
مهدیه مالکی/صبا: بهار نوحیان درباره دلیل انتخاب اپیزود «چادر مسافرتی»در مجموعه «سرو سپید سرخ» گفت: بهجز این اپیزود، یک اپیزود دیگر هم از همین مجموعه به من پیشنهاد شده بود، با کارگردانی خانم لیلی عاج، اما چون زمان دو پروژه با هم تداخل داشت متاسفانه افتخار همکاری با ایشان را نداشتم.
وی افزود: راستش من از قدیم خیلی دوست داشتم با خانم عاج کار کنم و هنوز هم امیدوارم فرصتی پیش بیاید که کنارشان باشم، من اصولاً کار با کارگردانهای خانم را خیلی دوست دارم؛ همیشه حس میکنم همزبانتریم و بهتر همدیگر را میفهمیم و اگر دو کار به من پیشنهاد شود، معمولاً ترجیحم این است که با کارگردان خانم همکاری کنم.
او با اشاره به سابقه آشناییاش با خانم عاج ادامه داد: ما هم دانشکدهای بودیم و از همان زمان میشناختمشان. یکی از باسوادترین بچههای دانشگاه بود و همیشه به همه کمک میکرد. انشالله در آینده افتخار این همکاری را داشته باشم.
نوحیان درباره فشردگی تولید اپیزود «چادر مسافرتی» توضیح داد: این فیلم در زمان و شرایط جنگی کلید خورد و همین امر باعث شده بود که برای من کمی متفاوت با دیگر پروژهها باشد، اینکار باید در مدت کوتاهی به سرانجام میرسید که در نهایت ده روز زمان برد. با این حال اصلاً فشار و سختی حس نکردم شاید یکی از دلایلش این بود که گروه خیلی خوبی داشتیم. من قبلا هم با آقای لک مدیر تولید پروژه همکاری داشتم و از ایشان بابت زحمتشان سپاسگذارم ، همچنین آقای کاشانی نیز بسیار همراه با گروه بودند
بازیگر اپیزود «چادر مسافرتی» درباره اجرای سکانس تیراندازی درفیلم گفت: طبق بازخوردهایی که از همکاران و مخاطبان داشتم خدا رو شکر آن صحنه خوب از کار درآمد، بعضی لحظهها در بازی وجود دارد که بهنظرم انگار خدا یک نظر کوچولو به آدم میکند، من به این باور دارم و حس میکنم اگر در بازیگری نقطهای خاص و ماندگاری خلق میشود ،لطف خداست.
او درباره حسش در اجرای آن لحظه توضیح داد: احساسم از لحظهی برخورد ترکش این بود که به دلیل شوک وارده از رویداد، بدن انسان زمان میبرد تا درد ناشی از آن را احساس کند ، من هم همین تصویر ذهنی را گرفتم و کمکم کرد تا صحنه را درست بازی کنم.
نوحیان درباره اینکه چرا این نقش برایش سخت نبوده گفت: البته منظورم از اینکه سخت نبود این نیست که نقش قابلیت کمی برای اجرا داشت بلکه تلاش من برای نزدیک شدن به نقش باعث میشود در هنگام اجرا کمتر به مشکل بخورم . من معمولا وقتی پروژهای را قبول میکنم برای اینکه بتوانم نقش را به درستی ایفا کنم به دنبال ویژگی های منحصر به فرد شخصیت میگردم و سعی میکنم با تکنیک و عواطفی که در زندگی شخصی تجربه کردهام وام بگیرم و در پیاده سازی نقش از آنها استفاده کنم.
بهار نوحیان درباره برخی ویژگیهای شخصیتی کاراکتر اپیزود چادرمسافرتی گفت: هیچ انسانی کامل نیست و هر آدمی ممکن است خصوصیات رفتاری داشته باشد که برای دیگران آزاردهنده است؛ این امر در تمام انسان ها فارق از اینکه کاراکتری مذهبی داشته باشند یا نه صادق است. آدم ها باید مکمل یکدیگر باشند و ضعفهای هم رو بپوشانند تا اینکه نقاط ضعف یکدیگر را فرصتی برای پنهان کردن ضعفهای خود بدانند.
او در ادامه با اشاره به مضمون اپیزود گفت: داستان این اپیزود درباره روابط آدمها با هم بود؛ مخصوصاً روابط عاطفی، من همیشه به پیچیدگی روابط انسانها علاقهمندم و این موضوع خیلی ذهن مرا درگیر میکند، برای همین، این بخش از کار برایم جذاب بود.
نوحیان درباره نقطه اوج اپیزود «چادر مسافرتی» افزود: به نظرم نقطهی اوج داستان همان جایی بود که شخصیت در بیمارستان بستری است و شوهرش میآید و میگوید: “فهمیدم اگر تو نبودی، چقدر همه چیز برای من سخت میشد.” من واقعاً در آن لحظه تحت تأثیر قرار گرفتم؛ هرچند نمیدانم در تصویر معلوم است یا نه ولی زمانی که آن جمله را شنیدم ٫اشکم ناخواسته سرازیر شد.
او توضیح داد: آن نقطهای بود که آدمها حاضر میشوند به خاطر دیگری منیت خود را کنار بگذارند، کوتاه بیایند، و با وجود همه تفاوتها یکدیگر را بپذیرند، به نظرم این لحظه مهمترین بخش داستان بود.
نوحیان درباره دیالوگ پسر قصه که میپرسد چرا با وجود این همه اختلاف ازدواج کردند، گفت: گاهی یک آدمی که اعتقادات کمتری به مذهب دارد ممکن است عاشق یک آدم مذهبی شود، یا یک آدم خیلی آرام ممکن است شیفته یک آدم پرجنبوجوش شود واینها طبیعی است. ممکن است همان شیطنت یکوقت روی اعصاب برود؛ یکوقت هم جذاب باشد.
او افزود: من معتقدم آدمها باید درون هم را ببینند، نه ظاهر هم را . اگر ما آدمها بر اساس ظواهر شخصی قضاوت نکنیم و ذات او را ملاک قرار دهیم ٫ مطمینم زندگی برای ما آسانتر میشود و روی زیبای خود را نشانمان میدهد.
او درباره شرایط فیلمبرداری توضیح داد: فیلمبرداریما در تهران نبود و لوکویشین فیلمبرداری شمال بود و حتی زندگی شخصیام هم آن روزها درگیر فضای جنگی تهران نشد. دو سه روز قبل عید رفتیم شمال و فیلمبرداری فکر کنم تا دهم یا یازدهم طول کشید. بعد که برگشتیم شنیدم آن روزها تهران خیلی شلوغ بوده و اوضاع بد بوده است.