
سمیه خاتونی/ دبیرخبرگزاری صبا، نام علی درستکار برای بسیاری از مخاطبان رسانه با برنامه «این شبها» گره خورده است؛ برنامهای گفتوگومحور با رویکردی معرفتشناسانه که سالها پیش در تلویزیون ، مخاطبان خاص و پیگیر خود را داشت. «این شبها» در میان انبوه برنامههای گفتوگو محور، فارغ از کلیشههای متعارف تلاش داشت به لایههای عمیقتری از دین، معنا و اندیشه بپردازد و همین رویکرد متفاوت، آن را به یکی از تجربههای خاص رسانه ملی بدل کرد. با این حال، بهدنبال اختلافسلیقهها و طرح برخی مباحث صریح و بیپرده، این برنامه از آنتن کنار رفت؛ اتفاقی که بازتابهای مختلفی در میان مخاطبان و اهالی رسانه داشت. در ادامه مسیر حرفهای، درستکار با برنامه «سپنج» به شبکه نمایش خانگی آمد؛ برنامهای که در بستر فیلیمو منتشر شد و همان دغدغههای معرفتی و اندیشهمحور را با ساختاری تازه دنبال کرد.
در روزهایی که نمیدانیم چگونه از روزمرگی پلی به زندگی واقعی بزنیم، برنامه «سپنج» پیشنهاداتی تازه برای ما دارد. این برنامه با رویکرد بزرگداشت اندیشمندان، متفکران و هنرمندان، از معدود برنامههایی است که بدون بهرهگیری از چهرههای مشهور رسانهای، در فضایی آرام توانسته نظر مخاطبان خاص خود را جلب کند. «سپنج» برنامهای تفکرمحور است که بر تعقل، اندیشه و روزمرگی استوار است؛ موضوعاتی که دنیای امروز ما را احاطه کردهاند. به همین بهانه، صبا در گفتوگویی با علی درستکار، مجری و طراح این برنامه، به بررسی رویکرد و فلسفه «سپنج» پرداخت.
«سپنج» در چه مرحلهای قرار دارد و رویکرد متفاوت آن در مقایسه با دیگر برنامههای متداول چگونه شکل گرفت؟
ضبط فصل اول به پایان رسیده است؛ در واقع ۵۰ گفتگو با ۵۰ اندیشمند انجام شده است. آنچه پس از این مرحله رخ میدهد، به تصمیم تهیهکننده، جناب ربانی، بستگی دارد و ایشان بر اساس درخواست شبکه فیلیمو عمل میکنند که مناسبات دقیق آن برای من مشخص نیست. «سپنج» قواعد خود را خارج از رویکردهای متداول برنامهسازی تعریف کرده است. نقش دکورهای مصنوعی و حضور چهرههای مشهور، که معمولاً در نگاه اول مخاطب را جذب میکنند، به حداقل کاهش یافته است. تمرکز برنامه بر موضوعاتی است که معمولاً در شبکههای نمایش خانگی با ریسک از دست رفتن مخاطب مواجه است؛ شبکههایی که عمدتاً محوریت سرگرمی دارند. به این دلیل که در زمینه شکلدهی به افکار عمومی، من به قدرت «ارباب رسانهها» اعتقاد دارم. این اصطلاح به رسانههای حرفهای اشاره دارد؛ رسانههایی که نقش مؤثری در مدیریت افکار عمومی ایفا میکنند، نه رسانههای خرد یا صفحات شخصی که اثرگذاری محدودتری دارند. منظور من از «ارباب رسانه» شامل مطبوعات، رادیو، تلویزیون و رسانههایی است که فضای اینترنتی گستردهای در اختیار دارند.
در همین چارچوب، برخی معتقدند «انسانرسانهها» و صفحات شخصی در شبکههای اجتماعی امروز نقش پررنگتری در هدایت افکار عمومی دارند. شما این پدیده را چگونه ارزیابی میکنید؟
من قائل به تفکیک جدی میان «رسانه حرفهای» و آنچه به آن انسانرسانه یا صفحه شخصی گفته میشود هستم. یک پیج شخصی را نمیتوان به صرف داشتن دنبالکننده، رسانه دانست؛ مگر آنکه ساختاری حرفهای، سیاستگذاری محتوایی و هویت مشخص رسانهای داشته باشد؛ مانند صفحهای که بهطور رسمی و مستمر در قالب یک برند رسانهای فعالیت میکند.
