
مریم عظیمی/ صبا؛ نمایش «قبیلهها» نوشته نینا رین که این روزها به کارگردانی محمد عباداللهی در سالن نوفللوشاتو روی صحنه میرود به بحث عدم ارتباط و چهارچوبهایی که هویت فردی را نشانه میروند پرداخته است. در این نمایش بازیگران نام آشنایی مانند علی باقری، اصغر پیران، صفورا خوش طینت، ساناز طاری و… به ایفای نقش میپردازند. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با عوامل این نمایش را میخوانید.
محمد عباداللهی، کارگردان:
مهم بود که مخاطب برای شنیدن تلاش کند
آیا نخستینبار است که این نمایشنامه در ایران اجرا میشود؟
بله. این نمایشنامه سال ۲۰۱۰ نوشته شده و از ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۷ در اروپا اجراهای متعددی داشته، اما در ایران تاکنون روی صحنه نرفته بود.
لطفاً از نقطه آغازین برخوردتان با متن و اینکه چطور شد برای اجرا انتخابش کردید، بگویید.
صادقانه بخواهم بگویم، دنبال یک متن «قلدر» برای اجرا میگشتم. بخصوص که پیشتر نمایشنامه مخزن از جلال تهرانی را کرده بودم و طبیعتاً وسواس خاصی نسبت به اینکه متن بعدی داشتم. من متنی میخواستم که از لحاظ لایهمندی و ساختار، قویتر باشد. در نهایت طی حدود دو سال به چند گزینه رسیدم و از میان آنها، این نمایشنامه از نظر اجرایی، فرمی و امکاناتی که برای اجرا میداد، قویتر و مناسبتر بود و به همین علت انتخابش کردم.
این نمایشنامه بر پایه نظریات ژاک لکان نوشته شده، یعنی پایهای روانشناختی دارد. نگاه شما به این بُعد نمایشنامه چه بود؟
حقیقتش ما زیاد وارد این مقوله نشدیم و در همان حدی که به شناختی کلی از این نظریه برسیم و متوجه کدهایی که در متن وجود داشت شویم، کفایت میکرد
یعنی تمرکزتان بیشتر بر قصه بوده است؟
بله، تمرکز ما بیشتر بر خود داستان بود. چون نمایشنامه لایههای متعددی دارد و شما میتوانید تحلیلهای بسیاری بر اساس آن ارائه دهید و آن را به زمینههای مختلفی از جمله سیاسی، اجتماعی و خانوادگی ربط بدهید. این لایهمندی آنقدر گسترده بود که نیازی نمیدیدیم بخواهیم وارد مباحثی بشویم که ممکن بود چندان با جامعه یا فرهنگ ما همخوانی نداشته باشد.
درباره دکور که از همان ابتدا هم از لحاظ ابعاد و هم نوع متریال بسیار چشمگیر بود، برایمان بگویید.
ما در ابتدا برای دکور در صحبتهایی که با آقای جعفری، طراح صحنه و مشاور کار، آقای امیر بهاور داشتیم، مکانهای نمایشنامه را از یکدیگر تفکیک کردیم و دیدیم بیشتر اتفاقاتی که برای خانواده در نمایشنامه میافتد، در فضای عمومی خانه یعنی پذیرایی و ناهارخوری است و در کنار آن، یک فضای خصوصیتر هم وجود دارد، مانند آشپزخانه، که شبها گفتوگوهای در آن شگل میگیرد میکنند و دیگری هم خانه سیلویا بود. سلیقه من در اجرا که شاید بتوان آنرا امضای کارم نامید، این است که بازیگران را در صحنه زیاد حرکت نمیدهم و ترجیح میدهم و سعی میکنم ایستا باشند. بنابراین وقتی مکانها را از هم جدا کردیم و به دو مکان رسیدیم، متوجه شدیم، برخلاف اجراهایی که پیشتر از این نمایشنامه رفته و خیلی تجملاتی بودند و با بازنمایی کامل یک خانه، کتابخانه، مبلمان مجزا، و آشپزخانه پیش رفته بودند، میتوانیم اجرا را با یک میز ناهارخوری برگزار کنیم.در مراحل بعدی متوجه شدم که پیانو نیز میتواند عنصری مهم باشد، هم از نظر بصری و هم از نظر میزانسن، در جلسات چهارم و پنجم آقای جعفری اغلب طرحهایی را ارائه دادند که شامل دکورهای دوطبقه یا خانههایی با بازنمایی کامل بودند اما چون ما با متن (تکست) برخورد مستقیم داشتیم ناخودآگاه ما را به سمت یک فضای مینیمالیستی میکرد، پیرو این امر من از آقای جعفری فقط یک میز خواستم. آقای جعفری ابتدا با این سادگی مخالفت کردند و پیشنهاد دادند که خودتان طراحی کنید. اما پس از گفتوگوهای بیشتر، من به ایشان گفتم که این نیاز اجرایی ماست، فقط خواهشم این است که شما با اضافهکردن جزئیاتی، طراحی را بر عهده بگیرید تا امضای خودتان نیز در کار باقی بماند. در نهایت، ایشان با افزودن پارچه و پردهای که از انتهای صحنه به روی میز و دیکر عناصر بصری کشیده شده، فضایی ساختند که با حالوهوای بسته و یکشکل خانواده در نمایشنامه همخوانی داشت.
