یادداشتی برای این روزهای ایران/ سال تحویل زیر میز ناهارخوری! | مجموعه رسانه ای صبا
امروز چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۲۲:۵۸:۵۷

یادداشتی برای این روزهای ایران/ سال تحویل زیر میز ناهارخوری!

ابراهیم امینی، فیلمنامه‌نویس در یادداشتی که در اختیار #صبا قرار داد؛ این روزها را با نگاهی هنرمندانه از زاویه‌دید پسرش «راستین» روایت کرده است.

معصومه دهقان/ صبا؛ به گزارش خبرنگار صبا؛ ابراهیم امینی، فیلمنامه‌نویس و کارگردان سینما در یادداشتی تازه، این روزها را با نگاهی هنرمندانه از زاویه‌دید پسرش «راستین» روایت کرده است.که در ادامه میخوانید.

سال تحویل زیر میز ناهارخوری!

راستینِ شش ساله‌یِ دندان افتاده ازم می‌پرسد: «کی برمی‌گردیم ایران؟ دلم برای ایران تنگ شده.» من تعجب می‌کنم. هم‌زمان خنده‌ام هم می‌گیرد. راستین فکر می‌کند دارم مسخره‌اش می‌کنم. برای‌اش توضیح می‌دهم که این خنده‌ی ذوق است. ذوقِ اینکه پسرِ شش ساله‌ام دلتنگِ وطن است. برای‌اش توضیح می‌دهم که ما از تهران بیرون زده‌ایم نه از ایران. بعد برای جاافتادن مطلب مثال می‌زنم که همین پردیس که ما هستیم ایران است، مادربزرگت که در شیراز است (شیراز برای راستین نماد دورترین مکان است)  آن هم در ایران است. شیراز مرا یادِ مزار پدر می‌اندازد. پدری که شیفته‌ی شاهنامه و تاریخ ایران بود. پدری که در جنگ هشت ساله با وجود زن و چند بچه جان‌اش را کف دستش گرفته بود و رفته بود برای دفاع.  لقب‌شان سنگرسازان بی‌سنگر بود. بنّا بود و تجربه‌اش را برده بود به جبهه. به جای خانه ساختن در شهر، در منطقه سنگر می‌ساخت. زمانی در نوجوانی ازش پرسیدم چرا ما را تنها گذاشتی و به جبهه رفتی؟ ایران را بیشتر از ما دوست داشتی؟ پدر گفت کسی که عِرق وطن ندارد، خانواده هم ندارد. آن موقع از پدر ناراحت شدم. احساس کردم ایران را به ما ترجیح داده. اما حالا به او افتخار می‌کنم. حالا که خودم قلبم برای ایران می‌تپد.

راستین مرا از فکر می‌پراند: «برای عید برگردیم تهران.» برای‌اش توضیح می‌دهم تهران خیلی امن نیست. می‌ترسم برای او و مادرش اتفاقی بیفتد. می‌گوید دلش برای اتاقش تنگ شده. برای اسباب بازی‌های‌اش. با توضیحات من و مادرش آرام نمی‌شود. خودمان هم دلتنگ تهرانیم. تا کی می‌توانیم دور از خانه بمانیم؟ این جنگ انگار با همه‌ی جنگها فرق دارد. نبرد آخرالزمان است. باید برای طولانی شدنش آماده باشیم. راستین ما را راضی می‌کند سال تحویل را در تهران و خانه‌ی خودمان باشیم. در کنار اسباب بازیها و چیزهای دوست داشتنیِ دیگر.

یک روز قبل از سال تحویل است. به تهران برمی‌گردیم. به خانه‌مان. چهره شهر تغییر کرده. چند روز پیش که تهران را ترک می‌کردیم این شکلی نبود. سعی می‌کنم راستین را به حرف بگیرم تا بیشتر به رو به رو یا به من نگاه کند و خرابی‌های شهر را نبیند.

دم سال تحویل است. بمباران هوایی شروع می‌شود. وحشتناک است صداها. برای اینکه راستین نترسد صدای بمب را گردن رعدوبرق و آسمان غرنبه (تندر) می‌اندازیم. می‌گویم قبل از باران این صدا طبیعی‌ست. هوا ابری‌ست و ممکن است باران ببارد. اما راستین رودست نمی‌خورد. می‌گوید «صدای بمب بود. نترسید. بریم زیرمیز.» باز هم خنده‌ام می‌گیرد. باز هم راستین لج‌اش می‌گیرد که چرا بهش خندیده‌ام. به پیشنهاد راستین هر سه نفرمان زیر میز ناهارخوری پناه می‌گیریم. راستین مطمئن است زیر میز آسیبی به ما نمی‌رسد. نمی‌دانم این را از کجا شنیده، اما ما هم به باور او چنگ می‌زنیم و زیر میز می‌نشینیم. از خدا می‌خواهم ایمانش را به بازی نگیرد و این خانه و زیر میز امن بماند. صدای هواپیماها دور می‌شود. نفس راحتی می‌کشیم. راستین از پیشنهادی که داده احساس غرور می‌کند. سال تحویل می‌شود. صدای باران خانه را پر می‌کند.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها