
زن و مردش مهم نیست. این یک کار معمولی نیست. گاهی نیز اسم مدیر را یدک میکشد اما در نظر بقیه شاید در حد یک نیروی ساده باشد که جلساتی را هماهنگ میکند یا نقل قولی را از سازمان یا پروژهای که کار میکند، مینویسد…
کارهای رییس، تهیهکننده و …، همه امروز به سر من ریخته و من اگر سوادی نداشته باشم، نمیتوانم هیچکاری انجام دهم. حجم تلفنها امروز زیاد است. چون جلسات مهم باید تاریخ و ساعتش معین شود. باید خبرهای مربوط به سازمان یا پروژه را به خبرگزاریها و اهالی رسانه بدهم تا بدانند که چه خبر است. خودم هم باید امروز حداقل هشت تا مطلب خبری بدم. حداقل! و البته اگر اتفاق خاص یا غیرمنتظرهای نیفتد…جمعهی پیش که مهمانی خانوادگی دعوت بودیم یکی از خالههایم گفت ای بابا! فلانی چرا همش تو گوشی بازی میکنی. سرت درد نمیگیره؟ مهمانی است هااا…بهش گفتم خاله جان، دارم خبر میزنم. خاله گفت: بابا ساعت اداری تمام شده که، راستشو بگو…،به خاله گفتم: آخه کار ما یه بخشیش وقت اداریه، یه بخشیش بقیهی زندگیمون….خاله گفت:…
ولش کنید امروز شلوغم…
ساعتهای افرادی که باید در جلسه باشند به هم نمیخواند اما حتما جلسه روز چهارشنبه باید برگزار شود و فردا خبر کار پروژه در تمام مراکز خبری پخش شود.
دارم به این فکر میکنم بعضیها سیاست سایت یا خبرگزاریشان این است که خبرهای روابط عمومی را کار نمیکنند. با یکی از بچهها سر مسئلهای دو سال پیش در یک جشنواره، کارمان به جرّ و بحث کشید. اما دیگه همه خواهر و برادر شدیم، گوشت هم را بخوریم استخوانمونو دور نمیندازیم. خبر کار میشه! رفاقت ها هم هست. همه چی هم کار نیست و ارزش نداره کدورتا بمونه…
راستی باید حواسم باشد! امروز از طرف ریاست یا تهیهکننده دیدار مهمی با یک سری مدیرهای ارشدِ جاهای دیگر، دارم که مرتبط با پروژه است و رییس وقتش را ندارد. من باید انجام بدهم!
۲۴ ساعت فرصت دارم. و گویی حداقل ۱۰ ساعت کم دارم و امروز و حتی روزهای دیگر باید ۳۴ ساعت باشد. اما ما یاد گرفتیم که دیگر کار ۴۰ ساعته رو هم میتونیم توی ۲۴ ساعت با همون کیفیتی که دوست داریم، انجام دهیم.
باید خودم را آماده کنم و سواد و ادبیات کافی و لازم را داشته باشم تا پروژه به سرانجام برسد و چیزی ناصواب نگویم که سوءتفاهمی پیش بیاد. چون من انگار در نقش تهیهکننده هستم، در شکل و قالب روابط عمومی.
خودمان که میدانیم ما کی هستیم و یه سری کارهایی که شاید خود رییسها نتوانند انجام دهند، ما میتوانیم انجام دهیم. و آچار فرانسه کارها هم هستیم گاهی…
به ساختمان یکی از مدیرها میرسم. میگویم مدیر روابط عمومی فلان پروژه یا فلان سازمان هستم. نگهبان نگاهی به من میاندازد که گویی فردی معمولی را دیده است. داخلی مدیریت را میگیرد و با لحنی عصبانی میگوید که روابط عمومی فلان جا آمده چکارش کنم؟ هماهنگ کرده یا نه؟ آقا تو رو خدا غریبه میخواد بیاید از قبلش بگید
نگهبان بدون اینکه به من نگاهی بیندازد، میگوید طبقه چهارم! و ادامه میدهد: دفعه بعدی هم بگویید که هماهنگ کنند.
میپرسم ببخشید آسانسور کدام طرف است؟ با دستش و بدون کلامی، سمت راست را نشان میدهد.
روز خوبی بود. کار تهیهکننده را با یک مذاکره عالی به تمام رساندم و مشکلی وجود نخواهد داشت.
