مریم عظیمی / صبا؛ این اثر خانوادهای را به روی صحنه میآورد که هنوز خبر فاجعه بار را نشنیدهاند اما همه چیز آنچنان متزلزل است که هر لحظه امکان دارد فرو بریزد. در این نمایش بازیگرانی چون افسانه چهرهآزاد، الهه شهپرست، کهبد تاراج، هوشنگ قوانلو، نازنین حشمدار و مهدی صباغی به ایفای نقش میپردازند و عطا رفعتخواه بازیگر خردسال اثر است. این اثر بعد از اتمام جشنواره نمایشهای آئینی سنتی دوباره به صحنه سالن چهارسو بر میگردد و به مدت یک هفته اجرای آن ادامه خواهد داشت. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با عوامل این نمایش را میخوانید.
مهرداد ضیایی، کارگردان:
این نمایش به یک فنجان قهوه تلخ میماند
درباره اینکه چگونه به سمت این متن رفتید و روند کار چگونه پیش رفت، برایمان بگویید.
وقتی برای اولین بار کهبد تاراج این متن را به من داد و آن را خواندم، از همان موقع بسیار درگیرش شدم. احساس کردم این موضوع، هم یک بحران اجتماعی است، هم بحران خانوادگی و هم بحرانی جهانی چرا که این مسئله مختص ایران نیست، بلکه موضوعی است که در سراسر دنیا وجود دارد و بسیاری از جوامع با آن درگیر هستند. با این حال، بخش اساسی و اعظم قضیه، مسئله فرهنگی و نوع بیان آن است. در بسیاری از نقاط دنیا ممکن است چنین مشکلی وجود داشته باشد، اما به دلیل نوع تربیت و شیوه آموزشی حاکم بر آن جوامع، این مسائل یا به سرعت کنترل میشود یا حد و مرزی برای طرح و پیشگیری از آن وجود دارد. یکی از بزرگترین معضلاتی که ما در جامعه خود گرفتار آن هستیم، مسئله روابط، آبرو و پنهانکاری درباره بسیاری از آسیبهاست که همین امر به بحران منجر میشود. شاید اگر از کودکی بیاموزیم که چگونه با موقعیتها و بحرانها روبهرو شویم، بسیاری از مشکلات امروزمان اصلاً بهوجود نیاید. اما این، متأسفانه، نقصی ساختاری در نظام آموزشی ماست ولی بهواسطه فرهنگ شرقی و حساسیتهای مرتبط با آبرو و قضاوت دیگران، بسیاری از اتفاقات در جامعه ما رخ میدهد که میتوانست بهراحتی از وقوع آن جلوگیری کرد یا دستکم درمانپذیر باشند. بهنظر من، این مسئله بسیار بزرگی است و همین باعث شد که عمیقاً درگیرش شوم. با این حال، طبق معمول، در اینجا نیز با مسائلی مانند ممیزی و ممانعت از طرح بسیاری از آسیبها روبهرو بودیم. این خود درد دیگری است. در واقع، تنها مسئله ما آبرو و قضاوت نیست؛ گاهی حتی جرئت بیان برخی موضوعات را هم نداریم.
این متن در مسیر اجرا با چه چالشهایی روبرو بود؟
این متن چندین بار رد شد و اجازه نمیداند روی آن کار کنیم. اما در آخرین مرحله، بسیار جدی و مصمم ایستادم تا ببینم مشکل دقیقاً در کجاست. در همین راستا چندین جلسه با شورای نظارت داشتیم و گفتوگو کردیم. انصافاً آنها هم با صداقت کامل به صحبتهای ما گوش دادند و پیشنهاداتی مطرح کردند. ما نیز تا حد امکان پیشنهاداتشان را اعمال کردیم و خوشبختانه شرایطی فراهم شد که بتوانیم کار را پیش ببریم.
در مورد بحث مستند این معضل چه اطلاعاتی وجود دارد؟
بر اساس آمار رسمی ثبتشده در دادسرا، در یک ماه حدود هزار مورد از این نوع پروندهها ثبت میشود. اما همانطور که خودتان بهتر میدانید، این رقم در واقعیت بسیار بیشتر است. به گمان من، دستکم ده برابر این آمار واقعی است، چون بسیاری از افراد حتی جرات ثبت شکایت را هم ندارند چون همین مسئله قضاوت بیرونی، همان نگرانی از آبرو و… مانع میشود درست مانند جملهای که در نمایش مجید از مادرش نقل میکند «مادرم گفت یک نفر بسوزد، بهتر از این است که کل خانواده بروند زیر آوار» دقیقاً چنین اتفاقی در بسیاری از خانوادهها میافتد. معمولاً به هر یک از اعضا که آسیبی میرسد، به او میگویند: «تحمل کن، دندان روی جگر بگذار، آبرویمان را حفظ کن» و این چرخه ادامه دارد. در حالیکه همین نوع پنهانکاری و سکوت، آسیبهای اجتماعی سنگینی در پی دارد؛ هم در لحظه و هم در آینده. متأسفانه این اتفاق ممکن است بهصورت سلسلهوار تکرار شود و هرگز تمام نشود.
