
سمیه خاتونی/صبا؛ «اتاقک گلی» در چهلویکمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر (بهمن ۱۴۰۱) به نمایش درآمد و نامزد یازده رشته گردید؛ از جمله برنده ی سیمرغ بهترین کارگردان، بهترین فیلمِ اول و جایزه ویژه هیئت داوران و شهردار تهران شد و در نیمه مرداد ۱۴۰۴ به اکران عمومی رسید. با تورج الوند، بازیگر نقش اصلی و مولفههای او در ایفای این نقش به گفتوگو نشستیم.
سؤال مهم برای بازیگران همیشه «کلید ورود به نقش» است. اما من میخواهم یک سؤال متفاوت از شما بپرسم: وقتی بازیگر «جزئی از نقش» میشود، جدا شدن از آن بعد از «کاتِ آخر» سختتر است. بنابراین آیا برای خروج از نقش آیین یا روالی دارید؟
برای من نقش یک مهمان است؛ کسی که میآید توی خانه روحم و چند وقتی آنجا زندگی میکند. با او صبحانه میخورم، توی خیابان راه میروم، حتی خوابش را میبینم. وقتی فیلمبرداری تمام میشود، دلم نمیخواهد یکباره پرتش کنم بیرون… ولی کمکم به او میفهمانم که وقت رفتن است. آیین خاصی ندارم، اما یک روال نیمهناخودآگاه برای این برگشتن دارم. برمیگردم به یکسری عادتهای روزمرهی کاملاً تورجگونه! ترجیح میدهم با خودِ زندگی دوباره برگردم به خودِ خودم: بروم سفر، سراغ آدمهایی که در جهانِ تورج بودهاند قبل از شروع فیلم، سراغ چیزهایی که تورجاند، نه نقش. یعنی اجازه میدهم خودم دوباره مرا به یاد بیاورد!
در نقشپردازیهای چندگانه، چطور سوئیچ میکنید که میکروژستها یکی نشوند؟
اگر نقشها فقط تغییر لباس و لحن باشند، بله، احتمال یکی شدنِ میکروژستها زیاد است. اما من سعی میکنم بروم سراغ «ریشهی اضطراب» یا «ریشهی لذت» آن آدم. یعنی بفهمم چه چیزی دل این کاراکتر را میلرزاند و چه چیزی آرامش میدهد… از همان نقطه شروع میکنم. وقتی از ریشه جلو بروی، شاخهها خودشان فرق دارند. دیگر لازم نیست به میمیک یا تنِ صدا زور بزنی. سوئیچ برای من یعنی تغییر روح، نه فقط ابزار.
از پایان فیلمبرداری تا دیدهشدن روی پرده، گاهی فاصلهای میافتد؛ مثل «اتاقک گِلی» که میان اکران جشنواره و اکران عمومیاش سه سال وقفه افتاد. سؤال این است: در این فاصله برای شما چه رخ میدهد؟ و حالا، وقتی بعد از سه سال دوباره از «اتاقک گِلی» حرف میزنند، برای شما کدام زنده میشود: فیلمی که مردم میبینند یا نسخهای که در حافظهی بدنتان مانده؟
آن فاصله یک جور برزخ است… یک جور معلق بودن؛ چون تو چیزی را کامل ساختهای اما هنوز زاییده نشده. برای من مثل یک نامه است که نوشتهام، ولی هنوز به دست گیرنده نرسیده. در آن فاصله بیشتر سراغ خاطرههای ساخت فیلم میروم؛ لوکیشنهایی که بودم، حسهایی که داشتم، نگاههای پشت صحنه… و همزمان خودم را آماده میکنم برای مواجهه با تصویری که حالا دیگر از کنترل من خارج است. آن فاصله پر از مکث و بازنگری است. چیزی که در بدنم مانده، همیشه زندهتر است. به نظرم بخشی از هر کاراکتر تا ابد با بازیگر به زندگی ادامه میدهد و تأثیرش باقی میماند. برای همین باید مراقب نقشهایی که بازی میکنیم باشیم! وقتی بعد از سالها دربارهی اتاقک گِلی حرف میزنند، من اول یاد بوی خاکی میافتم که هر روز مینشست روی پوست صورتم… یاد سکوتهایی که بین برداشتها داشتم با خودم…فیلمی که مردم میبینند یک روایت بسته است. اما آن نسخهای که در حافظهی بدنم مانده، پر از چیزهایی است که دوربین ضبط نکرده. آن زندهتر است… حتی دردناکتر.

سینما برای تماشاگر زیباست؛ اما این زیبایی بیرونی برای بازیگر چقدر زیبا و چقدر بیرحم است؟ بیرحمی واقعی سینما را چگونه تجربه کردهاید؟
سینما برای بازیگر، بیشتر از آنکه یک «قابِ زیبا» باشد، یک «آزمایشگاه روان» است. برای تماشاگر همهچیز صیقلخورده و مونتاژشده است… اما بازیگر وسط میدان است؛ جایی که نور داغ است، نگاهها برهنهاند و وقت اشتباه، دوبارهای در کار نیست. بیرحمیاش آنجا معلوم میشود که سینما با تو «کار دارد» اما با دردت نه. ممکن است تو از درون تکهپاره شوی برای یک برداشت، اما چیزی که ضبط میشود فقط یک «اوکی، خوب بود» است. و اما تجربه من؟ وقتی فهمیدم سینما گاهی شبیه معشوقهایست که فقط وقتی آمادهای میخواهدت، نه وقتی زخمی هستی.
اگر «اتاقک گلی» را به یک حسِ واحد تقلیل دهیم که هنوز در شما میتپد، آن حس چیست؟
اتاقک گلی برای من یک حس تعلیق است… معلق بودن بین تحمل و انفجار. یک جور زیستن در محدودیت، بیآنکه کامل خفه شوی. آن حس هنوز با من است، چون شبیه خیلی از لحظههای زندگی واقعیام بود…جاهایی که نجات ممکن نبود، اما امید یک گوشه زنده مانده بود.
یک جمله برای بازیگرِ جوانی که میخواهد «به متن نزدیک شود» اما در آن حل نشوند….
به نظرم متن را باید مثل آینه نگاه کرد، نه مثل باتلاق. تو قرار نیست توش غرق شی، باید از آن بازتاب بگیری… بازتاب خودت، با همهی سایههای خودت.