
سمیه خاتونی/صبا؛ نام کیومرث پوراحمد که به میان میآید، حافظهی جمعی ما بیاختیار به کوچهباغهای اصفهان پرتاب میشود؛ به ظهرهای کشدار تابستان، به دوچرخهای فلزی که بیتابانه مجید را به خانه میرسانَد، و به حیاطی که حوضش همیشه مأمن تنِ خستهی کودکی بود. حوضی که یک سرِ ثابتش هنوز «بیبی» ایستاده؛ بیبی حیات، بیبی خاطره، بیبیِ سنت.
پوراحمد از آن دست فیلمسازانی است که نامش نه صرفاً با سینما، که با «سنت» گره خورده است؛ با ایران، با آیینهای نانوشتهی دورهمی، با محبتهای خانوادگی، با فاصلههایی که فقط در دلِ نزدیکی معنا پیدا میکنند. جهان سینمایی او، جهانِ «با هم بودن» است؛ حتی آنگاه که قصه، از فقدان و دوری سخن میگوید. در قصههای مجید، این پیوند به اوج میرسد: روایتی که در ظاهر ساده و کودکانه است، اما در عمق، مرثیهای است برای به هم رسیدن نسلها، برای رؤیای پیرزنی که تمام آرزوهای ناتمامش را در نگاه کودکی جستوجو میکند. رابطهی مجید و بیبی، فراتر از نسبت خونی، تمثیلی است از انتقال فرهنگ؛ از زیستن در سایهی دیگری، از تداوم عاطفه در دلِ فقر، تنهایی و سکوت.
پوراحمد در این اثر، ما را بیواسطه به هستهی فرهنگ ایرانی نزدیک میکند: جایی که خانواده نه یک نهاد رسمی، که یک زیستِ مشترک است. این دغدغهی همیشگیِ نزدیکی و فاصله، پیوند و گسست، در اغلب آثار پوراحمد تکرار میشود؛ اما در شب یلدا به شکلی تلختر، بالغتر و عریانتر بروز مییابد. شبی که نامش را از بلندترین شب سال وام گرفته، اما معنایش به پایانناپذیریِ هجران نزدیکتر است. شب یلدا فیلمِ تنهایی است؛ تنهاییِ کشدار، فرساینده و زمانمندی که ساعتهایش از حرکت بازمیایستند.
این فیلم، مرثیهی یک رابطه است؛ رابطهای تنانه و ذهنی، عشقی که نه در وصال، که در فقدان تعریف میشود. پوراحمد بدون اغراق و شعار، نشان میدهد چگونه نبودنِ یک «دیگری»، شب را بیانتها میکند و چگونه بودن، حتی در میانهی سختیهای روزمره، میتواند زندگی را قابلتحمل و گاه شیرین سازد.
«شب یلدا» یادآور این حقیقت است که تنهایی، بیش از هر چیز، تجربهی زمان است؛ تجربهای از کش آمدنِ لحظهها.

زنده یاد کیومرث پوراحمد، فیلمساز دغدغهمند فرهنگ ایرانی بود؛ کارگردانی که بخش مهمی از آثارش را با اقتباس از جهان داستانی هوشنگ مرادی کرمانی ساخت—نویسندهای که ریشه در خاک فرهنگ بومی دارد_ این همنشینی ادبیات و سینما، در آثار پوراحمد به بازنمایی زیستی منجر شد که نه رویاپردازانه و نه شعاری، بلکه صادقانه و درونی بود. او به زندگی، به تعبیر خودش، «کودکانه» نگاه میکرد؛ با کودک درونیای سرزنده که حتی تلخیِ پایانِ زندگیاش نتوانست سایهای بر میراث سینمایی و فرهنگیاش بیندازد. میراثی که بیش از هر چیز، ما را به یاد با هم بودن میاندازد؛ به یاد آیینهایی که معناشان در جمع شکل میگیرد…
شبِ بلندِ فقدان
گاه، سینما بیش از خودِ آیین، توان آن را دارد که معنای آیین را به ما یادآوری کند. شب یلدای کیومرث پوراحمد، از همین جنس است: فیلمی که بیش از آنکه جشن را بازنمایی کند، فقدانِ جشن را به ما میچشاند. گویی کارگردان، یلدا را نه صرفاً بهعنوان یک شب آئینی، بلکه بهمثابه مفهومی سینمایی و با مولفه غیاب بازخوانی میکند؛ شبی که هم میتواند حامل گرما و باهمبودن باشد و هم، در غیاب دیگری، به درازای یک زندگی کش بیاید.
