مرگ بهرام بیضایی خبر نیست؛ کشف فقدان است | مجموعه رسانه ای صبا
امروز چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۲۵:۴۵

مرگ بهرام بیضایی خبر نیست؛ کشف فقدان است

مریم میرمحمدی، در یادداشتی که در اختیار صبا قرار داد، مرگ بهرام بیضایی را نه یک خبر، بلکه کشف فقدانی دیرپا می‌داند؛ فقدانی که ریشه در تاریخ ناسپاس، غربت اندیشه و ماندگاری اسطوره دارد.

به گزارش صبا، مریم میرمحمدی، نویسنده، در یادداشت اخیر خود از مرگ بهرام بیضایی به‌عنوان رخدادی خبری یاد نمی‌کند، بلکه آن را تشدید حسرتی مزمن و کشف فقدانی تاریخی می‌داند. او با پیوند زدن زندگی و مرگ بیضایی به اسطوره، تاریخ، غربت و ناسپاسی فرهنگی، بر این نکته تأکید می‌کند که بیضایی بیش از آنکه صرفاً نمایشنامه‌نویس یا فیلمساز باشد، اسطوره‌شناسی بود که زخم‌های زنده تاریخ را به صحنه و زبان آورد؛ زخم‌هایی که هنوز آرام نگرفته‌اند و همچنان زمانه ما را به پرسش می‌کشند.

وقتی همه خوابیم

مرگ بهرام بیضایی خبر نیست. حسرتی‌ست مزمن که شدت گرفت و تیتر خبرها شد. در زندگی‌اش ستاره‌وار درخشید بی‌آن‌که بداند نورش با چه تأخیری به چشم اندوه ما می‌نشیند. مرگ‌اش هم از همان جنس بود. نه آنی و تکان‌دهنده؛ گویی رخدادی پیش‌تر در زمان نشسته بود و حالا خبری رسمی شد. پنجم دی ماه زاده شد و دوباره به همان تاریخ بازگشت. این هم‌زمانی، اگر تصادف هم باشد، از آن تصادف‌های مورد استقبال است. او که خود را صرف اسطوره کرد، خودش هم در خط زمان به ابتدا بازگشت و دایره‌وار به مفاهیم نمادین جاودانگی پیوست.
بیضایی حلقه‌ دیگری از زنجیره‌ای شد که فرهنگ را زنده کرد و با ناسپاسی و در غربت بدرود گفت.
شاهرخ مسکوب برای فرخ غفاری، مرثیه‌ای از درگذشت در غربت نوشت؛ بهرام بیضایی در سوگ مرگ مسکوب سخن گفت؛ و اکنون نوبت دیگران است که برای بیضایی بنویسند. زنجیره‌ای تکرارشونده از فقدان و وداع، که ریشه در تاریخ ناسپاس این سرزمین دارد. دردناک آنجاست که بیضایی نیز در اوج پختگی فکری و هنری، با چنین تاریخی روبه‌رو شد؛ تاریخی که با اندیشه، نه به استقبال، که به تقابل برمی‌خیزد: «فردوسی: بزنید مرا! سنگپاره و تپانچه و تازیانه‌های شما بر من هیچ نیست. آخر من شما را نستودم و پدران شما را از گمنامی به در نیاوردم. من نژاد شما را که بر خاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم. شما را گنگ می‌خواندند و من شما را از هوش و هنر سر برنیفراختم و پارسیِ پدرانتان را که خوارترین می‌انگاشتند، زبان اندیشه نساختم. ترک‌های شما مرا نوازش است و دوال‌ها پر سیمرغ.»¹²

اگرچه باز جای خوشنودی است که با امکانی که دانشگاه استنفورد پس از ترک ایران برای او فراهم کرد، توانست بخشی از میراث خود را برای ما باقی بگذارد. او پیش از آنکه یک نمایش‌نامه‌نویس باشد، پیش از آنکه سینما را به زبان پیوند دهد و در قالب‌های متنوع، هنر را از پنجره‌ زبان تکامل بخشد، اسطوره‌شناس بود. برای بیضایی اسطوره، تنها یک خاطره جمعی منجمد نبود، زخمی بود تازه و دردناک. او این زخم را از تاریخ و فرهنگ بیرون می‌کشید و به صحنه، به پرده و به جمله می‌سپرد تا درد در معرض قرار گیرد. اسطوره‌شناسی برای بیضایی بازگوکننده قصه‌های کهن نبود، خواندن تمام موقعیت‌های امروز بود؛ او نشان می‌داد که اسطوره‌ها چگونه در سیاست، در جنسیت، در حذف و خشونت بازتولید می‌شوند. همین است که آثارش نه کهنه می‌شوند و نه آرام می‌گیرند. آنها مدام مزاحم‌اند. بیضایی همواره مشکوک و بی‌اعتماد به روایت‌های رسمی تأکید داشت که تاریخ محل نزاع است، قدرت همیشه قابل پرسش است، و قهرمانان هرگز بی‌گناه نیستند. هر اثر او می‌تواند نقطه‌ی آغاز نگاه انتقادی یک متفکر باشد؛ هر دانشجو می‌تواند از هر فیلم یا متن او شروع کند و دیگر به همان جای قبلی برنگردد.

مرگ بهرام بیضایی خبر نیست. کشف است، کشف فقدان.
«تصاویر شب تولد: همه دست می‌زنند و شادمانی و هیاهو می‌کنند. او پیش می‌آید و شمع‌های روی کیک را با یک نفس خاموش می‌کند. تصویر سیاه می‌شود.»³

¹ وقتی همه خوابیم، عنوان فیلم سینمایی از بهرام بیضایی
² دیباچه نوین شاهنامه، نوشته بهرام بیضایی
³ بخش انتهایی فیلم‌نامه‌ی اتفاق خودش نمی‌افتد، نوشته بهرام بیضایی

 

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها