
ناصر ارباب/صبا، نمایش «ژوژمان» روایت دو دانشجوی تئاتر است که برای پایانترم دانشگاه باید نمایشی اجرا ببرند. اما مشکل بزرگ آنها نه کمبود ایده، نه نبود بازیگر و نه حتی نبود بودجه است؛ مشکل اصلیشان جایی دیگر است: آنها نمیتوانند برای نمایششان پایانبندی مناسبی پیدا کنند. هر چه جلوتر میروند، بیشتر در لابهلای دیالوگهای فلسفی، شوخیهای روشنفکرانه و ارجاعات سیاسی گم میشوند. در همین گیرودار است که اتفاقهایی میافتد؛ اتفاقهایی که در هر دانشگاهی ممکن است رخ دهد و هم ممکن است رخ ندهد. این پارادوکس دراماتیک، همان چیزی است که «ژوژمان» را از یک اجرای ساده دانشجویی فراتر میبرد.
طراحی صحنه؛ بازنمایی وفادارانه پلاتوهای تمرین
طراحی صحنه در این اثر فضای عینی و ذهنی پلاتوهای تمرین دانشگاه را تداعی میکند. مکانی که هر دانشجوی تئاتری با آن خاطره دارد: جعبه سیاهی که تمام رویاها و شکستها در آن اتفاق میافتد. ابزار صحنهپردازی در «ژوژمان» به شدت مینیمال و کمخرج است؛ دو چهارپایه پلاستیکی ساده، نورپردازیهای هدفمند و تغییرات نوری محدود (با یک استثنا که در آن صحنه، ریتم بصری و روایی نمایش شکسته میشود و ناگهان تماشاگر متوجه میشود که قرار است اتفاق دیگری بیفتد). این سادگی نه از سر ناچاری، که یک انتخاب کاربردی است. کارگردان با حذف دکور اضافی، تماشاگر را مجبور میکند تمام تمرکز خود را بر دیالوگها و ایده اصلی نمایش معطوف کند.
چهارپایههای پلاستیکی در طول اجرا کارکردهای نمادین متعددی پیدا میکنند؛ گاهی صندلی تماشاگرند، گاهی میز کار، گاهی دیواری خیالی و گاهی فقط یادآور این حقیقت تلخ که در تئاتر دانشجویی، با همین ابزار ساده هم میتوان جهانهای پیچیده ساخت.

بازیگران؛ هنرجویانی در قامت شخصیتها
تمامی بازیگران «ژوژمان» از هنرجوهای خود رضا جاویدی هستند. این نکته هم امتیاز است و هم چالش. امتیاز از این جهت که بازیگران فضای ذهنی نمایش و دغدغههای آن را کاملاً درک میکنند؛ چالش از این جهت که گاهی عجله در دیالوگها و پریدن روی صحبتهای یکدیگر دیده میشود. اما باید انصافاً گفت که این عجله و پرش دیالوگها آنقدرها هم بیریشه نیست؛ به نظر میرسد بخشی از این آشفتگی کلامی، به سبک کارگردانی و فضای کلی اثر برمیگردد. در نمایشی که درباره سردرگمی و بحران است، اگر بازیگرانش کمی سردرگم و عجول به نظر برسند، شاید چندان هم دور از انتظار نباشد.
اقتباس از وودی آلن نقطه قوت بیچون و چرای نمایشنامه
نقطه قوت مطلق «ژوژمان» متن آن است. نمایشنامهای با اینکه اولین تجربه نویسندگی رضا جاویدی است، از عمق فلسفی قابل توجهی برخوردار است. دغدغه اصلی متن، نقد و نفی پوچگرایی (نیهیلیسم) است. نمایشنامه به صراحت علیه آزادی مطلق حرف میزند و نشان میدهد که نبود هیچ محدودیت و چارچوبی، آدمی را نه به رستگاری و رهایی، که به سردرگمی و بنبست میرساند.
طنازی خاص دیالوگها، شوخیهای روشنفکرانه که هرگز مبتذل نمیشوند، گفتوگوهای فلسفی که به سخنرانی خشک تبدیل نمیگردند، و گاهی ارجاعات سیاسی تند و تیز که با لحن طنزآمیز ملایم میشوند، همگی در متن به خوبی جانمایی شدهاند.اما نکته مهمی که در تحلیل این اثر نباید از آن غافل شد، این است که «ژوژمان» یک اقتباس آزاد و بازآفرینی هوشمندانه از نمایشنامه «خدا» (God) نوشته وودی آلن است. آلن در آن نمایش کوتاه یکپردهای که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد، داستان دو شخصیت یونان باستان به نامهای «هپاتیتیس» (نمایشنامهنویس) و «دیابتس» (بازیگر) را روایت میکند که برای پایانبندی نمایششان با مشکل مواجه شدهاند. دیالوگهای آغازین این دو شخصیت در نمایش آلن دقیقاً همان بحرانی را بازتاب میدهد که در «ژوژمان» میبینیم: «نمایشنامه باید آغاز، میانه و پایان داشته باشد».
رضا جاویدی مانند وودی آلن در «ژوژمان» از تکنیک «نمایش درون نمایش» استفاده میکند، دیوار چهارم را بارها میشکند، شخصیتها مدام به ساختگی بودن نقش خود اشاره میکنند و در نهایت با تکرار صحنه اول، ساختاری چرخهوار و دورانی به اثر میبخشد.
جاویدی اما «ژوژمان» را صرفاً ترجمه یا کپی از اثر آلن نکرده، بلکه آن را با بومیسازی به نمایش خلاقانهای تبدیل کرده است. اگر آلن بحران پایانبندی را در آمفیتئاتر یونان باستان روایت میکند و شخصیتهایی با نامهای بیماریهای کبدی و قندی میآفریند، جاویدی همان دغدغه را به پلاتوی تمرین دانشگاه ایران منتقل کرده و آن را با فضای فکری و دغدغههای نسل امروز دانشجویان تئاتر ایران گره زده است. نتیجه این اقتباس، اثری است که هم وفادار به روح فلسفی و طناز آلن است و هم کاملاً ایرانی و بومی به نظر میرسد. شوخیهای فلسفی، ارجاعات سیاسی و فضای سردرگمیِ روشنفکرانهای که در «ژوژمان» میبینیم، همگی وامدار همان سنتی است که آلن با الهام از نمایش حماسی برتولت برشت و فلسفه اگزیستانسیالیسم فرانسوی بنا نهاد. اما جاویدی با اضافه کردن لایههای جدیدی چون حضور دانشجویان بیاستعداد، درهمآمیختگی تمرینهای مختلف، و نام بردن از خودش در میانه نمایش، اثری خلق کرده که فراتر از یک اقتباس ساده و صرف است.

