
به گزارش خبرنگار صبا، محمدرضا شفیعی، سردبیر مجموعه رسانهای صبا، در یادداشتی از خاطرات نخستین سالهای رهبری، انتخاب مرجع تقلید، دیدارهای خود با ایشان و اندوه فقدان رهبر شهید نوشت:
«نشستم مقابلشان، مثل جایگاهشان در حسینیه امام خمینی؛ مثل همیشه، دو زانو و مؤدب. مثل حسینیه، حیا میکردم خیلی جلو بیایم.
شروع کردم به درد دل، اما این بار با کلام آرام و کمصدا.
این بار نه مثل حسینیه و نه به زبان دل!
گویی ایشان حاضرند و ناظر؛ که اینگونه هم هست، اما کو چشم بینا!
مداح که گفت «شما مرجع ما بودید»، مرا برد به سالهای دور؛ اوایل دهه هفتاد.
چند سالی از رهبریشان نگذشته بود. من هم در سنین تکلیف بودم و باید مرجع تقلید انتخاب میکردم.
طلبه بودم و پرسشگر!
فضای غبارآلود آن روزهای حوزههای علمیه بر عدم مرجعیت ایشان تأکید میکردند و ایشان به احترام مراجع قم از قبول مرجعیت سر باز میزدند.
من اما سردرگم!
تا روزی رفتم پیش استاد منطقمان، آقای حقانی که خدا حفظشان کند.
جمله کلیدی گفتند و تردیدها برطرف شد:
«آقای شفیعی، دلت چه میگوید؟ همان را عمل کن… بیدرنگ!»
اینها از ذهنم در ثانیهای گذشت.
بیاختیار گفتم:
آقا سید، شما از دوران نوجوانی مرجع و رهبر من بودید و در همه این چند دهه، همه سعیام این بوده که خود را در عمل و کلام به آنچه در مشی شماست نزدیک و نزدیکتر کنم؛ نه عقبتر، نه جلوتر.
حالا اما شما در راه همین آرمانها به بالاترین درجه رسیدهاید و آخرین دیدارمان با شما در حال سپری شدن است.
چه بخواهم که بهترین تقاضا از شما باشد!
گویی هیچ صدایی اطراف خود حس نمیکردم.
صدای مداح خوشصدا و شیونهای حاضران، همه و همه مثل رعد و برق میگذشت.
آقا جان…
ما با شما قد کشیدیم.
با شما این تلاطمهای سیساله را گذراندیم.
و حالا شما به منتهای آرزویت رسیدی و ما تنها و ویرانیم!
آقا جان…
در من همهچیز رو به پایان است، جز غم شما!
بازگشت شما که محال است، اما غم بیپایان شما ممکن!
این را که گفتم، به خودم آمدم.
همین است…
همین…
غم بیپایان شما شد تقاضای من از رهبر شهید!
دیدن شما در این دنیا که دیگر محال است و ما حالا به جایی رسیدهایم که برای دیدن دوباره شما باید شهید شویم!
آقا جان…
ما شما را دیدیم.
دست شما را بوسیدیم.
با شما همکلام شدیم.
اینگونهایم.
این جوانان دهه هشتادی و نودی که با امواج رسانههای کینهتوز مواجهاند، چه میگویند؟
اینها چرا اشکشان بند نمیآید؟
آری…
شهادت هنر است.
پس شما هنرمند بیبدیل و ما هنرنماهای بیهنر!
دور از رخِ تو، دمبهدم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت»
#محمد_رضا_شفیعی