بغرنج بودن موضوع و پیچیدگی و سنگینی مضمون، چه چالشهایی در کارگردانی ایجاد میکرد؟
حقیقتش خودم هم تمایل نداشتم برخی از مسائل بهصورت عریان و بیپرده مطرح شود. شاید بهخاطر نوع تربیت، نوع نگاه و پذیرش جامعهمان باشد اما نمیخواستم در اجرا وقاحت وجود داشته باشد. تأکیدم از روز اول این بود که تمام اتفاقات باید بهگونهای رخ دهد که فضاسازی درست و بستر مناسب برای روایت قصه فراهم شود تا تماشاگر با ما همراه شود. این دست موضوعات، بسیار حساساند و بهراحتی ممکن است به ورطه ابتذال بیفتند یا برعکس، بهگونهای بیان شوند که تماشاگر را گیج و بیتأثیر رها کنند. تمام تلاشم در کارگردانی این بود که تا حد امکان کارگردان به چشم نیاید. تنها هدفم این بود که فضای قصه را با تماشاگر شریک شوم. انگار همه ما داریم از شکاف دیوارهای یک خانه، اتفاقات درون آن را میبینیم، اما این «دید زدن» باید با حفظ شأن و جایگاه خانواده همراه باشد. سعی کردم این اتفاق با ظرافت، درست و در عبن حال احساسی شکل بگیرد. تأکیدم به بازیگران همواره این بود که شأن و جایگاه هر یک از شخصیتها حفظ شود و هیچکدام مورد قضاوت قرار نگیرند. هر یک از شخصیتها درگیر ناآگاهی یا شرایطی هستند که در آن قرار گرفتهاند به همین دلیل در هیچجای نمایش هیچکدام از شخصیتها را به شکل سیاه یا سفید نشان نمیدهیم، بلکه صرفاً قصه را با صداقت روایت میکنیم تا تماشاگر خودش تصمیم بگیرد که کدام اتفاق درست است و کدام نادرست.
از بازخورد مخاطبان بگویید.
یکی از نکات دلگرمکننده درباره نمایش که خوشبختانه تقریباً هر شب پس از اجرا در صحبت با مخاطبان با آن مواجه میشوم این است که همه اذعان دارند که اگرچه نمایش بی تردید تراژدی است، اما از آن نوع تراژدیهاست که تماشاگر پس از دیدنش دچار نوعی تزکیه نفس میشود. از نظر من این نمایش به یک فنجان قهوه تلخ میماند که وقتی مینوشی، در عین تلخی، نوعی آرامش، احساس و انرژی وارد بدنت میشود. بنابراین اگرچه تلخ است، اما این تلخی یک لذت درونیِ درستِ انسانی به مخاطب میدهد.
سخن پایانی
خیلی دلم میخواهد تماشاگر بتواند این کار را ببیند. خوشبختانه گروهی بسیار خوب و حرفهای از بازیگران و عوامل در پشت صحنه دارم که همه آنها نهایت همکاری را با من داشتند. امیدوارم تماشاگران لطف کنند و برای دیدن این کار بیایند. این قول را به آنها میدهم که این نمایش، در عین تلخی موضوع، لذت خاصی را برایشان به همراه دارد. ما سعی کردیم اثری خلق کنیم که همچون آینهای از زندگی روزمره و اطرافمان باشد؛ نمایشی که مخاطب پس از دیدنش، حال خوشی را با خود از سالن بیرون ببرد و شنیدن این نظر که «نمایش شما وقتی شروع میشود که ما از سالن بیرون میرویم.» برای من بسیار ارزشمند و خوشحالکننده است چرا که نشان میدهد تماشاگر پس از پایان اجرا، همچنان درگیر قصه است.