درهم تنیدگی روایتها و نقد آزادی مطلق
یکی از ویژگیهای «ژوژمان» نحوه روایت درهم تنیده آن است. در میانه نمایش، شخصیتها به نام خود رضا جاویدی اشاره میکنند. این ارجاع به خود (Self-reference) مرز بین واقعیت و نمایش را فرو میریزد. تماشاگر دیگر مطمئن نیست کجا نمایشنامه است و کجا زندگی واقعی دانشجویان پشت صحنه.
در صحنهای میبینیم که هر کدام از دانشجویان قصد دارند نمایشنامه خودشان را جداگانه روی صحنه ببرند، اما ناگهان این روایتها در هم گره میخورد و آمیخته میشود. این آشفتگی روایی، تصویری وفادار و بیرحم از آن چیزی است که در پلاتوهای واقعی دانشگاه میگذرد: هرکس ایده خودش را دارد، هرکس نمایشنامه خودش را میخواهد اجرا کند، اما نهایتاً همه چیز در هم ادغام میشود و مرزها از بین میرود.
در این میان، نمایش به وضوح نشان میدهد که برخی از دانشجویان و هنرمندان در بیاستعدادی و سردرگمی هستند. اما این نگاه نه از سر تحقیر، که از سر همدردی و نقد درونیِ یک خانواده بزرگ است. گاهی اجرا به سمت فضای کلاسیک میرود (با دیالوگهایی شبیه به نمایشنامههای یونان باستان)، گاهی فانتزی میشود، گاهی به کمدی اسلپاستیک نزدیک میشود و گاهی به تراژدیِ سیاه. رفت و برگشت میان این ژانرها به شکلی انجام میشود که ماحصل نمایش اجباری یا ساختگی به نظر نمیرسد.
نمایشنامهنویس در تمام طول اثر، بیآنکه شعار بدهد، علیه آزادی مطلق حرف میزند. او نشان میدهد که وقتی هیچ چارچوب و قاعدهای وجود نداشته باشد، هنر به سردرگمی و پوچی میرسد. شاید بتوان گفت «ژوژمان» در ذات خود، دفاعیهای غیرمستقیم از فرم، ساختار و محدودیت است؛ همان چیزهایی که دانشجویان جوان معمولاً از آنها گریزانند.

پایانبندی؛ دوار بودن داستان و تراژدی تکرار
تأملبرانگیزترین لحظه نمایش، پایان آن است. شخصیتها در طول هفتاد دقیقه اجرا، با اضطراب و شتاب به دنبال پیدا کردن یک پایان دراماتیک برای نجات کارشان هستند. آنها تمام تلاششان را میکنند که نقطه پایانیِ غافلگیرکننده، معنادار و رضایتبخش پیدا کنند. اما هر چه بیشتر تلاش میکنند، بیشتر در گردابی از دیالوگهای تکراری و موقعیتهای از پیش دیدهشده گرفتار میشوند.
و تماشاگر میبیند که آخرین صحنه، دقیقاً تکرار صحنه اول است. همان دو چهارپایه در همان مکان، همان دیالوگهای آغازین با همان لحن تکرار میشوند. این چرخه بسته و دوار، به زیبایی نشان میدهد که مشکل اصلی این دو دانشجو نه کمبود ایده و نه ضعف تکنیک، بلکه ترس از انتخاب نهایی و گرفتار شدن در ملال تکرار است. آنها نمیتوانند از خودشان یک پایان جسورانه و اصیل بیرون بدهند؛ پس به نقطه اول بازمیگردند.
داستان چرخهوار میماند و گویا هیچ راه فراری از این دور باطل وجود ندارد. این پایانبندی هم پاسخی به بحران اولیه شخصیتهاست (چون آنها بالاخره یک پایان پیدا کردند، هرچند که آن پایان تکرار است) و هم نقدی بر وضعیت تئاتر دانشگاهی ایران (که اغلب در چرخه تکرار و تقلید گرفتار آمده است).
همه ما محکوم به تکراریم
نمایش «ژوژمان» یک غافلگیری خوشایند است؛ نمایشی که مخاطب را میخنداند، به فکر فرو میبرد، و در نهایت با پایان چرخهوار خود، این سؤال را در ذهنش میکارد که آیا خود ما نیز در زندگی روزمره، اسیر تکرارهایی نیستیم که تصور میکنیم راه فراری از آنها وجود ندارد؟ شاید پاسخ همان است که آلن در نمایشنامه «خدا» میدهد: شاید همه ما در نهایت محکوم به تکراریم، اما لااقل میتوانیم در این تکرار، با طنز و فلسفه، لحظاتی از عمق و معنا بیافرینیم.