یکی از مضامین پررنگ اثر «عدم ارتباط» است. آیا این عدم ارتباط باید تا حدی میبود که تماشاگر هم وارد همین وضعیت بشود؟ یعنی گسست ارتباطی که در داستان هست، بهنوعی باعث گسست ارتباطی میان اثر و مخاطب هم بشود؟
من بیشتر دوست داشتم که تلاشی از سمت مخاطب برای شنیدن و فهمیدن صورت گیرد و نمیخواستم همهچیز را در سینی به مخاطب تقدیم کنم. برای من مهم بود که مخاطب برای شنیدن تلاش کند چون مقولهی اصلی این نمایشنامه «نشنیدن» است. به نظر میرسد که در زندگی روزمره، خیلی چیزها برایمان عادی شده و دیگر آنها را نمیشنویم و به نوعی حرف همدیگر را نمیفهمیم. اما وقتی پشت شنیدن، تلاشی باشد، آنوقت درکِ آن اتفاق به درستی شکل میگیرد و در این راستا همهچیز خیلی دقیق و حسابشده طراحی شده است تا هر چیزی که مخاطب باید بفهمد را به نوعی بفهمد حال اگر جایی تکستی وجود ندارد، ممکن است آن دیالوگ خاص اهمیت زیادی نداشته، یا طوری طراحی شده باشد که بازیگر مقابل، آن را بهگونهای دیگر منتقل کند. برخی چیزها از خود متن میآیند، برخی دیگر از اجرا و بیان، که البته آن هم شاید دارای اختلال باشد، اما این اختلال تعمدی است. میخواستیم مخاطب تلاش کند برای شنیدن، دقت بیشتری داشته باشد و اینکه با سرعت و بیتوجه از کنار اتفاقات قصه رد نشود.
بازیها در نقش پسر کوچکتر داستان و نامزدش که هر دو به نوعی ناشنوا هستند بسیار قابل توجه است. تمرین با بازیگران این نقشها چطور انجام شد؟ آیا تمریناتشان جداگانه بود؟
این دوستان همزمان با تمرینات معلم زبان اشاره داشتند. وقتی بخش دورخوانی کار تمام شد، مصطفی فاضلی انرژی مضاعفی گذاشت و در همان بازهای که ما با دیگر بازیگران تمرین داشتیم، آنها هم در فضایی دیگر، زیر نظر استادان زبان اشاره که توسط کانون ناشنوایان به ما معرفی شده بودند، در حال تمرین بودند. یکی از مسائلی که ما روی آن تاکید داشتیم این بود که برای این دو نقش بازنمایی نکنیم در حالیکه میتوانستیم فردی ناشنوا یا کسی که مانند کاراکتر سیلویا در ابتدا شنوا بوده و رفته رفته ناشنوا شده، پیدا کنیم و یک بازنمایی از روی آنها انجام دهیم در عوض ما میخواستیم نسبت به کدهایی که خود متن میداد این دو شخصیت را خلق کنیم.
در بحث تهیه کار با چه کسانی همکاری کردید؟
آقای مهدی سهرابی از دوستان بنده هستند و واقعاً لطف بزرگی به من کردند و بدون هیچگونه چونوچرا، هیچ دخالت، فیلتر یا سؤالی، پذیرفتند که این کار را انجام دهند. یک سرمایهگذار هم داریم که دوست ندارند نامی از ایشان برده شود، اما واقعاً حمایت مالی زیادی کردند و بسیار لطف داشتند.