کهبد تاراج، نویسنده و بازیگر:
خوشحالم که خودم این اثر را کارگردانی نکردم
با توجه به اینکه موضوع نمایش یکی از بغرنجترین دغدغههای بشر، بهویژه در دنیای امروز است، ورود به این داستان چه دشواریهایی داشت؟
من متن را در سال ۱۳۹۹ نوشتم و در سال ۱۴۰۰ بازنویسی کردم. خرداد ۱۴۰۲ قرار بود خودم آن را در همین تالار کارگردانی کنم؛ در آن زمان مدیریت تالار با آقای طاهری بود اما شورای نظارت بهصورت قاطع متن را رد کرد و اجازه اجرا نداد و آقای طاهری نیز امکان جایگزین کردن متن دیگری را ندادند و من نوبت اجرای خود را از دست دادم. در نهایت پس از گذشت دو سال آقای ضیایی تصمیم گرفتند این متن را برای تئاتر شهر ارائه دهند که واقعاً باعث افتخار و سعادت من است. البته باز هم یک بازنویسی کوچک انجام شد و یکی از شخصیتهایمان بهطور کامل حذف گردید. این تصمیم از سوی شورای نظارت نبود، بلکه به پیشنهاد خودمان انجام شد تا تلخی و گزندگی قصه کمی تعدیل شود. به هر حال با وجود همه حساسیتهایی که وجود داشت خدا را شکر، با مدیریت و پیگیری آقای ضیایی مجوز اجرا صادر شد و من واقعاً خوشحالم که خودم کارگردانی آن را انجام ندادم و حال آقای ضیایی پس از ۲۱ سال با این نمایش دوباره به تئاتر شهر بازگشته و کارگردانی این اثر را برعهده دارند، با گروهی بسیار درجهیک که ترکیبی از نسلهای مختلف تئاتر هستند یک گروه کاملاً همدل، یکدست و بیحاشیه را گرد هم آوردهاند و در این روزهای دشوار، خوشحالیم که دستکم داریم کار میکنیم و نفس تئاتر هنوز در جریان است.
با توجه به اینکه خودتان نویسنده کار هستید نزدیک شدن به نقش شهروز چگونه بود؟
در ابتدا اصلاً قرار نبود من در این نمایش بازی کنم. این پیشنهاد را آقای مهدی صباغی به آقای ضیایی دادند. با اینکه من با آقای ضیایی دوستی دیرینه دارم و ایشان بزرگتر و همکار دیرینهام هستند، اما خودم پیشنهاد بازی در این نقش را ندادم. دو نقش شهروز و دیگری همسرش مونا روی کاغذ، شاید نقشهای چندان دشواری به نظر نرسند، اما در واقعیت، تمام درد و بار اصلی نمایش روی دوش این پدر(شهروز) است که فرزندش مورد تعرض قرار گرفته است. من از همان آغاز نمایش، وارد فضای خانه میشوم و خودم را درون آن خانه میبینم و جز این نمیتوانم به آن نگاه کنم. بازیگری هم چیزی جز این نیست. چالشهای زیادی با خودم داشتم؛ حتی یکبار به آقای ضیایی گفتم شاید اگر من بازی نکنم، بهتر باشد. نقش من و نقش همسرم، مونا روی کاغذ کوتاه است، اما من و خانم حشمدار تلاش کردیم از دل همین نقش کوتاه، کاراکترهایی درست و دیدنی خلق کنیم. اجرای این نقش برای من بسیار سخت بود، اما حالا که کار به اجرا رسیده، حس شیرینی نسبت به آن دارم؛ انگار حالا داریم شیرینیِ همان تلخی را میچشیم. کارگردانی آقای ضیایی هم بسیار قابلتوجه بود و ایشان کاملاً دست ما را باز گذاشته بودند و همواره تأکید میکردند که «زندگی را به صحنه بیاورید». نکته جالب برای من این بود که آقای ضیایی تمام طول اجرا در سالن حضور دارند و اجرا را موشکافانه تماشا میکنند. هر روز نکتهای تازه میگویند و به هیچ وجه نگاهشان این نیست که کار به صحنه رفته و دیگر تمام شده؛ بلکه هنوز هم با دقت بر همه چیز اشراف دارند.
افسانه چهرهآزاد، بازیگر:
تئاتر یعنی زندگی
چه مولفههایی سبب شد که حضور در این اجرا را بپذیرید؟
در ابتدا متن و دیالوگهای بسیار زیبا و شنیدنی آن که حتی برای من نیز تازگی داشت، توجهم را جلب کرد. همینطور تراژدی این اثر و تأکید آن بر نقش حساس و تأثیرگذار خانواده، بهویژه پدر و مادر، در سرنوشت فرزندان و حضور آقای مهرداد ضیایی به عنوان کارگردان اثر از جمله نکاتی بودند که سبب شد حضور در این اثر را بپذیرم.
لطفا از اهمیت پرداختن به چنین موضوعاتی در تئاتر بگویید.
