
به گزارش صبا، به گفته حامد عقیلی، این یادداشت به بهانهی زادروز استاد بهرام بیضایی نوشته شده بود اما تنها یک روز بعد با سفر همیشگی استاد، این یادداشت را هم برای تولد و هم رویش دوبارهی بیضایی تغییر داد.
حامد عقیلی:خورشید تئاتر و سینمای ایران؛ استاد بهرام بیضایی
ایرج پزشکزاد در میان خاطراتش، یک خاطرهی عجیب و قابل تامل از کلاس سوم دبستانش نقل میکند؛ او میگوید من و سه چهار نفر دیگر بر خلاف سایر دانش آموزان بسیار درسخوان و تر و تمیز بودیم.
وقتی از سوی مرکز دستور آمد، برای حفظ سلامتی دانش آموزان، باید افراد مبتلا به کچلی اخراج شوند، مدیر مدرسه، من و همان سه، چهار نفر را صدا کرد و پروندهمان را زیر بغلمان گذاشت و اخراجمان کرد.
فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید. مدیر گفت؛ اگر طبق دستور مرکز، کچلها را اخراج میکردیم، مجبور میشدیم در مدرسه را ببندیم. برای همین، تصمیم گرفتیم، چهار پنج بچهای که سالم بودند را اخراج کنیم تا مدرسه تعطیل نشود!
این مقدمهای بود برای حرفی که میخواهم، بیان کنم.
امسال بعد از بیست و شش سال دوری از تئاتر عزیز که اولین انتخاب مهم زندگیام بود و برایش هزینهها داده بودم، نمایش «داستان چونگ تسو» را با کمک دوستان بسیار عزیزم در تئاتر شهر به صحنه بردیم.
تمرینها را به سبک و شیوهی دههی هفتاد و هشتاد انجام دادیم، چون جور دیگهای بلد نبودم، من چون اصحاب کهف از خواب برخاسته بودم و حالا همه چیز تغییر کرده بود؛ همهی گروه نازنینم مانند اتابک نادری خودشان را سرباز و در خدمت تئاتر میدانند، و همهی سعی خود را کردیم تا مرزهای شرافت را به هر قیمتی نشکنیم (که این روزها کار سختیست)
بیست و شش سال قبل با نمایش «چهار صندوق» نوشتهی جاودانهی بهرام بیضایی، از دنیای تئاتر خداحافظی کردم.
نمایشی که به واسطه آن افتخار همصحبتی با استاد عزیزم بهرام بیضایی را برای چند ساعت! داشتم
او به دیدن نمایش آمد و من که شنیده بودم چنانچه از نمایش خوشش نیاید، در نهایت با شکیبایی نمایش را میبیند و بعد سالن را ترک میکند، از یک سو سر از پا نمیشناختم و از سوی دیگر در اضطراب و نگرانی دست و پا و میزدم.
اما بعد از اتمام نمایش، با مهربانی پدرگونه دستش را روی شانهام گذاشت و گفت؛ ما به فلان کافه می رویم، بیا آنجا صحبت کنیم!
باورم نمیشد؛ از این لحظه تا چند ساعت بعد، زیباترین، افتخارآمیزترین و مفیدترین بخش زندگی من شکل گرفت!
همین الان هم که مینویسم قلبم فراخ و هوای چشمانم بارانیست.
جلسه این که با دهها سؤال از سوی او مواجه شدم، سوالاتی که در طول سالهای بعد هر بار که در آنها تامل و اندیشه میکردم، شعور تئاتریام اوج میگرفت.
انتقاد هم زیاد شنیدم، همه دقیق و اساسی و همینطور توصیه، پیشنهاد و راهکار، که هر کدام دروازهایی بود به جهان آگاهی.
در انتها، مجوز شرکت در جشنوارهایی که هیچگاه در آن راه نیافتم و هنوز قرار است بعداز سی سال علتش را اعلام کنند؛ مرقوم نموده و به دستم داد. آن مجوز برای من حکم مدرک فارغ التحصیلی از معتبرترین دانشگاه هنر نمایش جهان را داشت؛ “دانشگاه بهرام بیضایی”
بعدها شنیدم؛ در چند سخنرانی وقتی در مورد اجراهایی که از آثارش دیده بود سوال کردهاند، به نمایش چهارصندوق من به عنوان یک کار قابل قبول اشاره کرده است که با شنیدن هر کدام، بر روی سینهی خود مدال افتخاری ارزشمند حس میکردم.

اکنون که میخواستم بعد از دو دهه و اندی دوباره کار کنم، دیدم؛ چیزهایی که میبینم و میشنوم را نمیفهمم و خیلی چیزها تغییر کرده که غمانگیز است، تغییراتی که شاید حاصل فقدان معلمان بزرگ این هنر باشد؛ یکی به دیار باقی سفر کرده است و دیگری به دیار غربت ( آه که او هم مهمان اولی شد)
حمید سمندریان و بهرام بیضایی اگر بودند، شاید امروز شاهد زخم بر پیکر تئاتر عزیزمان نبودیم یا دستکم، تمیز هنر و غیر هنر بسیار پُر رنگ بود، چراکه سیاه در کنار سپید امکان مقایسه را فراهم میکند.