صفورا خوش طینت، بازیگر:
برای من، مادر، مادر است
اولین مواجهه شما با کاراکتر «بت» چگونه بود و جایگاه او را در این خانواده چگونه دیدید؟
من در ابتدای خواندن متن روی تکتک کاراکترها تمرکز نکردم، بلکه کلیت مفهومی که نمایشنامه منتقل میکرد، یعنی نشنیدن و برقرار نشدن ارتباط برایم بسیار جالب بود و همین موضوع باعث شد که کار را قبول کنم، چون پیش از این با آقای عباداللهی همکاری نکرده بودم و کاری از ایشان ندیده بودم اما متن به حدی برایم دوستداشتنی بود که اینروزها نیز گاهی به آن رجوع میکنم و این امریست که پیش از این کمتر برایم پیش آمده است. این متن، به نظرم یکی از آن متون غنی است که هیچ چیزی کم ندارد و نیاز نیست که چیزی بدان بیافزایید بنابراین به نظرم یک منبع غنی برای بازیگر است. وقتی «بت» به من پیشنهاد شد، متوجه شدم این زن ۶۰ ساله یعنی حدود بیست سال بزرگتر از من است. اما این شخصیت نقاط اتصال زیادی با فرهنگ خودمان دارد. آنچه بر این زن در خانواده میگذرد، همان اتفاقاتی است که در خانوادههای ما و فرهنگ کشورمان نیز دیده میشود. او نادیده گرفته میشود و از سوی همسر و فرزندانش شنیده نمیشود اگرچه به اندازهی شخصیت «کریستوفر» خیلی نظرش را به فرزندانش تحمیل نمیکند، اما با این حال نادیده و نشنیده گرفته میشود.گاهی، بخصوص وقتی مهمان جدیدی وارد خانواده میشود و «بت» تلاش میکند نظرش را بیان کند، بارها قطع میشود. حتی کریستوفر با تحکم به او میگوید که «لزومی ندارد الان صحبت کنی». این تجربه بارها و بارها در فرهنگهای مختلف دیده شده و مختص این متن نیست، اما نشاندهندهی همان عدم ارتباط است. به نظرم همه شخصیتهای این متن شنیده نشدن را تجربه میکنند ولی هر کدام به شکل متفاوتی.
به نظر میرسد که شخصیت مادر یا همان « بت» تنها زمانی که در نقش مادر ظاهر میشود و خدمت یا کمکی میکند و حتی عشق میورزد، از سوی فرزندان و مرد خانواده پذیرفته است. اما هرگاه که بخواهد از تفکرات و نظرات خود صحبت کند، مدام قطع شده حتی به سخره گرفته میشود.
بله، حتی وقتی میگوید میخواهد یک رمان کارآگاهی بنویسد، مسخرهاش میکنند. بت در دیالوگی به شوهرش میگوید «تو فکر میکنی رمان نوشتن من، مثل بافتن جوراب و شال است» در واقع به اینتکته اشاره دارد که کریستوفر به او نگاه از بالا به پایین دارد و متفرعن است. به نظرم این دیالوگها، هرچند در بستر بحثهای کوچک هستند، اما نگاه تحقیرآمیز مرد نسبت به این شخصیت را به خوبی نشان میدهند.
یکی از لحظات جنجالی کار، وقتیست که پسر کوچکتر قصد اعلام استقلال دارد. به عنوان مادر خانواده، شما در آن لحظه چه احساسی را تجربه میکنید و با چه چالش حسی روبرو میشوید؟
راستش، در تمرینهای اولیه، وقتی مصطفی با زبان اشاره میخواست اعلام کند که «من دارم شما را ترک میکنم و میخواهم بروم.» بسیار برانگیخته میشدم، حتی لبهایم سر میشد و واقعاً احساس میکردم عضوی از خانواده در حال جدا شدن است. وقتی با محمد عباداللهی صحبت کردم، گفت که این احساسات خیلی زیاد است و باید بدانم که این مادر، مادری انگلیسی و اینها خانوادهای یهودی هستند، بنابراین باید شدت این احساسات کمتر باشد. آنچه اکنون در اجرا میبینید، نسخهای اصلاحشده از بازی من است چون در تمرینات من نمیتوانستم گریهام را کنترل کنم و دائماً تحت تأثیر احساسات شدید برای جدایی پسر کوچکتر بودم. انگار وابستگی عمیقی وجود داشت. در جایی مادر میگوید «من به او حرف زدن یاد دادم»، انگار نقطه اتصالی بین این مادر و پسر است و گویی حرفهای نگفته مادر را «بیلی» برایش ادا میکند. در واقع برونریزی احساسی شخصیت برای من بسیار بیش از این بود چون برای من، مادر، مادر است اما فرهنگ قطعاً مؤثر است و چیزی که کارگردان میخواست، مادری محکمتر بود که هم ملیتش را نشان دهد و هم مذهبش در آن دخیل باشد.
