
ناصر ارباب/صبا،«سه سال است ساکن تهران شدهام؛ سه دهه پیش از آن در آبادان زیستهام.» این جملات آغازگر روایت طیبه نیکآزاد از تجربهای متفاوت در تئاتر ایران است. او که پس از مهاجرت به پایتخت، با وجود پیشنهادهای محدود، ترجیح داد صبوری کند و تنها در اثری حاضر شود که «آدمهای حسابی و قابل اعتماد» پشتش باشند، حالا از همکاری با سیروس همتی، شکلگیری نقش «آیدا» در این بایش «وی لا» و روزهایی میگوید که پیش از اجرا پشت صحنه گریه میکردهاند. آنچه در ادامه میخوانید، حاصل گفتوگوی این بازیگر با صبا است.
مهاجرت، صبوری و همکاری با سیروس همتی
نیکآزاد با اشاره به دوری از صحنه تئاتر در سالهای نخست حضورش در تهران میگوید: «با اینکه مهاجرت ممکن است تنهایی و عزلت به همراه داشته باشد، حاضر نشدم در هر نمایشی بازی کنم. چند پیشنهاد داشتم، اما به قول ما جنوبیها “کلهام را نیاوردند”. در عوض در چند فیلم و سریال مشغول بودم.» او افزود: «آقای سیروس همتی که پیشتر از جشنوارههای تئاتر فجر مرا میشناختند، نمایشنامه “وی لا” را فرستادند. راستش بیشتر به خاطر ارادت و اعتمادی که به ایشان داشتم، به گروه پیوستم. برایم دوستی، اعتماد و صداقت شرط آغاز هر کار موفقی است.»
شخصیتپردازی در تمرین: وقتی آیدا کامل شد
نیکآزاد درباره روند شکلگیری نقشش گفت: «در متن اولیه، شخصیت آیدا کامل نبود. با گفتوگوهای مفصل با کارگردان، شخصیت در تمرینات شکل گرفت. این برایم چالشبرانگیز بود چون قبلاً با متن ازپیشنوشته کار میکردم. در “وی لا” متن بارها بازنویسی شد. گاهی آنقدر تغییرات روزانه داشت که میترسیدم به نقش نرسم. حتی بحثهایی با کارگردان پیش آمد، اما آقای همتی صبور، باهوش و نکتهسنج بودند و نگرانی مرا درک میکردند.»
او افزود: «من عاشق نقشهای پیچیده هستم اما آیدا ساده بود. خودم کار را سخت کردم، چون کارهای سخت را آسانتر انجام میدهم. شاید به خاطر جنوب است؛ جای سختی بزرگ شدهام با مردمانی سرسخت. جنوب آدم را جنگجو بار میآورد.»
روزهای سخت اجرا: گریه پشت صحنه و استقبال بینظیر
بازیگر «ویلا» با بغضی در صدا روایت کرد: «در روزگاری که حال هیچکس خوب نبود، خیلی وقتها قبل از اجرا پشت صحنه گریه میکردیم. هم روی صحنه رفتن سخت بود هم تماشای تئاتر. اما استقبال شگفتانگیز بود. هیچکس در “وی لا”ی ما غریبه نبود؛ همه عضوی از ویلا بودند. با هم خندیدیم، با هم گریستیم و از تشویق تماشاگرها انرژی گرفتیم.»

بزرگترین چالش امروز بازیگران: بودن یا نبودن؟
نیکآزاد در پاسخ به این پرسش که بزرگترین چالش بازیگران امروز چیست، اظهار داشت: «اگر سال پیش میپرسیدید، فنیتر جواب میدادم. اما حالا چالش بزرگ، ماندن و مقابله با شرایط است. هنرمند از جامعه جدا نیست. وقتی کشور دچار بحران باشد، زندگی بازیگر هم مخدوش میشود. خیلی سخت است با هزار درد و دغدغه پای هنر بمانی. خیلی از ما هیچ کار جز بازیگری بلد نیستیم و حالا ماندهایم بین بودن یا نبودن.»
دلنوشتهای از روزهای اجرا: حسن ختام گفتوگو
او در پایان، دلنوشتهای را که در روزهای اجرا نوشته بود، اینطور بازخواند:
«میچرخم در صفحات گوشیام، سیر دلم اشک میریزم. صدای اذان مغرب که میآید، آبی به صورتم میزنم و با کفشهای واکسنزده از خانه میزنم بیرون. به مردمان درمانده در مترو نگاه میکنم. حرفهایشان شبیه دیالوگهایی است که باید مرور کنم. وارد سالن میشوم. امروز حال همه از نگاهشان پیداست. وارد “وی لا” میشوم، نور به صورتم میخورد. نقش بازی نمیکنم. تماشاگرها میخندند، گریه میکنند، در آغوشم میگیرند و میگویند: “حالمان خوب شد”. حالم کمی خوب میشود. گلها یاد گلهای پرپر میاندازند. دلمان دوباره میلرزد. نور میرود، میروم خانه. از پنجره زیر همکف به بیرون نگاه میکنم تا خورشید بالا بیاید.»