
به گزارش خبرنگار تئاتر صبا، بدون شک کمتر کسی است که فیلمی درباره شوروی کمونیستی ندیده باشد یا داستانی در این زمینه نخوانده باشد. فضای مخوف و سنگینی که مردم عادی در فقر و گرسنگی و ترس از عوامل حکومتی به سر میبردند و نیروهای حکومتی نیز در هر موقعیتی اجازه سرک کشیدن به زندگی مردم را داشتند و همه کس و همه چیز متعلق به دولت کمونیستی بود. در این میان رابطه هنرمندان و روشنفکران با دولت، سختتر از باقی مردم بود زیرا هنرمندان به دلیل ماهیت تاثیرگذاریشان بر جامعه، بیشتر زیر ذرهبین دولت بودند و دستگاه قدرت، بازی تلخی با آنها میکرد، چنان که در نمایش همکارها، نوشته جان هاج به کارگردانی پریسا محمدی پرده از ماجرای میخائیل بولگاکف نویسنده مشهور روسیه در دوران کمونیستی برداشته میشود.
«همکارها» داستان واقعی زندگی میخائیل بولگاکف است، نویسندهای که در ایران با رمانهای مرشد و مارگریتا و دل سگ شناخته میشود. در این نمایش، زندگی حقیرانه بولگاکف را میبینیم: او و همسرش یلنا روی تختهایی از جنس فلز سرد میخوابند، یک قفسه فلزی دارند که گاهگاهی افراد بیخانمان را در آن جای میدهند و پشت آنها قابهایی با روکش نایلونی است که میتواند پنجرههای خانههای دیگران باشد، دیگرانی که همه برای شنیدن سخنان آنها گوش ایستادهاند.
پس از این که بولگاکف نمایش مولیر را پس از حدود سه سال تمرین به صحنه میبرد، نمایش توسط نیروهای دولتی توقیف شده و بازگشایی آن منوط به نوشتن نمایشنامهای درباره استالین میشود که در مراسم شصت سالگی تولدش به روی صحنه برود. در اینجا بولگاکف که به دلیل بیماری خود را به مرگ نزدیک میبیند، پس از چندی کشمکش با خودش و به دلیل تهدید نسبت به جان همسرش میپذیرد و در رابطهای نزدیک با استالین، نمایشنامهای را که در واقع خود استالین نوشته به نام خود امضا میزند.

این داستان واقعی که دستمایه نمایشنامه همکارها شده است. در نمایش همکارها به کارگردانی پریسا محمدی با بازی رامین سیار دشتی در نقش بولگاکف، صادق ملک در نقش افسر عالیرتبه سازمان جاسوسی و پلیس مخفی «انکاویدی»، وحید نفر در نقش استالین و ریحانه سلامن در نقش همسر بولگاکف به همراهی گروهی از بازیگران که نقش دوستان بولگاکف، فردی بیخانمان که در گنجه بولگاکف زندگی میکند، همسایگان، بازیگران تئاتر، پزشک و… را بازی میکنند، داستان در فضایی باز و بدون هیچ دیوار ثابتی، با دیوارهای پلاستیکی متحرک طراحی لباس طوسی و رنگهای سرد، فلزی، نور کم و فضایی تاریک دیده میشود: چیزی که تصویر ذهنی همیشگی ما از شوروی و سایر کشورهای کمونیستی است.
موضوع نمایشنامه چرخش دو شخصیت اصلی یعنی بولگاکف و ولادیمیر یعنی افسر پلیس مخفی است. بولگاکف طی ملاقاتهای خصوصی با استالین به تدریج از یک نویسنده معترض به فردی بدل میشود که فرمانهای دولتی صادر کرده و آنها را امضا میکند؛ او سعی میکند فرمانهایش متعادل بوده و به ضرر مردم تمام نشود اما شیوه اجرایی استالین باعث میشود که بدترین اتفاقات ممکن برای مردم رقم بخورد، از سختگیری در امر تولید و گرفتن تمامی محصولات مردم گرفته تا شکنجه و کشتن افراد زیادی به بهانه پرسوجو از سوءقصد استالین. این چرخش او را از یک فرد فقیر به مردی خوشبخت و ثروتمند بدل میکند که در خانهاش آب گرم، قهوه و خوراکیهای مختلف وجود دارد و حتی میتواند با دوستانش جشن بگیرد، سیگار بکشد و فندک آمریکایی زیپو در دست داشته باشد.
