
بهناز وفایی وحدت/صبا، جشنواره فیلم فجر در دهههای نخست برگزاری، بیش از آنکه صرفاً محل نمایش فیلم باشد، نهادی مرجع در سینمای ایران بهشمار میرفت. مرجعیت جشنواره نه از مسیر تبلیغات، بلکه از طریق کارکرد واقعی آن شکل گرفته بود؛ کشف استعداد، تعیین جریانهای غالب، ایجاد گفتوگوی انتقادی و پیوند میان سینما، رسانه و مخاطب. بررسی سیر تاریخی جشنواره در دهههای ۱۳۶۰، ۱۳۷۰ و بخش مهمی از دهه ۱۳۸۰ نشان میدهد که فجر در آن دورهها واجد «اثرگذاری قابل اندازهگیری» بوده است؛ اثری که امروز بهطور محسوسی تضعیف شده است.
در دهه شصت، جشنواره در شرایطی شکل گرفت که سینمای ایران امکانات محدودی داشت، اما همین محدودیت به تمرکز معنا انجامید. فجر به تنها میدان رسمی ارائه فیلمها تبدیل شد و همین انحصار، جشنواره را به مرجع قضاوت بدل کرد. فیلمسازان میدانستند که سرنوشت حرفهایشان تا حدی در گرو دیدهشدن در فجر است، منتقدان میدانستند که نقدشان خوانده میشود و رسانهها نقش واسطهای واقعی میان اثر و جامعه ایفا میکردند. مخاطب عام نیز جشنواره را فرصتی برای مشارکت در یک تجربه جمعی میدید؛ تجربهای که فراتر از مصرف فیلم، به گفتوگو میانجامید.
دهه هفتاد، دوران تثبیت این مرجعیت بود. افزایش تعداد نشریات تخصصی و عمومی، گسترش نقد مکتوب و شکلگیری چهرههای اثرگذار در سینما و مطبوعات، جشنواره فجر را به قلب تپنده گفتوگوی فرهنگی بدل کرد. اختلافنظرها آشکار بود، اما همین اختلافها نشاندهنده زندهبودن میدان بود. جشنواره در این دوره نه بیحاشیه بود و نه بیرقیب، اما همچنان کارکرد خود را حفظ کرده بود؛ ایجاد جهتگیری برای سینمای سال آینده.
در دهه ۱۳۸۰، با وجود تغییرات ساختاری، ورود فناوری دیجیتال و افزایش تولید، جشنواره هنوز جایگاه تعیینکنندهای داشت. اکران فیلمها، انتخابها و حتی حاشیهها، میتوانستند مسیر اکران، سرمایهگذاری و اعتبار حرفهای فیلمسازان را تغییر دهند. فجر هنوز «مرکز ثقل» بود.
اما از اواخر دهه ۱۳۸۰ و بهویژه در دهه ۱۳۹۰، نشانههای افول بهتدریج آشکار شد. این افول نه محصول یک تصمیم مقطعی، بلکه نتیجه همزمان چند روند قابل مشاهده است.
نخست، تضعیف مرجعیت جشنواره. جشنواره زمانی مرجع است که بازتابدهنده طیف متنوعی از سینمای موجود باشد. محدودشدن دایره انتخاب فیلمها، غیبت یا حذف بخشهایی از سینمای مستقل و کاهش ریسکپذیری در انتخاب آثار، باعث شد جشنواره بهتدریج از واقعیت سینمای ایران فاصله بگیرد. وقتی بخش قابل توجهی از تولید سالانه در جشنواره نمایندگی نمیشود، طبیعی است که فجر نقش قطبنما را از دست بدهد.
دوم، تغییر کارکرد رسانهها. در گذشته، رسانهها تولیدکننده تحلیل بودند؛ امروز بخش عمدهای از پوشش جشنواره به بازنشر اخبار رسمی و واکنشهای لحظهای در شبکههای اجتماعی تقلیل یافته است. این تغییر، به کاهش عمق گفتوگو و کوتاهشدن چرخه توجه منجر شده است. جشنواره دیگر آن تمرکز چندروزهای را ایجاد نمیکند که همه نگاهها را به یک نقطه معطوف سازد. این یک تغییر ساختاری است، نه صرفاً ضعف رسانهای.
سوم، بحران اقتصادی سینما و مخاطب. افزایش هزینه تولید، کاهش بازگشت سرمایه و افت قدرت خرید مخاطبان، سینما را از یک تجربه فرهنگی در دسترس به کالایی پرهزینه تبدیل کرده است. جشنوارهای که زمانی میتوانست شور عمومی ایجاد کند، امروز در جامعهای برگزار میشود که اولویتهای اقتصادیاش تغییر کرده است. این واقعیت اجتماعی را نمیتوان نادیده گرفت.
چهارم، وضعیت روانی و اجتماعی جامعه. جشنوارهها بهطور سنتی بر بستر نوعی ثبات نسبی و امید اجتماعی شکل میگیرند. در سالهای اخیر، جامعه ایران با مجموعهای از تنشها، نااطمینانیها و فشارهای معیشتی مواجه بوده است. در چنین شرایطی، انتظار بازتولید هیجان جمعی دهههای گذشته، بدون تغییر در کارکرد و رویکرد جشنواره، واقعبینانه نیست.
چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر در چنین بستری برگزار میشود. مسئله اصلی این نیست که چرا استقبال کمتر شده، بلکه این است که جشنواره امروز چه نقشی برای خود تعریف کرده است. اگر فجر قرار است همچنان نهادی مؤثر باشد، باید به بازتعریف کارکرد خود تن دهد؛ بازگشت به تنوع، پذیرش گفتوگوی انتقادی، تقویت اعتماد بدنه سینما و بازسازی رابطهاش با مخاطب و رسانه.
جشنواره فیلم فجر نه با نوستالژی دهههای گذشته احیا میشود و نه با انکار واقعیتهای امروز. تنها مسیر بازگشت، پذیرش این واقعیت است که مرجعیت، نتیجه اعتماد است و اعتماد، محصول شفافیت، مشارکت و نمایندگی واقعی. بدون این عناصر، جشنواره صرفاً برگزار میشود، اما اثر نمیگذارد.
و مسئله اصلی دقیقاً همین است؛ جشنوارهای که اثر نگذارد، دیگر مرجع نیست؛ حتی اگر همچنان برگزار شود.