به گزارش صبا، فریال آذری در نقد و تحلیل نمایش «داستان چوانگ تسو» نوشت: آنچه در آغاز نمایش میگذرد تنش میان دوگانگیهای بنیادین را معرفی میکند مطب روانپزشک، نماد واقعیت ساختاریافته و تلاش انسان برای کاتالوگ بندی و کنترل آشوب هستی است تقابل این فضا با ورود بیمار یا شخصیت اصلی، که حامل تجربه سیال است نقطه ثقل اولیه نمایش را تشکیل میدهد.
در اینجا دیالوگها بیش از آنکه انتقالدهنده اطلاعات باشند تلاشهایی نافرجام برای تبدیل سیالیت تجربه درونی به زبان ساختاریافته عقلانی (زبان روانپزشک) هستند. این تضاد، یادآور مفهوم دگرگونی دائمی در فلسفۀ تائوئی است که هرگونه تلاش برای تثبیت آن با ابزارهای منطقی محکومبه شکست است بیمار میخواهد بگوید که من آن نیستم که میبینم، اما ابزار زبانی روانپزشک صرفاً امکان دستهبندی و تشخیصهای پزشکی استاندارد را فراهم میکند؛ ابزاری که ذاتاً برای ثبت دگرگونی طراحی نشده است.
نقطه اوج این ،بخش ظهور ناگهانی یا ارجاع مستقیم به چوانگ تسو است؛ نه بهعنوان یک شخصیت ،تاریخی بلکه بهعنوان تجسد یک پارادوکس .فلسفه این مونولوگ که اغلب با استفاده از تمثیل معروف چوانگ تسو و پروانه اجرا میشود وظیفه فروپاشی مرجعیت دراماتیک و فلسفه داستان را بر عهده دارد.
هویت شخصیت اصلی یا خود بازیگر در اینجا دچار بحران میشود. آیا او نویسندهای است که در حال نوشتن است یا بیماری که در حال دیوانگی و یا صرفاً تجلی یک رؤیا؟ چوانگ تسو، با طرح این سؤال که آیا من چوانگ تسویی بودم که خواب دیدم پروانه شدم، یا اکنون پروانهای هستم که رؤیای چوانگ تسو شدن را میبیند؟ کارکرد اصلی خود را اعمال میکند خنثیسازی هرگونه ادعای ثابت در باب هویت در سطح متاتئاتری این مرجعیت فلسفی، مرجعیت متن و کارگردانی را نیز زیر سؤال میبرد چراکه اگر هویت دراماتیک سیال است پس معنای بنیادین ساختار نمایش کجاست؟ این بحران مقدمهای ضروری برای پذیرش سیالیت درصحنههای بعدی است.
خانهی نویسنده فضایی است که در آن تئوری فلسفۀ چوانگ تسو با واقعیت زیسته رابطه ناکام نویسنده با زن تلاقی میکند این صحنه تراژدی اسارت در ساختارهای انسانی را به نمایش میگذارد. نویسنده که در جستجوی آزادی از محدودیتهای منطق اکنون خود را در قفسی جدید گرفتار میبیند اسارت در تعاریف رابطه انتظارات متقابل و نقشهایی که جامعه و خود او بر این رابطه تحمیل کرده است.
هم ارزی میان نویسنده و زن یک هم ارزی در سطح رنج است زن اغلب بهعنوان مرجعی برای واقعیت عینی یا بهعنوان ابزاری برای معنا بخشیدن به اثر نویسنده عمل میکند. بااینحال در اینجا شاهد یک هم ارزی اضطراری هستیم؛ هر دو شخصیت بهمثابه دو قطب یک تناقض واحد عمل میکنند نویسنده سعی میکند زن را در کلمات خود اسیر ،کند درحالیکه زن تلاش میکند نویسنده را به بند واقعیت روزمره بازگرداند. هر دو در تلاش برای تعریف دیگری شکست میخورند زیرا تعریف جوهر اصلی هستی آنها را که سیالاند نفی میکند
بازگشت روانپزشک به صحنه نه برای درمان بلکه برای تأیید فروپاشی است. در این مرحله، دیگر امکان دستهبندی و درمان وجود ندارد ساختار اجتماعی و پزشکی که روانپزشک نماینده آن است قادر به جذب و نظم دهی مجدد شخصیت اصلی نیست.