اگر بنا باشد هر فرد اثرگذار در فضای مجازی را رسانه بنامیم، در این صورت هر پدیدهای را هم میتوان رسانه تلقی کرد؛ درخت هم رسانه است، آفرینش هم رسانه است. اما وقتی من از رسانه سخن میگویم، مقصودم معنای حرفهای آن است؛ یعنی نهادهایی چون مطبوعات، رادیو، تلویزیون و مجموعههایی که در بستر گسترده اینترنت با ساختار مشخص فعالیت میکنند.
رسانههای حرفهای در مدیریت افکار عمومی نقشی تعیینکننده دارند. پیامهایی که از این مجاری صادر میشود، اگر آگاهانه و مهندسیشده تولید شوند، میتوانند به رشد فهم، نگرش و شخصیت یک جامعه کمک کنند. منظورم از ارزش، صرفاً ارزشهای وابسته به یک مکتب یا حزب یا دین خاص نیست؛ بلکه ارزشهای انسانی مشترک میان همه جوامع بشری است؛ همان مؤلفههایی که به تعالی انسان میانجامد.
رسانه— وقتی خبر تولید میکند—میتواند در جهت ارتقای شأن انسانی حرکت کند. اما اگر این مسئولیت را فروبگذارد و تمام تمرکز خود را بر جنجالهای سیاسی، کشمکشهای اقتصادی یا حاشیههای روزمره بگذارد، بهتدریج فرم فکر و شخصیت جمعی جامعه نیز در همان سطح شکل میگیرد.
کافی است محتوای رسانههای دهههای گذشته—مثلاً دهههای ۵۰، ۶۰ و حتی ۷۰—را با دورههای بعد مقایسه کنیم. اگر تولیدات رادیو، تلویزیون، روزنامهها و مجلات آن مقاطع را در ترازوی محتوا بگذاریم و با امروز بسنجیم، تفاوت وزن معنایی و محتوایی بهوضوح قابل مشاهده است. این تفاوت، بیتردید در شکلگیری ذهنیت و هویت جمعی جامعه نیز اثرگذار بوده است.
شما در صحبتهایتان به نقش رسانه در تعالی یا تنزل فرهنگی جامعه اشاره کردید. اگر بخواهیم این بحث را عینیتر کنیم، وضعیت امروز را در مقایسه با دهههای گذشته چگونه میبینید؟
جامعه ما تجربه رهبری شخصیت مهمی چون امام خمینی را پشت سر گذاشته است؛ شخصیتی که حتی در یک سخنرانی سیاسی نیز، جملاتی با عمق عرفانی مطرح میکرد. همان دو جمله میتوانست یک دانشآموز یا جوان آن روز را وادار کند برود و درباره یک مفهوم عرفانی جستوجو کند؛ بفهمد آن واژه دقیقاً چه معنایی دارد و چگونه در ساحت اندیشه کار میکند.
در همان فضا، چهرههایی چون شهید سید مرتضی آوینی حضور داشتند؛ رزمندگانی که صرفاً کنشگر نظامی نبودند، بلکه حامل نوعی ادبیات و جهانبینی بودند. مفاهیم در جبههها، در رسانهها و در گفتوگوهای اجتماعی میان مردم در گردش بود. اگر به آن دوره نگاه کنیم، میبینیم وزن فرهنگی جامعه و سطح گفتوگوها کیفیت دیگری داشت.
امروز ممکن است گفته شود که در سخنرانیهای مقام معظم رهبری نیز همچنان گزارههای عمیق فکری و مفهومی وجود دارد؛ و این درست است. اما پرسش این است که غیر از رهبری، چند رسانه و چند چهره دیگر چنین دغدغهای را پیگیری میکنند؟ چند رسانه را میشناسیم که از سر باور، و نه صرفاً در قالب شعار، به این مفاهیم بپردازند؟ مفاهیمی که باید فهمیده، لمسشده و صادقانه منتقل شوند، نه اینکه صرفاً واژههایی باشند برای نشخوار و مصرف مقطعی.