پوراحمد در این فیلم، از یلدا دو مضمون استخراج میکند: «وقتی هست» و «وقتی نیست». یلدا زمانی که عزیزان کنار هماند، حتی اگر سخت بگذرد، قابلتحمل و انسانی است؛ اما همان شب، وقتی خالی میشود، به شبی فرساینده بدل میگردد؛ ساعاتی که مدام طولانیتر میشوند و زمان، خاصیت التیامبخش خود را از دست میدهد. از همین رو، شب یلدا برای امروزِ ما، فیلمی بهشدت معاصر است. فیلمی دربارهی مهاجرت؛ نه فقط بهمعنای جغرافیایی، بلکه بهمعنای «نبودن»!
شخصیت اصلی، با بازی محمدرضا فروتن، دور از مادر است؛ مادری که بیتابیاش، بیش از هر دیالوگی، عمق فقدان را عیان میکند. خواهری که منتظر و چشم به راه برادر است. و مردی که در نهایت، همسرش را از دست میدهد و تصمیم میگیرد بازگردد به آغوش مادر، به گذشته؛ بازگشتی که نه از سر پیروزی، که بهمثابه پاداشی اخلاقی برای انتخاب «کنار هم بودن» شکل میگیرد، حتی اگر این کنار هم بودن دشوار باشد.

مهاجرت، امروز یکی از عمیقترین زخمهای جمعی ماست؛ شکافی که با رفتن عزیزی در دل جا خوش میکند و در دل آنها که رفتهاند یک نگرانی همیشگی ریشه ای به جا میگذارد. این دوری، یلدا را طولانیتر میکند؛ شب شیرین را به شبی تاریک و اندوهبار بدل میسازد و مفهوم عشق را در فاصلهها بازتعریف میکند.
از این منظر، کیومرث پوراحمد را میتوان یکی از شاعران بزرگ سینمای آیینی و فرهنگی ایران دانست. شاعری که آیین را به شعار فرو نکاست، بلکه آن را در بطن روایت، در زندگی روزمره و در روابط انسانی جاری ساخت. اگر آثار او تلخاند، این تلخی از فقدان عشق میآید؛ از نبود ارتباط، از گسستهایی که انسان را تنها میگذارند.
شب یلدا شاید یکی از عاشقانهترین فیلمهای سینمای ایران باشد؛ عاشقانهای که نه به خودِ عشق، بلکه به زخمهای پس از آن میپردازد؛ به سوگ، به فرسودگی و به تلاش برای التیام زخمهایی که گاه التیامناپذیر به نظر میرسند. دیالوگ ماندگار فیلم—آنجا که از زخمی سخن میگوید که آنقدر تکرار میشود تا بیاثر شود—در واقع بیانی سینمایی از یک راهحل انسانی است: مواجهه با رنج، نه فرار از آن.
پوراحمد به ما میآموزد که گاهی باید به سوگ نشست؛ باید این شب بلند را زیست تا معنای حضور را دوباره فهمید. سوگ، در نگاه او، پایان عشق نیست؛ مرحلهای از پالایش است، گذرگاهی برای درک عمیقتر پیوندها.
این یادداشت، به بهانهی شب یلدا، تلاشی است برای تأمل دوباره بر فیلمی که هنوز با ما حرف میزند؛ برای اندیشیدن به خانوادههایی که دور از هماند و اندوهشان در چنین شبهایی دوچندان میشود؛ و برای یادآوری کارگردانی که توانست لحظات ناپیدای فقدان را با صداقتی شاعرانه بر پرده بازسازی کند.
شاید شب یلدا، بیش از هر چیز، ما را به یک بازنگری دعوت کند: نوسازیِ نگاهمان به عشق، به با هم بودن، و به این حقیقت ساده که تاریکترین شبها، اگرچه طولانیاند، اما فقط با حضور دیگری معنا پیدا میکنند.
