
محمدجواد فراهانی/صبا،رسول صدرعاملی، کارگردانی که نامش با سینمای اجتماعی- عاشقانه و قصههایی مربوط به جوانان گره خورده، در طول کارنامه خود عرصههای مختلفی را آزموده است. از داستانهای عاطفیِ ملموس تا پرداختن به تهران به عنوان شخصیتی فراتر از یک لوکیشن. او که پیش از این در آثاری مانند «دختری با کفشهای کتانی» و به ویژه «زیبا صدایم کن» بازنمایی خاصی از تهران معاصر ارائه داده بود، اکنون پس از بیست و پنج سال، بار دیگر در «قایقسواری در تهران» با پیمان قاسمخانی، این بار در مقام نویسنده و بازیگر، همکاری میکند. این همکاری، نتیجهای ساختارمند و سرگرمکننده ارائه داده که اگرچه در مسیری کمچالش و آشنا حرکت میکند، اما تماشای آن خالی از لطف نیست.
فیلم، داستان آشنای «جابهجایی» را محور قرار میدهد؛ جابهجایی تلفن همراه دو شخصیت اصلی، مازیار (پیمان قاسمخانی) و هدیه (سحر دولتشاهی)، که بهانهای میشود برای آشنایی و شکلگیری ماجراهایی پیدرپی. فیلمنامه قاسمخانی، با مهارت قابل توجهی، از این موقعیتِ به ظاهر ساده، مرحله به مرحله موقعیتهای کمدی-عاطفی میسازد که مخاطب را با خود همراه میکند. ساختار روایی منسجم و ریتم مناسب فیلم، باعث میشود مخاطب خسته نشود و با کنجکاوی سرنوشت این جابهجایی را دنبال کند.
صدرعاملی اما، فراتر از این قصه مفرح، دغدغه دیگری نیز دارد، تهران. گویی او همواره در پی ثبت رگهای زنده این شهر است. اگر «زیبا صدایم کن» ستایشی از جنبههای کمتر دیدهشده تهران معاصر و پرجنبوجوش بود، در «قایقسواری در تهران» رویکردی نوستالژیک غالب است. کاراکترهای فیلم، به ویژه مازیار، با خاطراتی از گذشته شهر پیوند خوردهاند و این احساس، موتور محرکه عاطفی فیلم و عاملی برای نزدیکی دو شخصیت اصلی است. این نگاه نوستالژیک، گرما و عمق عاطفی خاصی به رابطه مازیار و هدیه میبخشد و فیلم را از یک کمدی موقعیت صرف فراتر میبرد. با این حال، به نظر میرسد این عنصر نوستالژی آنچنان که باید در بافت کلی فیلم تنیده نشده و گاهی بیشتر به گفتوگوها محدود میشود.
در حوزه اجرا، پیمان قاسمخانی در نقش مردی میانسال عملکردی طبیعی و باورپذیر ارائه میدهد اما وابستگیاش به تهران و ماندناش در این شهر دراماتیزه نمیشود. سحر دولتشاهی نیز در نقش زنی مستقل تمام تلاشش را کرده است. با این وجود، شیمی عاطفی قوی میان این دو بازیگر چندان به چشم نمیآید و نزدیکی آنان بیشتر بر پایه مقتضیات فیلمنامه و گفتوگوهای طنزآمیز پیش میرود تا کشش درونی عمیق. شخصیتپردازیها اگرچه واضح و قابل تشخیص هستند، اما عمق لازم را نمییابند و در نهایت ما با تیپهایی روبهروییم که پیش از این نیز در سینمای ایران دیدهایم.
با این حال «قایقسواری در تهران» در نهایت، محصولی حرفهای و سرگرمکننده از همکاری دو تجربه سینمایی است. فیلم نشان میدهد صدرعاملی همچنان تسلط خود بر ساخت فیلمهایی روان و خوشساخت را حفظ کرده و قاسمخانی نیز در نگارش دیالوگهای طنز و ایجاد موقعیتهای مفرح مهارت دارد. اما شاید بتوان گفت این فیلم، بیشتر در آبهای آرام و مطمئن حرکت میکند و ریسک چندانی برای فراتر رفتن از فرمولهای آزموده شده نمیکند.