
به گزارش خبرنگار صبا، در سپیدهدمی سرد از آذرماه، تالار وحدت بار دیگر درهایش را گشود؛ اما این بار نه برای روشنشدن چراغ صحنه، بلکه برای خاموشیِ چراغی که نیمقرن بر تئاتر ایران تابیده بود. هادی مرزبان، کارگردانی که عمرش را نه بر صندلیهای آرام دفتر، که بر لبهی داغ صحنه گذرانده بود، به تالار بازگشت؛ بازگشتی بیکلام، فروتن و آرام، همچون آخرین مکث یک نمایش طولانی.
جمعی از اهالی فرهنگ و هنر، هر یک با خاطرهای از او، در پهنه رودکی گرد آمدند؛ گویی همه رشتههای پراکندهی سالهای دور، در این صبح زمستانی بار دیگر به هم گره خورده بود. خانواده مرزبان در کنار هنرمندانی چون علی نصیریان، ایرج راد، اکبر زنجانپور، شکرخدا گودرزی، میکائیل شهرستانی، بهاره رهنما، مجید مظفری، رضا فیاضی، شهرام کرمی، اتابک نادری، حسین مسافرآستانه و بسیاری دیگر ایستاده بودند؛ چهرههایی که روزی بر صحنههای او جان گرفته بودند و امروز خاموشیاش را بدرقه میکردند. مسئولان هنری کشور نیز در کنار آنان حضور داشتند، اما در برابر غیبت مرزبان، هیچ عنوان و مقامی وزنی نداشت.
مراسم با نوای قرآن آغاز شد و فریدون محرابی، مجری برنامه، با شعری از احمد شاملو سکوت جمع را شکست؛ شعری که گویی از دل صدای خود مرزبان برمیخاست.

علی نصیریان: مرزبان فعال و پرتلاش بود، زحمت کشید تا شناخته شد
پس از او، علی نصیریان بر جایگاه ایستاد؛ مردی که همنسل و همنفس مرزبان در زیست تئاتری ایران بود. نصیریان گفت: ویژگی برجسته هادی مرزبان، فعالیت خستگیناپذیر و اکتیویته همیشگی او بود. پیش از انقلاب، بهعنوان کارشناس تئاتر به شهرستانها اعزام میشد. آن روزها ما برای اینکه جوانان بااستعدادِ شهرهای دور از آموزش محروم نمانند، لیسانسههای تئاترِ دانشکدهها را استخدام میکردیم و به مراکز آموزشی در شهرستانها میفرستادیم. تئاتر، هنری تکثیرناپذیر است؛ زنده است، انسان روبهروی انسان میایستد، ضعفها را آشکار میکند، مسائل اجتماعی و انسانی را میکاود و بهنوعی جراحی درونی روح انسان است. تئاتر تأثیر دارد؛ تأثیر عمیق.
نصیریان ادامه داد: من با گروهی که رابرت شِلی کارگردانش بود، نمایش خانه برناردا آلبا را با بچههای ایرانی در آلمان اجرا کردیم. آلمانیها حیرتزده مانده بودند و میپرسیدند: «اینها کجا آموزش دیدهاند؟» و ما توضیح میدادیم که ما دانشکده داریم، مدرسه داریم، ورکشاپ داریم… بچههای ما تربیتشدهاند. مرزبان در آن سالها بسیار خدمت کرد؛ برای بچهها، برای تئاتر، برای فرهنگ این سرزمین.
بعد از انقلاب هم رفت سراغ کارگردانی و بیشترین نمایشنامههای اکبر رادی ــ که یکی از بزرگترین نمایشنامهنویسان ایرانی است ــ را روی صحنه برد. خود من هم در یکی از آن نمایشها، همینجا در تالار وحدت، کنار او بازی میکردم. عجب است گردش روزگار…
وی در ادامه افزود : یادم هست یک شب، حدود ساعت شش عصر، برای اجرای نمایش آمده بودم. در لابی تالار دیدم مرزبان از این سر به آن سر قدم میزند. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «نمایش را توقیف کردند… بعد از ۳۰ شب اجرا.» گفتم: «چرا؟» گفتند: «شما حرفهای زشت میزنید.» درحالیکه زبان نمایش، زبان شخصیتهاست؛ دیالوگ بخشی از ماهیت کاراکتر است، بیان طبیعت اوست.