از سوی دیگر ولادیمیر که یک افسر دولتی است، به کارگردان نمایش جوانی جوزف بدل میشود که زندگی استالین را به تصویر میکشد. او که کارگردانی بلد نیست، شعاریترین و بدترین شکل ممکن را برای اجرای نمایش انتخاب میکند. با این همه او به تدریج از یک شخصیت دگم و خشک بدل به فردی صاحب اندیشه و معترض میشود که در نهایت از شغل خود عزل شده و به قتل میرسد. نکته جالب در اجرای خانم محمدی حرکات دایرهوار و چرخشی است که از سوی بازیسازان اجرا میشود، گویی قرار است این چرخش و بازی قدرت در ناخودآگاه مخاطب نقش ببندد.
فضای فلزی و میزهای فلزی که نمونه آنها را در درمانگاههای حیوانات به عنوان تخت میبینیم، به نوعی شخصیتها را شبیه به حیوانات خانگی و دست آموز استالین و دارودسته حکومت کمونیستی مینماید. دو میز با روکشهای پلاستیکی که در آن دو ماشین تحریر قرار دارد و یکی جای بولگاکف و دیگری جایگاه استالین است، در جلوی صحنه در دو سوی راست و چپ قرار دارند که نشان از دور بودن و فاصله این دو شخصیت از هم است. البته این امکان وجود داشت که در طول اجرا که دو شخصیت استالین و بولگاکف به تدریج در یک مسیر حرکت میکنند و بولگاکف ناخودآگاه به استالین کوچکی بدل میشود، این دو میز به هم نزدیکتر شوند.
در طول کار میبینیم که بولگاکف مریض است و به نزد پزشک معالجش میرود. ساخته شدن فضای مطب توسط قابهای فلزی پلاستیکی، به نوعی اجرا را بیشتر به سمت نمایشهای تجربی و کارگاهی میبرد: امرز که از ابتدای نمایش شاهد آن بودهایم. از سوی دیگر دروغی که پزشک معالج بولگاکف در مورد بهبود او پس از آغاز نوشتن نمایشنامه برای استالین میگوید، یک امید بیرنگ و واهی است، حال آن که خود بولگاکف که پزشک است، میداند آن نوشتهها و آزمایشها چیز دیگری میگوید، زیرا حزب به گونهای خدایگونه تصمیم گرفته و تشخیص داده که بولگاکف سلامت خود را به دست آورد. این نکته که پزشک معالج بولگاکف که بازیگر نمایشهای او را از منجلاب بازیگری نجات داده و به منشی خود بدل کرده، نشان از این دارد که آرمانهای انقلابی حزب و حکومت شوروی چگونه دست به سرکوب تئاترهای روشنفکری زده و آنها را زیر اخیه میکشد. همانگونه که در پایان استالین به بولگاکف میگوید هدف نوشتن نمایشنامه نبود بلکه به سلطه درآوردن تو به عنوان یک نویسنده معترض و مبارز بود که استالین با روشهای تهدیدی و تشویقی خود، در این کار موفق بوده است.

همانطور که در نمایش نیز به خوبی مشهود است، ایده کارگردانی خانم محمدی بر اساس گفته خودشان بر این استوار بوده که آدمها هیچ فضای خصوصی و پنهانی ندارند. به همین دلیل همه چیز آشکار است. به گفته ایشان نمایشنامه همکارها به دلیل علاقه شخصی ایشان به ادبیات روسی و دغدغهای که نسبت به ماجراهای شوروی سابق انتخاب شده است. متن بسیار هوشمندانه نوشته شده است که متاسفانه جان هاج در ایران به اندازه کافی شناخته شده نیست. اما از آنجایی که نمایشنامه خیلی طولانیتر بود، گروه با دراماتورژی متن به کوتاه کردن بخشهایی از آن پرداختهاند تا برای اجرا مناسب باشد. ایشان که اعتقاد دارند که اگر تئاتری دغدغهمند نباشد برای روی صحنه آمدن مناسب نیست، برای به روی صحنه آمدن به مدت شش ماه با این گروه بزرگ تمرینات مستمر انجام دادهاند، زیرا تولید یک نمایش با پرسوناژهای زیاد کار چندان سادهای نیست.
سحر ناسوتی
