به گزارش صبا، «افول» نوشته اکبر رادی داستان ساکنان منطقهای به نام نارنجستان در گیلان را روایت میکند که در میان آنها فردی پیدا شده و قصد تاسیس مدرسه را دارد اما سایرین با او مخالفت میکنند و با کشتن روستائیان و اهالی محله او را تهدید و وادار به عقبنشینی میکنند. در نمایش «افول» به کارگردانی امیرحسین اربابی، در آغاز شخصیتی رو به تماشاگران آمده و با آنها صحبت میکند. او به معرفی یکی دیگر از شخصیتها به نام آقای کسمایی که در صحنه ایستاده است، میپردازد و چون این فرد از این کار خوشش نمیآید، از صحنه بیرون میرود.
پس از آن از درگاهی انتهای صحنه دو نفر را میبینیم که یکی ارباب است و دیگری رعیت. ارباب به رعیتی که کارگرش است و نام گدا را دارد، پرخاش میکند که به کار کشت و زرعش بپردازد. ارباب عاقله مردی است که نقش آن را بدون توضیح هیچ گونه منطق اجرایی یک زن بازی میکند. زنی در لباس مردانه که کارگردان تا پایان کار هیچ دلیلی برای این انتخابش نمیآورد و تماشاگر از این جهت سردرگم میماند.
اما پیچیدگی و سردرگمی در اینجا تمام نمیشود و با آمدن دو شخصیت مرد دیگر که هر دوی آنها را دو دختر جوان بازی میکنند، پرسشهای مخاطب ادامه مییابد که تا انتهای نمایش همچنان بدون پاسخ باقی میماند. این در حالی است که در طول نمایش بارها شخصیتها با مخاطبان صحبت میکنند و سعی دارند بخشهایی از کار را روایت کنند و با فاصلهگذاری میان صحنهها لحظاتی مخاطب را از دنیای داستان دور کنند. بنابراین کارگردان نمایش میتوانست دلیل انتخاب این سه بازیگر زن به جای سه شخصیت مرد را در همین لحظات بگنجاند. دلیل هر چه که بود، از نداشتن بازیگران مرد مناسب در گروه گرفته یا جذابیت این کار از دید کارگردان و یا هر دلیل دیگری که تماشاگر نتواند حدس بزند، با یک اشاره کوچک میتوانست ذهن مخاطب را از سردرگمی نجات داده و به او فرصت دهد که ماجرای نمایش را دریابد.
غالب نمایشنامههای رادی با منطق رئالیستی و فضای واقعیشان، رنگ و بوی نوستالژی و حس و حال زمان قدیم نسبت به ایران معاصر را به مخاطب میدهند. نمایشنامه «افول» نیز از این قاعده مستثنی نیست اما فضای پر از رفت و آمد بازیگران، ورود به صحنه و خروج از آن بدون نیاز به این کار و ایجاد منطق کافی و درست، مانع از این میشد که حس و حال نمایشنامه به خوبی به تماشاگر منتقل شود. همچنین دیوارههای سرتاسری که سه سوی صحنه را گرفته بود و تنها یک درگاهی در میانه آن خالی بود، نه تنها فضای نوستالژیک را تداعی نمیکرد، بلکه رنگ خاکی آن مانع از القای حس شمال به مخاطب میشد.
با این همه نمایش دارای لحظات جذاب و خلاقیت نابی در بخشهایی از آن بود. این خلاقیت به ویژه در صحنه کنار هم قرار گرفتن چند مرد جوان با هم، آشکار بود. صدای این صحنه به صورت پلی بک بود یعنی بازیگران نقشها کنار هم نشسته بودند و به صورت پانتومیم و با دهان بسته با هم حرف میزدند در حالی که صدایشان از بلندگوهای سالن شنیده میشد. البته این خلاقیت بامزه در راستای کار تعریف درستی نداشت و تماشاگر نمیتوانست منطق آن را در ارتباط با سایر قطعات نمایش دریابد.
در صحنههای دیگر نیز، همین نبود توضیح منطقی باعث گیج شدن تماشاگر میشد. به ویژه گفتگوی دختر ارباب یعنی فرنگیس با شوهر خواهرش که در ادامه به سرگشتگی دختر دیگر ارباب یعنی مرسده وصل میشد و صحنه را با نور آبی و نور چراغ قوه روشن میکرد، مشخص نبود که رویا یا کابوس کسی یا تخیل یکی از شخصیتهاست و اگر پاسخ مثبت است کدام یک از شخصیتها؟
با توجه به این که کارگردان در بخش دیگری برای نشان دادن رویای یکی دیگر از شخصیتها برای ازدواج با دختر ارباب، فرنگیس، بساط رقص و آواز گیلانی راه انداخته بود، میتوانست برای این پرسش نیز با یک دیالوگ ساده که بازیگری رو به تماشاگران میگوید، پاسخی به او بدهد. در نهایت میتوان گفت نمایش «افول» مجموعهای از ایدههای ناپیوسته بود که به دلیل فقدان چیزی به نام منطق اجرایی، به هم چفت و بست نشده و اثری آشفته و سردرگم را پیش چشم تماشاگران آورده بود.
*سحر ناسوتی (منتقد)