نصیریان با اشاره به اینکه وقت تنگ است برای گفتن از مرزبان در پایان گفت: همین را بگویم: مرزبان فعال بود، پرتلاش بود، زحمت کشید، شناخته شد و به یکی از چهرههای معتبر تئاتر ایران تبدیل شد. همانگونه که میبینید، مردم نیز امروز در بدرقهاش حضور یافتند و احترام درخور او را بهجا آوردند.
فرهاد آئیش: هادی دوست من بود و من هم دوست هادی بودم
در ادامه فرهاد آئیش در مراسم وداع با هادی مرزبان، با لحنی صمیمی و بیپیرایه پشت تریبون قرار گرفت و پیش از هر چیز تأکید کرد که «قرار نیست سخنرانی کنم». او گفت تنها دیشب به او گفتهاند چند دقیقه – یا حتی یک دقیقه – صحبت کند و همینطور که در ذهنش مرور میکرده، فهمیده دلیل دعوتش ساده است: «هادی دوست من بود و من هم دوست هادی بودم.»
آئیش با نگاهی به عکس مرزبان، به خاطرات سالهایی بازگشت که او را از نزدیک میشناخت. گفت هر بار که تصویرش را میبیند، روزهایی برایش زنده میشود که مرزبان را میدید: «هادی همیشه عاشق بود؛ عشق در دلش خانه داشت. عشق به هنر، عشق به دوستانش و عشق به زندگی.» او تأکید کرد که مرزبان مدام در حال کار بود، با شوری عاشقانه که هیچگاه فروکش نمیکرد: «تا کاری تمام میشد، دنبال کار بعدی بود.»
آئیش چهرهی مرزبان را همانطور که در ذهنش مانده بود توصیف کرد: «هادی را فقط با لبخند به یاد میآوریم. حتی وقتی نگرانی در چشمانش موج میزد، باز لبخندش را از لبانش جدا نمیکرد. همیشه مثبت فکر میکرد و تئاتر برایش اهمیت حیاتی داشت.»
او سپس از عادتی گفت که سالها با آن زندگی کرده بود: «هر وقت راهی تئاتر شهر یا هر سالن دیگری میشدم، با خودم فکر میکردم احتمال اینکه امشب هادی را ببینم خیلی زیاد است.» این نزدیکی، این حضور همیشگی، آنقدر طبیعی بود که نبودنش حالا غیرقابلباور به نظر میرسید.
آئیش خاطرهای تازه از شب گذشته تعریف کرد: «ما دیشب تمرین داشتیم در سالن اصلی. هنگام خروج، دیدم عکسی از هادی با چند شاخه گل روی یک میز کوچک گذاشتهاند.» او مکثی کرد و ادامه داد: «آدم دلش میشکند وقتی عکس دوستش را روی میز میبیند و خودش دیگر نیست.»
او در پایان گفت: «همهی ما هادی را دوست داشتیم. این آخرین حرفی است که میتوانم بزنم؛ همهمان میدانیم که چقدر نازنین بود.»
در میانه مراسم، موسیقیهایی که سعید ذهنی برای نمایشهای مرزبان ساخته بود، در فضا پیچید؛ قطعاتی که گویی از لابهلای خاطرات سالهای دور، بار دیگر در هوای تالار جاری میشدند. پیکر او به آرامی میان حلقهی هنرمندان به جایگاه آورده شد؛ حضوری خاموش اما آکنده از صلابت کسی که صحنه را خانهی اول و آخر خود میدانست.

سپس ایرج راد از نیمقرن همراهی و دوستی با مرزبان سخن گفت؛ از سالهای دور دانشکده هنرهای زیبا، از روزهایی که مرزبان در ساری جوانانی را تعلیم میداد و برای نخستین بار گروهی جمعوجور اما پیگیر بنا کرد. راد او را دلبستهی تئاتر ایرانی دانست؛ مردی که مسائل اجتماعی و انتقادیِ آثار رادی را با شور شخصیاش درهم میآمیخت و روی صحنه جان تازهای به آنها میداد. او یادآور شد که مرزبان در سالهای دشوار برای اجرای یکی از آثارش چنان تحت فشار قرار گرفت که دچار عارضه مغزی شد؛ بهایی سنگین برای ایستادگی یک هنرمند بر باورش.
اکبر زنجانپور نیز با اندوهی بیپرده روی صحنه آمد و گفت: «هنرمندان این سرزمین کم رنج نکشیدهاند؛ و مرزبان از همه بیشتر. شاید رفتنش آرامشی باشد پس از سالهای آزردگی.»