هنوز وقت دارم. جلسه ساعت ۱۹ عصر است. دو نفرشان بد قِلِق هستند. برایشان مجبورم داستانی ببافم که گویی این چهارشنبه قرار است مهمترین اتفاق زندگیشان بیفتد. نه اینکه فریب بدهمهااا…نه ایجاب میکند…بالاخره هر کاری یک سری ترفندهای خاص خودش را دارد!
هر دفعه که زمانها به هم نمیخورد باید داستانی بلد باشم که بگویم تا همه سر وقت در جلسه حاضر باشند. هر بار یک قصه تازه، باورپذیر و جدید تا به موقع همه بیایند سر جلسه مهم کاری!
جدیدا کتابی جدید مرتبط با روابط عمومی و رسانه آمده… باید خودم را به روز رسانی کنم. شیوهها مدام تغییر میکند. اینترنتی تهیه میکنم. یادم باشد توی این ماه چند تا کتاب فلسفی و جامعه شناسی با حداقل یک رمان را بخوانم!
روز خوبی بود. ناراحت نیستم. نگهبان یا هر فرد دیگری و یا حتی کارمند جاهای دیگر فکر میکنند من «روابط عمومیچی» هستم. فقط حامل پیام هستم. مردم همیشه فکر میکنند که کار خودشان از بقیه کارها دشوارتر است. همینجا بگویم نه…هر کاری یک ضریب سختی دارد.
اوه یادم رفت خبر پروژه باید امروز آماده باشد تا فردا خبرگزاری ها کار کنند. میروم به اتاقم، خبر را تنظیم میکنم. باید دقت داشته باشم. اسمی نباید جا بماند. اسم خودم را هم آخر سر اضافه میکنم البته احتمال حذف اسم خودم از برخی سایتها هست. مهم نیست. من میدانم که کارم چیست. من عاشق کارم هستم. من میدانم چه کسی هستم و آنها هم که باید بدانند و لازم است بدانند متوجه هستند.
پنجشنبه قرار گذاشتیم که با بچههای رسانه و روابط عمومی و یه سری همکلاسیهای قدیمی، بریم بیرون. عدهای گله داشتند. خیلی صحبت کردیم. در کافهای بودیم در خیابان وصال شیرازی تهران. الحق که قهوه لاتهاش خوب نبود اما بقیه چیزهایش خوب بود. به خصوص آب معدنیهاش، خوب هم نه …حالا ولش کنید. کافه خیلی گران شده است.
همه گفتیم و خندیدیم و اونایی هم گله داشتند به خودشان آمدند که اوه چه کار سخت اما جذابی دارند. قرار نیست همه درک کنند و بدانند که! مثلا ما هم شاید ندانیم سختیهای کار یک کارگر ساده در مغازه پوشاک یا ساندویچی چیست و بگوییم او که فقط یک کارگر ساده است…
اما واقعیت این است هیچ کاری ساده نیست. و همه کارها شریف است.
حالا روابط عمومی و همزمان کار خبر کردن و نوشتن و نوشتن و حقالتحریر با پولهای کم هم بماند. عشق است دیگر…ولی خدایی کاش نگویند تعداد کلمات شما چقدر بود و بر اساس تعداد کلمات دستمزد بدهند…این خیلی روی مخ است. ارزش مطلب مهمه نه تعداد کلمات! حالا بگذریم…
جو منو گرفت. پول کافه که زیاد شده بود، تصمیم گرفتیم پانتومیمی هم بازی کنیم.
رفتم ادای پیمان معادی تو درباره الی را در آوردم… جواب پانتومیم فقط فرق میکرد!
جواب این بود و بچههای دیگه هم فهمیدند و بلند گفتند: دمِ همهی بچههای روابط عمومی و رسانه گرم….
بعد فریاد زدم از همهشون اسم بردم، علی، فرنوش، مریم، سپیده، سروناز، فائزه، اون یکی علی، محمد، فرامرز، اون یکی محمد، محراب، فرید، مسعود، رکسانا، منصوره، سارا، مهسا، امین و …
با همه سختیها …با همه دیر پول دادنها …با همه پول ندادن ها حتی! و گاهی بد قولیها..
دم همگی گرم …دم اونایی هم که امروز نتونستند بیان گرم…
بچههای روابط عمومی و ارتباطات دوستتان داریم…اما حقوق ماه قبلی هنوز نیامده، صبر کنید. سرمایهگذار هم فعلا تو پیچ هست، دستمزد مدیر روابط عمومی فیلم و سازمان و یا … هم میدهیم…
*فرید اخباری
** عکس تزئینی نیست اما فقط گویای بخشی از واقعیت است.