متأسفانه در سالهای اخیر، گفتوگوهای رسانهای عمدتاً حول چهرههای مشهور شکل میگیرد. من ترجیح میدهم به جای واژه «سلبریتی»، از تعبیر «چهره شاخص» استفاده کنم. تمرکز اغلب بر چهرههای شناختهشده سینما، تلویزیون، موسیقی یا ورزش است، بیآنکه بر محتوا سرمایهگذاری جدی صورت بگیرد.
واقعیت این است که سالهاست—شاید بیش از یک یا دو دهه— که در رسانه هزینه برای دکور، صحنهآرایی و ظاهر برنامهها بهمراتب بیشتر از سرمایهگذاری بر اندیشه و محتواست. وقتی رادیو و تلویزیون که باید قطب فرهنگی کشور باشد، شکل و ظاهر را در اولویت اول قرار دهد و محتوا را به درجه دوم یا سوم تنزل دهد، طبیعی است که سایر رسانهها نیز همان مسیر را—در سطحی پایینتر—تکرار کنند. مصداق شعری از سعدی که میگوید؛ اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی / برآورند غلامان او درخت از بیخ / به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد /زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ.
بنابراین اگر رادیو و تلویزیون به تفکر و عمق بها ندهد، و به نوعی درگیر ظواهر باشد تا محتوا، نمیتوان انتظار داشت رسانههای دیگر به مسیر دیگری بروند. سمتوسویی که امروز شاهد آن هستیم، نتیجه همین جابهجایی اولویتهاست؛ جایی که فرم بر معنا پیشی گرفته و ظاهر بر محتوا غلبه کرده است.

در «سپنج» به سراغ اندیشمندان کشور رفتهاید و تلاش کردهاید آنان را در کانون توجه قرار دهید؛ در حالی که جریان غالب رسانهای بیشتر بر چهرههای مشهور تمرکز دارد. این انتخاب از کجا میآید؟
ما به تعبیر خودم، نوعی جسارت به خرج دادیم و گفتیم چرا اندیشمندان کشور—بهویژه کهنهجوانان اندیشمند ایرانی—نباید چهرههای مشهور جامعه باشند؟ اگر قرار است کسی در کانون توجه قرار بگیرد، چرا این شخصیتها نباشند؟ اینها به ما هویت میدهند. بخش مهمی از تشخص فرهنگی منِ ایرانی، به اندیشمندان سرزمینم بازمیگردد. همانطور که شهدا، رزمندگان و ایثارگران نیز بخشی از هویت و میراث من ایرانی هستند. میراثی که از گذشته سپریشده به ما رسیده، اما این شخصیتها بیش از این هستند چرا که همچنان در میان ما حضور دارند و خون جاری فرهنگ ما هستند.
پرسش من این است: در طول این سه یا چهار دهه، تلویزیون چند شخصیت فکری را به جامعه معرفی کرده است؟ ، همه اسلام را خلاصه کردند در آقای قرائتی… همه فلسفه را در آقای ابراهیمی دینانی، همه عرفان ادبی را در الهی قمشهای و غیره را در آقای رحیمپور ازغدی — آیا در کشور فقط همین چهار عزیز هستند؟ فیلسوف دیگری نداریم، عارف و ادیب دیگری نداریم، اسلامشناس و یا شخصیت علمی دیگری نداریم؟ مگر همه فلسفه را میشود در یک نام خلاصه کرد؟ مگر همه عرفان و ادبیات در یک چهره جمع شده است؟ قطعاً چنین نیست. کشور ما از نظر سرمایه انسانی فقیر نیست؛ اما بازنمایی رسانهای این سرمایه بسیار محدود بوده است. چرا در تلویزیون ما از علم کمتر سخن گفته میشود؟ چرا میزگردهای جدی و مناظرههای فکری به یک قاعده دائمی تبدیل نشدهاند؟ ممکن است گفته شود شبکهای مانند شبکه چهار چنین مأموریتی دارد تا هر زمان کسی مثل من به آنها خرده گرفت بگویند در شبکه چهار داریم! اما آیا این کافی است؟ چند درصد مخاطبان تلویزیون، برنامههای آن شبکه را دنبال میکنند؟ آیا این ساختار، بهواقع توانسته جریان گفتوگو را در اندازه کلان ایجاد کند؟
چرا ما نباید برنامههایی در تراز گفتوگوهای عمیق و چالشی داشته باشیم؟ چرا نباید مناظرههای مستمر، میزگردهای تحلیلی و گفتوگوهای آزاد میان اندیشمندان با دیدگاههای متفاوت شکل بگیرد؟ چرا حضور متفکرانِ متفاوت و دیگر اندیش که افکارشان متفاوت از ماست تنها در ایام انتخابات در تلویزیون حضور دارند؟
سی سال گفتوگوی مستمر شکل نمیگیرد، اما ناگهان در مقطع انتخابات، آنتن زنده در اختیار چهرههایی قرار میگیرد که سالها مجال طرح دیدگاههایشان را نداشتهاند. طبیعی است که در چنین وضعیتی، سخنها فشرده و انباشته میشود و فضای گفتوگو به جای روندی طبیعی و تدریجی، حالت انفجاری پیدا میکند طوری که روی آنتن زنده همه چیز را زیر سوال می برند و تلویزیون این هزینه را میکند تا رای بیشتری از مردم به صندوق ریخته شود.
پرسش این است: چرا اجازه نمیدهیم این فشار اجتماعی و فکری، در طول سال و با شیبی ملایمتر و عقلانیتر تخلیه شود؟ چرا گفتوگو را به یک فرآیند دائمی تبدیل نمیکنیم تا جامعه به شکل طبیعی با تنوع دیدگاهها مواجه شود؟ وقتی گفتوگو مستمر نیست، جامعه ناگزیر به سمت انباشت و سپس انفجار پیش میرود؛ خاصیت آتشفشان این است که با تهاجم آتش بپراکند تا جایی که جامعه در خاکستر مذاب بسوزد … این مسیر به عدم تعادل دامن میزند و رسانه میتواند با مدیریت عاقلانه و پیوسته، این مسیر را به تعادل برساند.

اشاره کردید که در «سپنج» تلاش کردهاید اندیشمندان را به کانون توجه بیاورید. این انتخاب چه پیامد و هدفی را دنبال میکرد؟
یکی از نکات تلخ برای من این بود که بسیاری از اندیشمندانی که در «سپنج» حضور پیدا کردند، صراحتاً میگفتند فقط در تلویزیون پخش نشود. این یعنی ما در رسانه رسمیمان به جایی رسیدهایم که بخشی از سرمایههای فکری کشور، تمایلی به حضور در آن ندارند. پرسش این است که چرا باید چنین شود؟ چرا نباید تلویزیون خانه طبیعی گفتوگو با اندیشمندان باشد؟
ما آگاهانه این ریسک را پذیرفتیم. هدفمان این بود که به سهم خود، ادای احترام و تکریمی نسبت به شخصیتهایی انجام دهیم که عمرشان را صرف اعتلای فرهنگ، هنر، تمدن و اندیشه ایرانی کردهاند، اما نام و نشان و رسم شان آنگونه که شایسته است در ویترین رسمی کشور دیده نشده است.
بخش دیگری از هدف ما، پیامد اجتماعی این انتخاب بود. میخواستیم نسل جوانتر—و حتی خیلی جوانتر امروز—با گذشته غنی خود آشنا شود؛ شخصیتهایی را که آن گذشته را ساختهاند از نزدیک ببیند، نامشان را بشنود، با ادبیات و نگاهشان آشنا شود و شاید ترغیب شود جستوجوی بیشتری درباره آنان انجام دهد.
با همین رویکرد واکنشها برای ما معنادار بود. در بخش نظراتِ برشهای کوتاه برنامه بارها دیدهایم که نوشتهاند: «این استاد تا حالا کجا بوده؟ چرا معرفی نشده؟» یا «افتخار است که چنین شخصیتهایی در ایران داریم.» حتی بسیاری نوشتهاند جای این برنامه و این چهرهها در تلویزیون خالی است. این بازخوردها نشان میدهد جامعه تشنه چنین مواجههای است.
هدف دیگر ما تقویت احساس تشخص و اعتماد به نفس ملی در جوان ایرانی بود. اینکه بداند در کشوری زندگی میکند که ستونهای فرهنگی و فکریِ زنده و استوار دارد؛ شخصیتهایی با صلابت فکری و عمق معنایی که امروز هم در میان ما حضور دارند. ما فقط پنجاه نفر را در «سپنج» معرفی کردیم؛ بیتردید شمار این سرمایهها بسیار بیش از این است.