سخن پایانی
ما برای این کار بسیار زحمت کشیدهایم و بچهها زمان زیادی گذاشتند تا زبان اشاره را یاد بگیرند. من پیشتر با مصطفی فاضلی همکاری نداشتم اما دیدن هنرنمایی این بازیگر جوان با استعداد که نوید از آیندهای درخشان دارد برای خود ما در کار واقعا لذت بخش بود و شخصا سعی میکنم اجرای او را حتی از داخل کار تماشا کنم. بنابراین خیلی خوشحال میشویم اگر مخاطبان بیشتری بیایند و کار ما را ببینند.
ساناز طاری، بازیگر:
بازگشت به صحنه برایم بسیار هیجانانگیز بود
پس از مدتها دوباره به صحنه تئاتر بازگشتید. این بازگشت، آن هم با نقشی بسیار دشوار، حتماً تجربهای هیجانانگیز بوده است. لطفا درباره روند شکلگیری این تجربه برایمان بگویید؛ اینکه از همان ابتدا چگونه با نقش سیلویا آشنا شدید و این نقش چه چالشهایی برای شما داشت؟
بله، بازگشت به صحنه برایم بسیار هیجانانگیز بود، چرا که پس از هفت سال مجدداً روی صحنه میرفتم و درواقع تصمیمم این بود که دیگر بازیگری نکنم اما زمانی که آقای عباداللهی این متن را به من پیشنهاد دادند و آن را خواندم، به دلیل آنکه دغدغهای شخصی نسبت به آن داشتم و اشتراکاتی با زندگی خودم در آن میدیدم، این داستان برایم جذاب شد و تصمیم گرفتم نقش را بپذیرم.
مهمترین چالشی که سیلویا با آن مواجه است، چیست؟ آیا بهصورت عملی نیز برای ایجاد اختلال در شنوایی خود اقدامی کردید یا مسیر دیگری را طی کردید؟
من چند روش را امتحان کردم تا ببینم کدامیک بهتر میتواند در این مسیر به من کمک کند. در این مدت، با افراد ناشنوا بسیار رفتوآمد و معاشرت داشتم. یکی از اقدامات عملی که انجام دادم، استفاده از گوشگیر و سمعک بود، تا بتوانم تجربهای مشابه با آنها را لمس کنم. مسئله مهم دیگر برای من این بود که برادر خودم نیز ناشنواست. به همین دلیل، این نقش برایم اهمیت زیادی داشت، چراکه به نوعی چیزی را که سی سال مقابل چشمانم بود، یعنی فردی که تمام این سالها با او زندگی کردهام را روی صحنه تجربه میکردم. این برایم تجربهای عجیب و در عین حال لذتبخش بود چون احساس میکردم پس از سی سال تازه میفهمم که برادرم چه چیزهایی را پشت سر گذاشته است.
با توجه به اینکه اثر، به زندگی گروهی از افراد جامعه میپردازد که معمولاً کمتر دیده یا جدی گرفته میشوند، فکر میکنید این نمایش میتواند موجب افزایش حساسیت عمومی نسبت به این مسائل شود؟
قطعاً بله، شخصا از خانواده، دوستان و آشنایان، بهویژه اعضای کانون ناشنوایان که دعوت کرده بودیم تا برای تماشای اجرا بیایند، بازخوردهای زیادی دریافت کردم. بسیاری توانستند بیشتر نسبت به این موضوع آگاه شوند، فرزندان خود را بهتر درک کنند، و تازه متوجه شوند که دغدغههای این افراد چیست. اینکه ما بهسادگی از کنار آنها میگذریم، برایشان توضیحی نمیدهیم یا حوصله گفتوگوی کامل با آنها نداریم، مسئلهای آزاردهنده برای افراد ناشنوا است. بچههای ناشنوا معمولاً همه این چیز را در خود میریزند و در این نمایش، بیلی در نقطهای که به طغیان میرسد و میگوید: شما هیچگاه به من توجه نکردید، هیچگاه حرفهایتان را کامل برای من توضیح ندادید. همین مسئله او را خسته و کلافه کرده، و مخاطبانی که با چنین موضوعاتی در زندگی خود مواجهاند، میتوانند با این نمایش درک بهتری داشته باشند و دریابند که چگونه باید با این افراد برخورد کنند.
