزاد فیلم «کپی برابر اصل» در جشنواره فجر به عنوان لطفی «به سینمای مهجور مانده ایران» یاد کرد، نه صرفاً به خودش.
از مهمترین آموزههای کیارستمی برای سینمای ایران، باور به سادگی بود. او معتقد بود فیلم خوب، بیش از آنکه به امکانات عظیم تولید وابسته باشد، به نگاه فیلمساز نیاز دارد. به همین دلیل بسیاری از آثارش با کمترین امکانات ساخته شدند اما در معتبرترین جشنوارههای جهان درخشیدند.
درس دیگر او، اعتماد به مخاطب بود. کیارستمی هیچگاه همه پاسخها را در اختیار تماشاگر نمیگذاشت. فیلمهایش با پایانهای باز و روایتهای تأملبرانگیز، مخاطب را به مشارکت در خلق معنا دعوت میکردند. از نگاه او، سینما گفتوگو بود، نه صدور حکم.
کیارستمی همچنین به فیلمسازان جوان آموخت که برای ساختن سینمای ارزشمند، لازم نیست شبیه دیگران باشند. او بارها تأکید میکرد که هر فیلمساز باید زبان و جهان شخصی خود را پیدا کند؛ زیرا اصالت، مهمترین سرمایه هنر است.

کیارستمی باور داشت سینما میتواند بهترین سفیر یک ملت باشد. از همین رو، زمانی که از برخی بیمهریها در داخل گلایه داشت، ترجیح میداد اختلافها را به صحنههای بینالمللی نبرد. او معتقد بود شأن سینمای ایران بالاتر از آن است که در جشنوارههای جهانی به محلی برای طرح منازعات داخلی تبدیل شود. برای او، دریافت نخل طلا یا تشویق ایستاده تماشاگران، تنها موفقیت شخصی نبود؛ افتخاری بود که نام ایران را بر زبان منتقدان، سینماگران و مخاطبان سراسر جهان جاری میکرد. شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی از عباس کیارستمی میگوییم، تنها از یک کارگردان یاد نمیکنیم؛ از هنرمندی میگوییم که باور داشت میتوان با وفاداری به هویت جهانی شد؛ بیآنکه ایران را پشت سر گذاشت.
این خاطره یکی از زیباترین روایتها از جهانبینی عباس کیارستمی است، چون به جای تعریف از موفقیتهایش، جوهره نگاه او به هنر را نشان میدهد. اگر بخواهی آن را به مناسبت سالروز درگذشتش به شکل یک مطلب رسانهای منتشر کنی، میتوان آن را اینگونه پرداخت:
کیارستمی؛ هنرمندی که میخواست «دیدن» را به جهان هدیه دهد
شاید بهترین توصیف از عباس کیارستمی را نه در فیلمهایش، بلکه در خاطرهای که دکتر علی رفیعی از او روایت کرده، بتوان یافت.
رفیعی میگوید در روزهای آغاز دوستیشان، بحثی میان آن دو درباره هنر و «نگاه» شکل گرفت. کیارستمی ناگهان پاکت سیگار روی میز را برداشت و در جیبش گذاشت و پرسید: «چند سال است این سیگار را میکشی؟»
رفیعی پاسخ داد: «حدود بیست سال.»
کیارستمی پاکت سیگار رفیعی را در جیب خود مخفی کرد و به او گفت: «حالا گرافیک پاکت سیگارت را برایم توصیف کن؛ رنگها، خطوط، حجم و جزئیاتش را بگو.»
رفیعی میگوید هرچه تلاش کرد، نتوانست تصویری دقیق از پاکت سیگار ارائه دهد. آنجا بود که کیارستمی جملهای گفت که میتواند خلاصه تمام جهانبینی هنری او باشد:
از نگاه کیارستمی، بسیاری از انسانها به جهان نگاه میکنند، اما آن را نمیبینند. دیدن، تنها عمل چشم نیست؛ حاصل دقت، تأمل و کشف معنا در سادهترین پدیدههای زندگی است. او باور داشت رسالت هنر نیز همین است؛ اینکه نگاه عادی انسان را به دیدنی عمیقتر تبدیل کند.

شاید به همین دلیل است که در فیلمهای عباس کیارستمی، یک جاده خاکی، یک درخت تنها، سکوت، باد یا چهره یک کودک، به اندازه بزرگترین رخدادهای جهان اهمیت پیدا میکنند. او نمیخواست جهان را پیچیدهتر نشان دهد؛ میخواست به ما یادآوری کند که زیبایی و حقیقت، از همان چیزهایی آغاز میشوند که هر روز از کنارشان عبور میکنیم، بیآنکه واقعاً آنها را ببینیم.
شاید بزرگترین میراث عباس کیارستمی برای سینما و برای زندگی، همین باشد؛ اینکه هنر، پیش از آنکه وسیلهای برای روایت باشد، تمرینی برای «دیدن» است.بتوان یافت.
فرقِ نگاه کردن و دیدن
از نگاه کیارستمی، بسیاری از انسانها به جهان نگاه میکنند، اما آن را نمیبینند. دیدن، تنها عمل چشم نیست؛ حاصل دقت، تأمل و کشف معنا در سادهترین پدیدههای زندگی است. او باور داشت رسالت هنر نیز همین است؛ اینکه نگاه عادی انسان را به دیدنی عمیقتر تبدیل کند.
شاید به همین دلیل است که در فیلمهای عباس کیارستمی، یک جاده خاکی، یک درخت تنها، سکوت، باد یا چهره یک کودک، به اندازه بزرگترین رخدادهای جهان اهمیت پیدا میکنند. او نمیخواست جهان را پیچیدهتر نشان دهد؛ میخواست به ما یادآوری کند که زیبایی و حقیقت، از همان چیزهایی آغاز میشوند که هر روز از کنارشان عبور میکنیم، بیآنکه واقعاً آنها را ببینیم.
شاید بزرگترین میراث عباس کیارستمی برای سینما و برای زندگی، همین باشد؛ اینکه هنر، پیش از آنکه وسیلهای برای روایت باشد، تمرینی برای «دیدن» است. و مهمترین میراث عباس کیارستمی برای سینمای ایران، این جمله نانوشته باشد: جهانی شدن از مسیر وفاداری به هویت میگذرد. او با روایت زندگی مردم ایران، فرهنگ و طبیعت این سرزمین را به جهان معرفی کرد و نام سینمای ایران را در تاریخ هنر هفتم ماندگار ساخت.
امروز، سالها پس از خاموش شدن دوربین او، آثارش همچنان در دانشگاهها، جشنوارهها و محافل سینمایی جهان دیده و تحلیل میشوند؛ زیرا کیارستمی تنها فیلم نساخت، بلکه شیوهای از دیدن جهان را به سینما هدیه داد؛ نگاهی که هنوز برای سینمای ایران الهامبخش و راهگشاست.