در عین حال، ما هرگز قائل به بستن درِ پژوهش و شناخت نیستیم. هیچکس حق ندارد بگوید فقط از چند نام مشخص باید آموخت. طبیعی است که جوان ایرانی میتواند آثار متفکران جهانی را بخواند و از آنان بیاموزد. اما در کنار آن، این حق را هم دارد که بداند در خانه خودش نیز شخصیتهایی هستند که میتوانند به پرسشهای او پاسخ دهند. شناخت جهان ارزشمند است؛ اما به شرط آنکه انسان در این مسیر، خود را نبازد. ما خواستیم بگوییم پیش از آنکه شیفته دوردستها شویم، خوب است سرمایههای فکریِ نزدیک خود را هم بشناسیم.

فرش سپنج و دکور ساده برنامه… در پایان میخواهم فلسفهاش را بدانم؛ اینکه چرا شما این سادگی و آن فرش چند تکه نمادین را در دکور انتخاب کردید؟
توجه کنید که اساساً در «سپنج» تلاش شد دکور، تلویزیونی باشد. یک جمله عرض میکنم و نه بیشتر: دکور تلویزیون و قاب تلویزیون، اصالتاً رنگ است و نور، نه اشیا و چوب تخته و حجم. قاب تلویزیون در عین جذابیت باید با رنگ و نور بصورت ارزان مدیریت شود، مگر آنکه محتوا اقتضا کند.
ما در واقع تلاش کردیم که دکور عامل تمرکز بیشتر باشد، نه عامل حواسپرتی. عناصری که در دکور هستند، هرچه کمتر مزاحمت برای تمرکز و تفکر ایجاد کنند، مطلوبترند. بنابراین لباس مجری در همه ۵۰ برنامه یکی است؛ دو صندلی بدون کنتراست رنگی روی صحنه قرار داده شده، بهطوری که شاید کم دیده شود، حتی به چشم نیاید. میزی که برای لیوان آب گذاشته شده پنهان شده است تا ایجاد مزاحمت نکند. صحنه هم خاموش است تا ذهن روشن شود.
آن سیاهی، سیاهیِ سلبی نیست؛ آن سیاهی، خاموشیِ همه مزاحمهاست، نفی همه مزاحمها برای تفکر است.
و اما آن فرش؛ فرشی امانی است که در اختیار «سپنج» قرار گرفته، بر اساس شرحی که امانتدهنده به ما داده است. این فرش متعلق به اواخر دورهٔ دوره قاجار است و تقریباً صد سال عمر دارد. فرشی که ورثه برای دسترسی به سهمالارث خود، آن را برش زدهاند. تکهای بزرگتر که سمت مهمان میبینید، انگار سهم پسران یا یک پسر است و آن طرف سهم دختران.
با همین فرش، نمادی و مفهومی در «سپنج» وجود دارد: کهنگی و مندرسیِ آن، عمری که از آن گذشته، همراستاست با مفهوم «سپنج» و همراستاست با مفهوم تفکر که بحث محوری ماست. به این معنا که خود این اتفاق مبدأیی میشود برای اندیشیدن به اینکه «سپنج» خانهای گذرا و عاریتی است؛ این دنیا و عمر ما گذرا و تمامشدنی است. آثار ما میماند، اما خود ما نمیمانیم. پس سعی کنیم آثاری از خود بر جای بگذاریم که اگر دیگران با آن روبهرو شدند، ما را بستایند نه نکوهش کنند.
فرش «سپنج» حکایتِ حفظ آبروی انسانی است؛ انسانی که اگر خود را مدیریت نکند، میتواند یک عنصر گرانبها را خرد کند. البته ما درباره این وارثان و این خانواده قضاوت نمیکنیم، چون همه داستان را نمیدانیم؛ اما در نگاه اولیه و در ظاهر ماجرا، فرش تکهتکه شده است. بله، فرشی که بهعنوان اثری فاخر و ساخته دست انسانهای زحمتکش تهیه شده، اینچنین پاره شده تا پاسخگوی حرص و آز و مطالبه چند نفر دیگر باشد.
و بله، ما اگر خود را مدیریت و مراقبت نکنیم، میتوانیم به جان هر دستاورد ارزشمند بشری بیفتیم و با آن همین کار را بکنیم؛ کاری که هم ناپسند است، هم آزاردهنده، و هم مایهٔ افتِ قیمت انسان.