فرزانه کابلی: هادی جان، تو اینجایی… اما من تو را گم کردهام
در ادامه، فرزانه کابلی، همسر هادی مرزبان، در سخنانی کوتاه اما عمیقاً احساسی از همه هنرمندان، مسئولان و همراهانی که در این روزهای سخت کنار او بودهاند قدردانی کرد. او گفت: «از همه کسانی که در این مدت کنارم بودند و مرا تنها نگذاشتند، صمیمانه متشکرم.»
کابلی با صدایی بغضآلود تأکید کرد که آنچه درباره مرزبان میگوید، برای بسیاری از حاضران تازگی ندارد: «همه شما میدانید هادی جان مرد تئاتر بود؛ با تئاتر زندگی میکرد و برایش نفس میکشید.» او توضیح داد که مرزبان شبها تا دیروقت روی متونش کار میکرد و گاه حتی در تمرینهای مشترک، درباره متن یا طراحی حرکت با هم بحث و گفتوگو داشتند، چرا که هر دو در کارشان جدیت و وسواس هنری داشتند.
وی خاطرهای از همکاری مشترک در نمایش «نوبت دیوانگی» را بازگو کرد؛ اجرایی درباره زندگی شمس و مولانا. او گفت در بخشی از نمایش، درباره نوع حرکت گروه با مرزبان اختلاف نظر داشته است: «من اصرار داشتم بازیگران ترکیبی از چرخش و مکث داشته باشند، اما هادی میگفت باید کاملاً در حال چرخیدن باشند.» کابلی با لبخند افزود که مرزبان پس از ضبط اثر، هر بار هنگام تماشای آن، با شیطنت به او اشاره میکرد و میگفت: «دیدی؟ باید همانطور که من میگفتم، میچرخیدند.» با این حال، او تأکید کرد که در نهایت نسخه اجرا همان شد که خود او طراحی کرده بود.

فرزانه کابلی سپس از تلاشهای بیوقفه مرزبان برای فراهمکردن شرایط اجرای آثارش سخن گفت: «همیشه از این سازمان به آن اداره، از پیش این مدیر به آن معاون میرفت تا سالن مناسب بگیرد. باور کنید دغدغهاش فقط صحنه و اجرا بود.» او با اندوه یادآوری کرد که آخرین کاری که مرزبان برای اجرای آن ماهها تلاش کرده بود، ناتمام ماند؛ نمایشی که حتی در روزهای بیماری هم دربارهاش حرف میزد: «میگفت: جان، جمعه نمیشود، ولی دوشنبه تمرین میگذارم. کار تقریباً آماده اجرا بود.»
کابلی ابراز امیدواری کرد که این نمایش نیمهتمام با حمایت مسئولان به سرانجام برسد و روی صحنه برود: «این کار باید اجرا شود؛ چون همه همّ و غمّ هادی این بود که اثرش به تماشاگر برسد.»
او در پایان، با اشاره به عشق مرزبان به ایران و مردمش گفت: «همیشه میگفت نمایشهای من بوی نجیب نمِ کاهگل را میدهد. دلبسته این خاک بود. ما هر دو فرصت داشتیم برویم، اما ماندیم؛ چون عاشق این سرزمین بودیم.»
فرزانه کابلی سخنانش را با خطاب قرار دادن همسرش به پایان رساند:
«هادی جان، تو اینجایی… اما من تو را گم کردهام. میدانم در دل همه کسانی که دوستت داشتند، زندهای. از همه شما با تمام وجودم سپاسگزارم.

هادی مرزبان، متولد چهارم فروردین ۱۳۲۳ در سبزوار، دانشآموختهی کارگردانی و بازیگری از دانشکده هنرهای زیبا و دارای کارشناسی ارشد از دانشگاه برونل لندن بود. او از میان دهها نمایش که کارگردانی کرد، بیش از هر چیز بهعنوان مفسر و احیاگر آثار اکبر رادی شناخته میشود. از «شب روی سنگفرش خیس» تا «آهسته با گل سرخ»، از «خانمچه و مهتابی» و «هاملت با سالاد فصل» تا «پلکان» و «آمیز قلمدون»… هر یک گوشهای از جهان پرشور او را بر صحنه ثبت کردهاند. در کنار آنها، آثاری از بیضایی، نصیریان، رحمانیان، دژاکام و دیگران نیز زیر نگاه دقیق و حساس او جان گرفته بود. آخرین نمایشش «پریزاد» بود که قرار بود از نیمه آذر روی صحنه برود؛ نمایشی که دیگر مجالِ دیدار نیافت.
در ادامه مراسم، پیکر او از میان جمعیت گذرانده شد و هنرمندان، آرام و قدمبهقدم، او را تا آخرین پرده همراهی کردند. در قطعه هنرمندان بهشت زهرا، سکوت خاک مشتاقانه پذیرای مردی شد که سالها با هر نمایش، تکهای از جانش را بخشیده بود.
تالار وحدت، آن صحنهی بزرگ و آشنا، امروز نه میزبانِ نمایش، که شاهد وداع آخر بود؛ وداع با کارگردانی که هرگز از تئاتر جدا نشد….