مرگ جزیی از چرخهی زندگی است و گریزی از آن نیست، پس نبودِ استاد حمید سمندریان را میتوان پذیرفت، اما اینکه خورشید این آسمان بدرخشد، اما نه در این آسمان، زخمی است بر جان ما و رقص نور شبرنگها، حکم همان کچلها را دارد و نمک بر زخمِ جان ما.
وقتی وجود ناکارآمدها از حد آستانه بگذرد، کارآمدها خود به خود حذف یا مجبور به ترک صحنه میشوند.
و این چنین بود که اجرای نمایش «داستان چوانگ تسو» را بهانه کردیم تا هر شب بعد اجرا، در حضور تماشاگران بگویم؛ آسمان تئاتر ایران و نمایش در ایران ستارگانی دارد که یکی پس از دیگری یا ترک کالبد میکنتد و از جهان ما میروند و یا خانه نشین و غربت نشین میشوند.
در این میان، خورشید آسمان تئاتر و سینمای ایران؛ استاد نازنینم بهرام بیضایی، آنقدر از ما دور شده است که دیگر نه نور او به ما میرسد و نه گرمای وجودش را حس میکنیم که این یعنی بدبختی بزرگ برای فرهنگ ایران زمین … و بعد با همراهی و همدلی تماشاگران آرزو میکردیم؛ خورشید آسمان نمایش ایران به وطن بازگردد تا دوباره از نور و گرمای او فرهنگمان جان تازه گیرد و پویا شود. بیست شب همراه با تماشاگران گفتیم آمین … اما نمیدانستیم خورشید به جایگاه غروبش نزدیک شده است.
بیست شب برای بازگشتش دعا کردیم و از هر مسئولی که به دیدن نمایش میآمد میخواستیم برای بازگشت خورشیدمان به آسمان فرهنگ ایران تا دیر نشده است کاری کنند.
آخر مگر نمیبینید بعد از فردوسی چقدر زمان گذشت تا ایران دارای فرزندی مانند او شد و حالا بعداز او چقدر زمان لازم است؟
و آیا با این خشکی آسمان هنر و قحطی رجال فرهنگ و هنر آیا اصولا چنین زایش و رویشی ممکن است؟
اکنون سناریویی که برای بهرام بیضایی نوشته شده بود، تا سکانس آخر اجرا شد؛ قرار بود؛ ناامید شود، دست از کار بکشد و خانه نشین شود و اگر بشود از این سرزمین برود!
او رفت اما نا امید نشد. کسی که تمام عمرش را به قول خودش در راه شناختن فرهنگ و هنر سرزمینش طی کرده است، به راحتی نمیتوان او را غربت نشین کرد!
وقتی که غربت را انتخاب کرد، آنچه بر او گذشت، در زبان و تصور ما نگنجد.
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
وقتی رفت مام وطن تا وقتی فرزندش نفس میکشید به انتظار بازگشتش نشست. اما اکنون که کالبدش را ترک کرده است، ایران زمین پیکر او را طلب میکند تا در دامن او بخوابد و آرام گیرد، که اگر این محقق نشود. باید بترسیم که همه از آه مادر خواهیم سوخت و این خواست یک ایران است؛ بیضایی حق به گردن همهی اقشار با هر اندیشه و اعتقادی دارد و برای هر کدام حجتی روشن و کامل دارد؛ برای آنها که به عدل و همنوع دوستی معتقدند، از عدالت نوشت و گفت، برای زنان و چهرهی زن ایرانی از چریکهی تارا تا داشآکل به گفتهی مرجان، سنگ تمام گذاشت، تنها نام بهرام بیضایی برای هر دوست دار ایران و فرهنگ ایران کافی است
در باشو غریبهی گوچک، جنوب ایران را به شمال آن گرهای محکم زد تا هیچ قومی خود را غریبه و اقلیت نپندارد، از غمهای مشترک گفت و شادیهای مشترک و بالاخره برای شیعه اثری به یادگار گذاشت که پیروان حسین ابن علی (ع) اگر تمام اشعار، نوحهها، نسخ شبیهخوانی و هر اثر هنری دیگری را در یک کفهی ترازو بگذارند و روز واقعه را در کف دیگر، بخدای حسین قسم که کفهی دوم در نشان دادن آزادگی و مظلومیت حسین، چون کوه بر زمین نشسته است.
اکنون، آنان که در مقام تصمیم گیری و عمل هستند باید بدانند که او دیگر در این جهان و کالبد زمینی خود نیست و در باب جبران آنچه بر او و بر فرهنگ ایران رفته است کاری نمیشود کرد بنابراین چنانچه یادگارهای نازنین و عزیز او؛ مژده شمسایی و نیلوفر، ارژنگ، نگار و نیاسان بیضایی، رضایت دارند، باید حداقل پیکر ارزشمند فرزند ایران را به ایران منتقل کنند و بگذارند ارادتمندان و شاگران این استاد بیهمتا، آنچنان که شایسته است او را تا خانه خود، یعنی تئاترشهر بدرقه کنند و پیشنهاد میکنم او را در دل تئاترشهر به خاک بسپارند.
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
من در این جای همین صورت بیجانم و بس
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست