
احمد محمداسماعیلی/ صبا ، همیشه تعامل و نزدیکی میان ادبیات و سینما تأثیرات مثبتی به همراه داشته است. بسیاری از نویسندگان بزرگ نیز گرایش جدی به سینما و فیلمسازی داشتهاند. محسن دامادی از جمله کارگردانهایی است که پیشینهای ارزشمند، درخشان و قابل اعتنا در عرصه نوشتن دارد. آثار او در حوزه ادبیات شامل کتابهایی چون «مرگ سینمایی»، «مردی برای تمام سالها»، «آن شب که شاه رفت»، «افسانه یک نجیبزاده ایرانی»، «ایران نام دختر است» و مجموعه داستانهای «شاهنامه» است که تاکنون ۱۹ جلد از آن منتشر شده است. در عرصه سینما نیز فیلمهایی چون «آپارتمان شماره ۱۳»، «بهترین بابای دنیا»، «از صمیم قلب»، «یک اشتباه کوچولو»، «خانواده ارنست»، «قبرستان غیرانتفاعی»، «همه چی عادیه» و «هما کی میاد؟» از جمله آثار شاخص او به شمار میآیند. افزون بر این، دامادی در نگارش و ساخت چندین سریال مهم تلویزیونی نیز نقش مؤثری داشته است. در ادامه با او مروری بر دوران کاری و مسیر هنریاش خواهیم داشت.
از چه سن و سالی مطالعه برایتان جدی شد؟
از کلاس پنجم دبستان. چند کتابی خریده بودم. برادرم کتابها را دید و سیرِ مطالعاتی مرا عوض کرد. اولین کتاب جدی زندگیم، «آوای وحش» از جک لندن بود. بعد با نویسندگان ایرانی آشنا شدم.
از میان مترجمان رمانهای خارجی کار کدامیک برایتان جذابیت بیشتری داشت؟
باز هم برادرم مرا با کارهای مترجمانِ برجسته مانندِ جناب سروش حبیبی، محمد قاضی و دیگران آشنا کرد.
شغل برادرتان چه بود؟
دبیر بود.
کتابها را به چه شیوهای برای مطالعه تهیه میکردید؟
برادرم مرا با آقای سمندر مالک کتابفروشی تابان در خیابانِ شاهپورِ کرمان آشنا کرد. با کمک ایشان کتاب اجاره میکردم.
با چه مبلغی؟
اول یک ریال، تا سه ریال اضافه شد. هر کتابی هم دوست داشتم میخریدم.
در آن مقطع سنی کدام کتابها را از نویسندگانِ ایرانی بیشتر دوست داشتید؟
من کتابهای نویسندگان ایرانی را خواندم، بزرگ علوی، دولتآبادی، چوبک، مرادی کرمانی، آل احمد، هدایت و دیگران…
آیا در مدرسه بچه درسخوانی بودید؟
برای درس خواندن زیاد انرژی زیادی نمیگذاشتم، ولی نمراتم خوب بود. حافظه تصویری قوی داشتم. مثلا انگلیسی درسِ محبوب من نبود ولی هیچ وقت تجدید نشدم. امتحان انگلیسی دو بخش داشت، متن و گرامر. در متن، واژههایی غلط مینوشتند که زود پیدا میکردم، در گرامر هم تصویرِ درست جمله در ذهنم بود، مثلا کدام حرفِ اضافه درست است. بعد در شهر خودم از تحصیل محروم شدم.
به چه دلیل؟
چیزهای احساساتی.
آیا گرایش چپ داشتید؟
از سوی برادرم با افکار دکتر شریعتی آشنا شدم. خودش در دانشگاه مشهد شاگردِ او بود. دیدگاه فکری و سیاسی نداشتم. برادرم نوشتههای استنسیل شده شریعتی را برایم میآورد. تأثیرِ آن آمد توی روزنامههای دیواری که در مدرسه درست میکردم. برای آنها اذیت و برای تنبیه با معدل خوب، مردود شدم. احمقانه بود که شاگرد مغروری را برای هیچ و پوچ وادار کنی با نظام پادشاهی مخالفت کند. این مخالفتها در آن سن و سال بیشتر احساسی بود تا منطبق برعقلانیت و منطق.
در چه رشتهای تحصیل میکردید؟
علوم تجربی. شاگرد خوبها با فشار خانواده یا باید ریاضی میخواندند یا علوم تجربی. انتخاب رشته ادبی یا هنرستان به این معنی بود که طرف درسخوان نیست.
بالاخره دیپلم گرفتید؟
هر روز مثل شاگرد مدرسه در کتابخانه صنعتی کرمان بودم ولی لو رفتم که مدرسه نمیروم. با اعمال نفوذ برادرم، اواخر فروردین به صورت متفرقه در بندرعباس ثبت نام کردم. دو ماه بعد امتحان نهایی بود. دوست عزیز درسخوانی جانفشانی کرد و با من به بندرعباس آمد. شب و روز به من درس داد و دیپلم گرفتم.
نوشتن را از چه موقع شروع کردید؟
از حوالی سال ۵۵ با شعر شروع شد. بستگان ما تهران بودند. تابستانی مهمان داییام بودم، با همسرم آشنا و پس از ازدواج ماندگار شدم. پدر همسرم نویسنده و مورخی نامدار بود.
در تهران چگونه گذران زندگی میکردید؟
اولین کارم در وزارت فرهنگ بود. یک سال کارمند قراردادی بودم. ماجراهای جالبی دارد که باید بنویسم. بیست و دو ساله بودم.
آیا روحیهتان با ۸ صبح رفتن سر کار و بعد از ظهر برگشتن سازگار بود؟
مجبور بودم، ولی از کار کم نمیگذاشتم. علاوه بر انجام کارهای خودم، به هماتاقیها کمک میکردم از بیکاری کلافه نشوند. دیدم چه کنم، تا پایان وقت اداری کتابی در کشوی میز داشتم، میخواندم و نت مینوشتم. خبر رسید به مدیر کل وقت آنجا و به من گفت در وقت بیتالمال، کتاب میخوانی؟ تمرین داستاننویسی هم مال همین دوران بود.
اولین کتاب مال چه زمانی بود؟
اولین کتابم مجموعه داستانی بود که در ۲۴ سالگی نوشتم ولی برای چاپ دچار مشکل شد. از متن کتاب تا تغییر اجباری در نام کتاب.
بعد از دوران کارمندی چه کردید؟
زمان کارمندی با کارِ چاپ و نشر آشنا و بلافاصله ناشر شدم. چند کتاب منتشر کردم. لابلای آن کار ویرایش انجام میدادم. حدود پنج سالی این چنین گذشت.
«هفت داستان» را انتشارات نگاه چاپ کرد؟
بله، البته اول نامِ کتاب چیز دیگری بود. بعد کتاب «زنده باد رئیس جمهور» دچار دردسر شد. کتاب برای تجدید چاپ، تقریباً نصف میشد که چاپ نکردم. نوشتن خون دل خوردن بود ولی میل به نوشتن میجوشید.
در مقطعی در آثار نوشتاری شما نگاه اسطورهشناسی به خصوص در باره شاهنامه دیده میشود. ریشه این نگاه چگونه شکل گرفت؟
در دوران یک ساله کارمندی بد مهریهای زیادی با شاهنامه دیدم. از سوی دیگر به هر کس گفتم شاهنامه بخوان، بهانه آورد سخت است. آن بیاحترامیهای از روی نادانی، ماجرای دشوار بودن خواندن شاهنامه و دستکاریهای بیحساب و کتابی که از سوی برخی نویسندگان به بهانه شاهنامه میشد، انگیزه شد تا داستانهای شاهنامه را بدون کم و یا زیاد کردن یک کلمه از شعرها، به زبان روان و سادهی امروزی بنویسم. مجال آن پیش نیامد تا کرونا پیش آمد و سینما تعطیل شد. دیدم زمان مناسبی است به دغدغهی خودم بپردازم. برگشتم به جوشش درونی دیرسال و نوشتن رمان و داستان و کارِ شاهنامه. خوشبختانه از آن دهه پر از سوءتفاهم و برداشتهای ناروا دور شده بودیم. من در تمام سالهای کارهای فیلمنامه، مثل آهنربا به مغناطیس ادبیات جذب و به ناچار دور میشدم و یادداشتهای ادبیاتی روی میز مانده بود. یکی از آنها کارِ شاهنامه بود.
واکنش مخاطب چگونه بود؟
به شاهنامه؟
بله…
زمانی که گفتگو درباره شاهنامه با ناشری گرانمایه پیش آمد، ایده را دوست داشت، منتها گفت کتابفروشیها پر از شاهنامه است، از اصل کتاب، تا کتابهایی که به بهانه شاهنامه نوشته شده، گفتم نگاه متفاوتی دارم. همین زمان کتابهای صوتی مورد استقبال بود. قرار شد کار را صوتی کنیم. هدف من رسیدن پیام شاهنامه به مخاطب بود. وقتی کتاب اول آماده شد، ناشر گفت برای یادگاری چند جلد هم چاپ کنیم و چاپ آن ادامه یافت. زمانه عوض شده، کسانی تا چرخی در اینستاگرام میزنند احساس آگاهی دارند و خود را بینیاز از کتابخوانی میبینند. غافل از اینکه کتابخوانی برای جمع کردن معلومات و به رخ کشیدن نیست. دنیای ما عوض میشود. انتقال این مفهوم آسان نیست که هنر چگونه دنیای ما را زیبا میکند. حلوای تنتنانی است باید چشید تا فهمید.
آیا کتاب «مرگ سینمایی» را میتوان ادای دینی به ناصر ملکمطیعی بدانیم؟
مرحوم ملکمطیعی محبوب بودند و با محبوبیت از دنیا رفتند. آن سالها در کرمان با نوجوانی که شاگرد کفاشی بود برخورد داشتم. سینمای آن زمان از او موجود دیگری ساخته بود، منهای اینکه مانند ملک مطیعی راه میرفت، منشِ لوطیگری و اداهای مردانگی زودهنگام داشت. میگفت مرد اگر هست، ناصر ملک مطیعی است. به سنِ خودم بود. ایده نوشتن داستان «مرگ سینمایی» از آدمی آمد که شبیه خودش نبود. البته با سه داستان دیگر کتاب هر یک نشانهای از تغییر در جامعه و زمینههای اعتراض علنی سال ۵۷ بود. ناشر خوشذوق، عکس مرحوم ملکمطیعی را از داستانِ اول روی جلد کتاب گذاشت.
دورانی که در کرمان زندگی میکردید با هوشنگ مرادی کرمانی ارتباط داشتید؟
در کرمان نه. ارتباط در تهران آغاز شد. به واسطه خلوص و صمیمیت آقای مرادی، به ایشان خیلی علاقه دارم.
به نظر میرسد در سبک نوشتاری تحت تأثیر هوشنگ مرادی کرمانی نبودهاید؟
داستانهای هوشنگ عزیز مانندِ خودش ساده و شیرین است. من شیوه دیگری را دنبال میکنم. جز «مرگ سینمایی» و داستانهای «هفت داستان»، در رمانهایم شکست زمانی و روایتهای تو در تو زیاد است. برخی خوانندگان، رمانهایی را با این ویژگی دوست ندارند، اما برای غرق شدن در دنیای رمان، باید دل داد و صبوری کرد تا پس از چندین صفحه با فضای کار آشنا شد. ناشرهای عزیز رمانهایم، «افسانه یک نجیبزاده ایرانی» و «ایران نام دختر است»، دوست داشتند کتابها صوتی شود، ولی در عمل این نگرانی هست نکند شنونده داستان را گم کند.
برسیم به حضور شما در عرصه فیلمنامهنویسی برای سینما، شروع سختی بود؟
اذیت و آزار در حوزه ادبیات بله. با فیلمنامهنویسی از داستاننویسی دور نمیشدم. به فکرم رسید تجربه کنم. چند کتاب آموزشی خریدم و فیلمنامه نوشتم، ولی نمیدانستم چه باید کرد؟ کجا باید برد؟ هیچ سینماگری نمیشناختم.
آیا در آن دوران (دهه شصت) سینما میرفتید؟
نه به اندازه دوران نوجوانی. رابطه من با سینما بیشتر تفننی بود.
با اولین فیلمنامه چه کردید؟
دوست عزیزی گفت خواهرزاده یکی از کارگردانهای سینما در اداره ما کار میکند، میخواهی فیلمنامه را از طریق خواهرزاده به دست کارگردان برسانم. قبول کردم و خوشحال هم شدم.
نام این کارگردان چه بود؟
مرحوم یدالله صمدی. ایشان فیلمنامه را خواندند و با من تماس گرفتند. رفتم منزل ایشان در نارمک. گفتند فیلمنامه را دوست دارم. البته نام فیلمنامه «همسایهها» بود، در اجرا شد «آپارتمان شماره ۱۳».
فیلم در جشنواره فیلم فجر همان سال بسیار مورد توجه قرار گرفت و در چند بخش مثل فیلمنامه سیمرغ برد…
بله، جایزه بهترین فیلمنامه را برد و همین باعث شد فاصله من از ادبیات بیشتر شود، چون سفارش نوشتن فیلمنامه آمد.
درآمد فیلمنامهنویسی، تفاوت بسیاری با درآمد نشر کتاب دارد.
اصلا قابل قیاس نیست.
در عرصه فیلمنامهنویسی در کارنامه کاری شما تنوع زیادی دیده میشود. برای داریوش فرهنگ در ژانر کودک و نوجوان نوشتید و یا برای «جوانمرد» اجتماعی و…
کارها بر اساس سفارش بود تا علاقه خودم. فیلمنامه در «سرزمینی دیگر» نوشته مرحوم ضیاءالدین دری بود، به درخواست خودش بازنویسی کردم.
با کارگردانهای صاحب نام مثل کیمیایی و مهرجویی همکاری نکردید…
هیچ وقت برای گرفتن سفارش کار به کارگردانی نزدیک نشدم. یک بار چند سال پیش از مرام و اخلاق کارگردانی خوشم آمد و به او گفتم حاضرم برای شما بنویسم. بعد کرونا پیش آمد و البته ارتباطی هم نداشتیم. هنوز هم با همین روش سراغ فیلمنامه میروم. پیشنهادی مناسب مرام خودم باشد. مانند کتاب، برای سینما ایدههای زیادی دارم. طرح و یادداشت روی هم تلنبار شده، ولی شرایط سینمای ایران، بدون ناخنک زدن دیگران نمیگذارد تا راحت وارد گفتگو شوی و طرح بدهی. این است که روی همان چند طرح و ایدهای که پیش از این به کسانی دادم، مانور میدهم، تا چرخ جورِ دیگری بچرخد.
آیا از کار با عباس جوانمرد در «سرزمینی دیگر» و یا خسرو شجاعی در «افسانه پوپک» و… راضی بودید؟
برای «سرزمینی دیگر» اصلا با آقای جوانمرد برخورد نداشتم. «افسانه پوپک» و «سمن گل» هم به همین صورت، تنها با تهیهکننده ارتباط داشتم. «پوپک» از سوی چند تهیهکننده دست به دست شد و سرانجام به آقای مجید مدرسی رسید. ایشان هم از حاصلِ تولید به شدت ناراضی بود. روزی آقای محمدمهدی دادگو با من تماس گرفتند، گفتند فیلم با هزینه زیاد ساخته شده و سر و شکل ندارد، هفت نوار ویاچاس به من دادند بلکه روی راشها دوباره داستانی درست شود. راشهای فیلم را دیدم و برگرداندم، گفتم نمیتوانم کاری بکنم. بگذریم.
با توجه به این چالشها بود که تصمیم به کارگردانی گرفتید؟
چندین عامل روی هم جمع شد. پس از این ماجرا، فیلمنامهای نوشتم به نام «مونس». بردم فارابی. مدیر وقت فارابی از من خواست فیلمنامه را برای ساخت به کارگردانی واگذار کنم که گرفتاریهایی داشت. ایشان را اصلا نمیشناختم. با آنکه چند تهیهکننده خواهان فیلمنامه بودند، به ناچار پذیرفتم و فیلمنامه به آن کارگردان داده شد.
چه کسی فیلم را ساخت؟
حمید رخشانی. ایشان آنقدر در فیلمنامه دست برد که فیلم در سالن خانهی سینما با خندههای توأم با تمسخر اهالی سینما مواجه شد. با آنکه کارگردان در سینما بود، همه از من میپرسیدند جریان چیست و سکوت کردم. یکی از خانمهای بازیگر با دلسوزی به همه میگفت فیلمنامه عوض شده و… بگذریم. آن سکوت، بیجا نبود. همان شب و همانجا تصمیم گرفتم اگر فیلمسازی اینقدر سهل و آسان است چرا خودم نوشتههایم را نسازم. از فردای آن روز چندین کتاب آموزش کارگردانی خریدم و مثل یک دانشجوی درسخوان و جدی شروع به فراگیری کردم. فیلمنامهای داشتم و با سید کمال طباطبایی قرارداد نوشتم ولی با مخالفت کانون کارگردانان که آن زمان در معرفی فیلمسازان دخیل بود مواجه شدم. وزارت ارشاد گفت باید برای کارگردانی از کانون مجوز داشته باشی که سراغ آنها نرفتم، بلکه امتحانم را با فیلمی آزمایشی در سیمافیلم دادم. فیلمنامه «فرشته مرگ» از خودم نبود، پایان هم نداشت، ساختم و شد مجوز کارگردانی.
نکته قابل مشاهده در کارنامه فیلمسازی شما علاقهتان به فیلمهایی با ساختار کلاسیک است که در فیلم «یک اشتباه کوچولو» در قالب کمدی موقعیت قابل تعریف است…
داستان «یک اشتباه کوچولو» را عمدا انتخاب کردم تا در حوزه سینمای پرمخاطب و تجاری بمانم. «خانواده ارنست» را زودتر از آن نوشته بودم که گذاشتم کنار. فیلمنامه «یک اشتباه کوچولو» در سی دقیقه پایانی عوض شد.
چه اتفاقی پیش آمد؟
به داستانی که با فضای کمدی شروع شود و رنگ تراژدی بگیرد علاقه دارم. در فیلم «همه چی عادیه» تا حدودی به آن رسیدم. «یک اشتباه کوچولو» به گونهای کاری تعاونی بود و یک سرمایهگذار داشت. دو بازیگر فیلم شریک بودند. پایان فیلم با فشارها به سویی رفت که خلاف میلم بود.
منظورتان از یکی از سرمایهگذاران فیلم محمدرضا شریفینیا است؟
آقای شریفینیا هم سرمایهگذار بود، هم به عنوان نماینده سرمایهگذار عقیده داشت فیلم تا انتها از کمدی فاصله نگیرد، زیرا با پایانِ خودش، شاید بحث توقیف پیش بیاید. به عنوان اولین تجربه سینمایی، نمیتوانستم با اطمینان بگویم تشخیص آنها نادرست است یا من بیشتر میدانم. در واقع با این تردید کوتاه آمدم.
آیا شریفینیا در حین کارگردانی در کار شما دخالت میکرد؟
خیر، در کارگردانی، میزانسن و دکوپاژ هیچ دخالتی نداشت. آنچه در این باره میگویند شایعه و بیجاست. رضا شریفینیا هنگام کار همراه است و حرفهای عمل میکند.
در «یک اشتباه کوچولو» بازیگران سلبریتی و سرشناسی مثل امین حیایی، مریلا زارعی و شیلا خداداد بازی داشتند…
با توجه به بودجه بسیار ناچیز فیلم، رضا شریفینیا همت کرد و بازیگران مشهوری در فیلم بازی کردند. همین کار اسمش همراهی است.
«خانواده ارنست» هم کاری اجتماعی و قابل اعتنا در کارنامه کاری شما محسوب میشود…
کتابی خوانده بودم درباره حضور ارنست هولستر انگلیسی که در اصل آلمانی بود. هولستر در زمان قاجاریه برای کار تلگرافخانه به ایران آمده بود. همان را بهانهی فیلمنامهای امروزی کردم. با آنکه فیلمنامه موردِ تشویق بود و قول حمایت داشت، پوست پیازی کف دست تهیهکننده نگذاشتند و با خوندل جمع شد. تهیهکننده گفت بیش از صد و ده حلقه نگاتیوی که آن زمان ارشاد به فیلمها میدهد، یک حلقه اضافه نمیخرم. ندارم که بخرم. حین کار دست و دل من و فیلمبردار، مرحوم الوندی دائم میلرزید. با آنکه بسیاری سکانسها نیاز به تکرار داشت گذشتم. قصه همان بود و اجرا مطابق میلم نبود. همه میگفتند متن عالی است، از جمله مرحوم مشایخی که گفت برای این دیالوگها هستم. اصولا همیشه با محدودیت، بویژه پول روبهرو بودم و در هیچ فیلمی حمایت دولتی نداشتم.
آیا مثل برخی از کارگردانها به بنیاد سینمایی فارابی برای تهیه فیلمهایتان مراجعه نکردید؟
فیلمنامهها که از سوی تهیهکننده یا خودم تحویل میشد، ولی مشمول مهری نبود، تا آخرین فیلمم «هما کی میاد؟» که سیصد میلیون وام دادند و زمان بازپرداخت خیلی جدی پای آن ایستادند که بهطور قانونی حقِ آنها بود، ولی «هما» تجاری نبود و پخشکننده هر بار گفت نمیتوانم سینما بگیرم. این بود که نیمی از مالکیت فیلم برای ادای وام واگذار شد. سالها پیش برای اکران فیلم در هنر و تجربه اقدام کردم که سنگ انداختند، ولی این روزها با محبتِ دوستی و برخورد صمیمانه مدیر این گروه، قرار است «هما کی میاد؟» پس از سالها اکران شود.
در «قبرستان غیرانتفاعی» سراغ یک سوژه جذاب (ایجاد و ساخت یک قبرستان خصوصی) رفتید. از این تجربه بگویید…
فیلم در زمان نمایش در بدترین زمان ممکن از نگاه پخش، یعنی اسفند ماه اکران شد. از اول فروردین ماه هم نوبت با فیلمهای نوروزی بود. با این اکران بد، چه انتظاری میشد داشت، فیلم پتانسیل داشت ولی سالن نداشت. دوستی گفت یکی از جوانان سینما که از پشت دوربین به تهیهکنندگی رسیده، مادربزرگش را برده حوزه هنری، جیغ و داد کرده و او سینما گرفته. گفتم من مادر بزرگ هم داشته باشم چنین کاری نمیکنم. اساسا برای جار و جنجال ساخته نشدم. یکبار برای فیلم «همه چی عادیه» رفتم حوزه که چرا به فیلمِ من سالن نمیدهید؟ سالنی ته شهر دادند تا بگویند دادند. یکبار هم خودم از مدیر شریفی برای سینما فرهنگ یک هفته زمان گرفتم. پخشکننده، فیلم دیگر خودش را در وقتی که من گرفته بودم شریک کرد. نمایش «قبرستان غیرانتفاعی» در جشنواره هم زمان ناهار بود. «خانواده ارنست» با پردههای پس و پیش برای خارجیها نمایش داده شد. از این اتفاقات زیاد پیش آمده. پول هم نداشتم در مجله سینمایی پرونده درست کنم و نقد بخرم. برخی بلدند من بلد نیستم. در سینما هر کسی را بهر کاری ساختند. هر فیلمی نیاز به آدمهایی برای این گونه کارهای ضروری دارد. «قبرستان غیرانتفاعی» اگر برای من بهره نداشت، برای سازندگانِ قبرستانی لاکچری در لواسان سودآور شد. لوکیشن فیلم من زمینی در لواسان بود.
در «قبرستان غیرانتفاعی» از حامد بهداد هم استفاده کردید که هنوز استار نشده بود…
چرا بود. سرمایهگذار علاقه داشت او باشد.
انتخاب شما نبود؟
چرا که نه. سینمای ایران روی سبیل بازیگر میگردد. البته اگر دوستان بازیگر ناراحت نشوند برای بسیاری فیلمها، مثل فیلمهای خودم، مهم نیست بازیگر کیست. یعنی بسیاری از بازیگران، اینقدر در حین کار بیانگیزه هستند که تفاوت نمیکند کی در کدام نقش بازی کند. به ناچار هنوز باید برای بازیگری شایسته، نام کسانی مثل مرحوم فنیزاده تکرار شود. البته بازیگران سینمای ایران در مجموع توانمند هستند، ولی مانندِ سینمای ینگه دنیا برای نقشها ریاضت نمیکشند.
نکتهای هست بخواهید اضافه کنید؟
تا همین جا هم نفهمیدم چطور این همه نکته گفتم، از کودکی، مدرسه، کتاب، فیلمنامه. هرگز بنا نداشتم سرِ درد دل باز کنم، ولو گذرا. چه نکتهای گفتنیتر از اینکه جناب اسماعیلی گرامی، خیلی هنرمندی که آدمها را به حرف بیاوری، جوری که زمان را نفهمند، قدرِ خودت را بدان.