روانپزشک در تلاش نهایی خود برای بازیابی ،مرجعیت با یک «خلأ» روبرو میشود. شخصیت اصلی یا نویسنده شروع به حذف شدن از شبکه واقعیت مشترک میکند. این حذف ممکن است بهصورت ناپدید شدن ،فیزیکی یا از دست دادن توانایی برقراری ارتباط منطقی و پذیرفتهشده رخ دهد. مرد (نویسنده بیمار) دیگر در هیچ خانهای نمیگنجد؛ نه در مطب، نه در خانه خود و نه در مرزهای زبان این صحنه قدرت نهادها در برابر دگردیسی هستی شناختی را زیر سؤال میبرد و نشان میدهد که منطق ،عقلانی آخرین سنگر دفاعیاش را ازدستداده است.
حضور چوانگ تسو نقطه تثبیت پارادایم چوانگ تسو است اگر صحنه اول تنش بود، این صحنه پذیرش است. ظهور مستقیم یا محوری چوانگ تسو یا تجلی او اعلام میکند که تنها راه بقا در جهانی سیال، پذیرش رؤیا بهعنوان مکانیسم اصلی ادراک است.
در این دستگاه هستی شناختی جدید تفاوت میان واقعیت و رؤیا دیگر اهمیت ندارد. اردک قرمز که در ادامه تحلیل خواهد شد بهعنوان یک پارادوکس ،بصری مرزها را در هم میشکند.

عدد چهار میتواند به تمایز میان سطوح بنیادین واقعیت در نمایش اشاره :کند: واقعیت عینی (مطب). ذهنیت (خانه نویسنده) متاتئاتر صحنههایی که آگاهی از دراماتورژی وجود دارد. رؤیا تائو دنیای غیرمنطقی که در آن چوانگ تسو حضور مییابد
اشاره به چهار مرحله خواب در سنتهای شرقی (بیداری خواب ،سبکخواب عمیق و مرحله رؤیایی حالت تائوئی) میتواند نشان دهد که نمایش در حال طی کردن یک چرخه کامل از حالتهای آگاهی است که درنهایت به خروج از چهارچوبهای عادی ادراک میانجامد.
پروانه کلید اصلی برای فهم پایانبندی و مفهوم سیالیت هستی در نمایش است. این نماد تجلی مستقیم دکترین چوانگ تسو است. ،پروانه صرفنظر از شکل اولیه چوانگ تسو بودن یا پروانه بودن نماد حرکت بیوقفه است. پرواز آن نمایانگر این است که هستی نمیتواند در یک قالب ثابت زندانی شود. این حرکت، ذات واقعی جهان است و هر تلاشی برای تثبیت آن مثل) تلاش روانپزشک برای تشخیص) محکومبه شکست است.
برای نویسنده پروانه ممکن است نماد ایدههایی باشد که بهقدری سیال و زیبا هستند که هنگام تلاش برای ثبت آنها در کلمات تبخیر میشوند حافظه او نیز به این شیوه عمل میکند؛ شکل میگیرد اما بهمحض اینکه قصد بازگویی دقیق آن را دارد به فرم اثیری پروانه تبدیل میشود.
پروانه موجودی است که عقل سلیم نمیتواند آن را کاملاً درک کند پروازش نامنظم است . ظاهرش ظریف اما غیرقابلپیشبینی این ،امر نمادی برای آن دسته از حقایق وجودی است که تنها از طریق شهود یا رؤیا قابلدسترسی هستند نه از طریق منطق تحلیلی مهمترین کارکرد ،پروانه دگردیسی است این نماد بیان میکند که هویت یک وضعیت نیست بلکه یک فرایند دائمی تبدیلشدن .است شخصیتها در نمایش در تلاش برای یافتن هویت خود هستند اما پروانه به آنها میآموزد که تنها با پذیرش دگردیسی مداوم تبدیلشدن به دیگری یا تبدیلشدن به (پروانه میتوان بهنوعی از آزادی دستیافت. رقص پروانه در پایان ،نمایش تراژدی این آزادی را نشان میدهد آزادی کامل از قید هویتهای ساختاری بهایی دارد از دست دادن هرگونه نقطه اتکای پایدار این ،آزادی یک آزادی پوچ انگارانه است که درنهایت با نابودی انحلال) کامل شخصیتها همراه است.
در لحظه انحلال ساختارهای دراماتیک مرجعیتها و حتی بدنهای فیزیکی شخصیتها از بین میروند آنچه باقی میماند همان رقص پروانه است حرکت انرژی خالص و سیالیت، تنها پارامتر هستی شناختی است که در مقابل فروپاشی عقل و ساختار مقاومت میکند و درنهایت یگانه حقیقت باقیمانده در جهان نمایش میشود

در نمایش چوانگ تسو یک عبارت طلایی وجود دارد ما همه پروانه هایی هستیم که تو تار عنکبوت گیر کردیم و قبل از خورده شدن داریم خواب می بینیم جملهای بسیار قدرتمند، شاعرانه و در عین حال آکنده از هراس هستیشناختی است. اینکه «ما همه پروانههایی هستیم که در تار عنکبوت گیر کردهایم و پیش از خورده شدن خواب میبینیم» اگر در پرتو رؤیای پروانه چوانگتسو خوانده شود، تأویلهای چندلایه و بسیار عمیق ایجاد میکند. لایه نخست: وارونگی هستیشناختی در نگاه چوانگتسو، پروانه نماد آزادی، بیوزنی، بیتعلقی و هماهنگی با تائو است. اما در این جمله، پروانه در دامِ تار افتاده است. این یعنی: آزادیِ چوانگتسو فرو میریزد و جای خود را به چرخشی تراژیک میدهد: موجود آزادِ تائویی تبدیل شده به موجود گرفتار.این وارونگی، جهانبینی چوانگتسو را از «سیالیت» به «اسارت» دگرگون میکند. در لایه دوم: خواب بهمثابه آخرین پناه است در روایت چوانگتسو، پرسش این است که «کدام واقعی است؟» اما در این عبارت، خواب نه پرسشی فلسفی، بلکه پناهی پیش از نابودی است.یعنی:خواب آخرین بازماندهی آزادی است پروانه از این منظر، نه موجودی در گذار هویتی، بلکه موجودی است که «تنها در رؤیا هنوز زنده است». این نگاه، بیشتر اگزیستانسیالیستی و تراژیک است تا تائویی. در لایه سوم: تار عنکبوت بهعنوان جهان ساختگی ذهن دیده می شود. در تائوئیسم، اسارت در «نامها، ساختارها، قراردادها و اضطرابها» همان تار عنکبوت است. پس شاید بتوان چنین خواند: ما در دامِ ساختارهایی گیر افتادهایم که خودمان نمیفهمیم واقعی هستند یا موهوم.• نظم اجتماعی فشار اقتصادی اضطرابهای وجودی بدنِ رنجور زمان و فرسایش اینها تارهایی هستند که حرکت را محدود میکنند و ما تنها پیش از «بلعیده شدن توسط شرایط» درون خود رؤیا میبینیم. لایه چهارم در این جمله بلعیده شدن بهعنوان پایانِ تمایز است در تفکر چوانگتسو، تفاوت میان چوانگتسو و پروانه زدوده میشود. اما این جا، بلعیده شدن توسط عنکبوت همان زدوده شدن هویت است، اما نه بهصورت آگاهانه و رها، بلکه بهصورت ناخواسته و دردناک. بدین مفهوم در چوانگتسو هویت در تائو حل میشود.اما در این عبارت هویت در تاریکی جهان حل میشود. این تضاد، لحن ما را از یک «پارادوکس عرفانی» به یک «تراژدی هستی» تبدیل میکند.
لایه پنجم: خوانش سیاسی ـ اجتماعی به این عبارت است. این جمله میتواند استعارهای اجتماعی نیز داشته باشد: پروانه (مردم، افراد، سوژهها)و تارعنکبوت (ساختارهای سخت، اقتصادی، سیاسی، سرمایهداری، قدرت) و عنکبوت (سیستم بلعنده) خواب (توهم آزادی، سرگرمی، خیالپردازیهای کوتاهمدت) معنا میشود از این منظر، انسانها پیش از اینکه «بلعیده شوند» — توسط ساختارها یا زمان — در حال رؤیا دیدناند تا رنجشان را تحملپذیر کنند. بدنِ گرفتار را نمایش میدهند آرزو و کابوس را همزمان میسازند میان رؤیا/واقعیت مرزی ترسناک ایجاد میکنند سوژه را پیش از نابودی در «تعلیق» میگذارند ساختار بلعنده را از بیرون نشان نمیدهند، بلکه درونی میکنند این جمله یک «موتیف مرکزی» است که اثر را پسادرامتیک، سمبولیک تاریک، یا اجراهای روانتنی (psychophysical theatre) میسازد.: آنجا که چوانگتسو از مرزهای شادِ سیال بودن میگوید، این جمله از آستانهی تلخِ بلعیده شدن سخن میگوید. در فلسفه چوانگ تسو آزادی در رؤیا است. اما اینجا آزادی فقط در رؤیا باقیمانده است.