مصطفی فاضلی، بازیگر:
بیش از رفاقت شاهد رقابت دو برادر هستیم
احساسات این کاراکتر را چگونه دیدید و چگونه به او نزدیک شدید؟
آنچه بیش از همه برجسته، حتی در خلاصه داستان هم مشهود است، این است که یکی از اعضای خانواده اجازه شنیدهشدن ندارد، یعنی هر زمان که میخواهد حرفی بزند، کسی به او توجه نمیکند و سخنانش شنیده نمیشود. من این مسئله را در بسیاری از اطرافیانم دیدهام؛ کسانی که در خانوادههایشان هیچگاه شنیده نشدهاند، و هر زمان که خواستهاند حرفی بزنند، کسی گوش نداده است و در نهایت خودشان نیز دیگر نظرات خود را بروز نمیدادند و این همیشه برای من یک سوال بزرگ بود که چرا این افراد به چنین نقطهای می رسند. در واقع تمام این تجربیات کمک کرد تا بتوانم به بیلی نزدیکتر شوم.
ارتباط بیلی با برادر بزرگترش نیز پیچیده است؛ در عین علاقه، نوعی رقابت هم بینشان وجود دارد. این جنبه از رابطه را چگونه تحلیل میکنید؟
علاقهای که بین دنیل و بیلی وجود دارد بیشتر از این بعد است که بیلی کوچکتر است و از آنجایی که قادر به سخن گفتن نیست، دنیل شاید نوعی ترحم نسبت به او احساس میکند. اما آنچه پررنگتر دیده میشود، رقابت است نه رفاقت و در متن نیز رقابت بین آنها برجستهتر است چون بیلی با اینکه نمیتواند حرف بزند و خوب نمیشنود، توانسته برای خودش کار پیدا کند، یک پارتنر یا معشوقه داشته باشد، و در زندگی مستقل شود. درحالیکه دنیل تجربه رابطهای ناموفق را داشته و هیچگاه نتوانسته از خانه جدا شود، اینها برای دنیل آزاردهندهتر است به همین دلیل، دنیل نمیخواهد بیلی از او دور شود. او دست به هر کاری میزند، تا بیلی در کنارشان بماند، تا بتواند آن حس رقابت و شاید حسادتش را تخلیه کند و بیلی همانقدر ساده و وابسته در کنارشان زندگی کند.
تجربه حضور در این نمایش چه جایگاهی در مسیر حرفهای شما دارد؟
روز نخستی که وارد جلسه تمرین نمایش شدم علی باقری، اصغر پیران و صفورا خوش طینت را دیدم، اینها کسانی بودند که همیشه از دور میدیدم و برایم چه به لحاظ سابقه کاری، چه بازیگری و اجراهایشان جذاب بودند و همیشه با خود میگفتم که چقدر زیبا دیالوگ میگویند و چقدر خوب بازی میکنند بنابراین زمانی که کنارشان نشستم، اولین چیزی که سراغم آمد، استرس بود و برایم بسیار مهم بود که بتوانم در کنار آنها خوب ظاهر شوم. اما به مرور با حمایت آنها و تلاششان برای آنکه من را وارد جمع کنند و فضای راحتتری شکل بگیرد، از شدت استرسم کاسته شد. از سوی دیگر، حضور دو بازیگر چهره و دیگر هنرمندان باسابقه تئاتر در این نماایش بیتردید بر مسیر بازیگری من تأثیرگذار خواهد بود زیرا با وجود سابقه فعالیت در سینما و سریال، پیش از این هرگز در تئاتر با هنرمندانی چون علی باقری و اصغر پیران و صفورا خوش طینت کار نکرده بودم و این نخستین تجربه تئاتری من در کنار چنین چهرههایی بود. خوشبختانه توانستیم با همکاری یکدیگر توجه مخاطبان را جلب کنیم، به واسطه حضور آنها، افراد بیشتری به تماشای نمایش میآیند و من نیز در کنار آنها توانستم بیشتر دیده شوم.