به باور من، تئاتر یعنی زندگی؛ تئاتر تجربهای را به تماشاگر نشان میدهد که یا پیشتر ندیده و نشنیده، یا بر عکس به نوعی خود درگیر آن بوده، یا در اجتماع با آن روبهرو شده است. در هر حال، تئاتر میتواند به عنوان یک شیوه درمانی برای جامعه نیز مورد استفاده قرار گیرد، چرا که امکان بازنمایی و بازاندیشی مسائل انسانی و اجتماعی را فراهم میکند. از این منظر، نمایش میتواند ابزار مؤثری باشد برای مواجهه با موضوعاتی که جامعه درگیر آنهاست؛ چه تماشاگر آن را تجربه کرده باشد و چه نه، در هر صورت با آن روبهرو میشود. همین ویژگی است که اهمیت و کارکرد تئاتر را در مقام بازتاب زندگی برجسته میکند.
حضور بر صحنه تئاتر برای شما چه معنای ویژهای دارد؟
به باور من، «خلق در لحظه» آن معنای ویژهای است که این هنر دارد. اینکه همه چیز تنها در همان لحظه روی صحنه اتفاق میافتد. بازیگر در صحنه ارتباطی مستقیم با مخاطب برقرار میکند و این انتقال احساسات در لحظهای کوتاه، تجربهای خاص و تأثیرگذار است. اینکه بازیگر بتواند در آن لحظه تماشاگر را درگیر پیام نمایش کند، برای من بسیار جذاب است و به بازیگر امکان میدهد با اجرای زنده و بیان قوی، تمرکز مداوم و ارتباطی صادقانه با مخاطب داشته باشد و همین ویژگیهاست که تئاتر را برای من به هنری زنده و تکرار نشدنی تبدیل میکند.
مهدی صباغی، بازیگر:
در کار هنری همیشه بخشی تعریفنشده وجود دارد
اولین مواجهه شما با متن و کاراکتر چکونه بود؟
وقتی ما متنی را میخوانیم، خواه نمایشنامه باشد یا فیلمنامه، ناخودآگاه تصویری در ذهنمان شکل میگیرد؛ یکی جهانی که با تمام مشخصاتش در آن اثر بازنمایی میشود و دیگری تصویری از شخصیتی که قرار است آن را بازی کنیم و ما با همان تصویر ذهنی و با تمرکز روی تمام جزئیات آن پیش میرویم. من به همهی نکات شخصیت توجه میکنم و اینطور نیست که صرفاً بر جنبهی فیزیکیاش تمرکز کنم. اما اینگونه نیست که ابتدا برای خودم فهرستی از ویژگیهای رفتاری و فیزیکی کاراکتر تهیه میکنم، بلکه در عمل بسیاری از اتفاقات به صورت شهودی و گاه ناگهانی شکل میگیرند و در کار هنری همیشه بخشی تعریف نشده وجود دارد.
من در اولین مواجهه با این نقش، احساس کردم که آنقدر درد بزرگی دارد که از دور به او نگاه کردم و نزدیکش نشدم. این اولین بار بود که در مواجهه با یک کاراکتر به چنین نقطهای رسیده بودم چرا که همیشه خودم را جای شخصیت میگذارم، اما این نقش را به عنوان یک ناظر بازی کردم چرا که اگر میخواستم خود را جای او بگذارم واقعاً زخمش برایم سنگین و تحملناپذیر بود احتمالاً خودم هم آسیب میدیدم و میتوانم بگویم که در واقع نقش را بیشتر با حرفهایگری برگزار کردم.
با توجه به اینکه گفتید با فاصله به نقش نگاه کردهاید، آیا این نقش در خلوت خودتان و از دل شهود و تصور شخصی متولد شد یا در جریان تمرینها و اتودها شکل گرفت؟
بیشتر در خلوت خودم شکل گرفت، من اصولا خیلی به نقش فکر میکنم و بیشتر آن فکرها هستند که برایم نتیجه میآورند، نه تمرینها. زمان تمرین برای من بیشتر به روان شدن و آماده شدن بدن و ذهنم برای اجرا میگذرد، نه برای پیدا کردن شخصیت. هیچوقت شخصیت یعنی خصوصیات روانی، روحی و ذهنیاش را در تمرین پیدا نمیکنم. برایم اهمیت دارد که بفهمم او در موقعیت نمایش چطور فکر میکند و چه احساسی دارد. اینکه میگویم از دور به این نقش نگاه کردم، یعنی اگر میخواستم احساس دقیقش را درک کنم، رنج خیلی بیشتری میکشیدم.
در بخشی از نمایش مجید از پدرش در خصوص نبردن او به خانه سالمندان دفاع میکند. آیا این رفتار مجید به تصمیم نهایی او درباره پدرش مربوط است؟
ما در صحبتهایی که با آقای ضیایی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که در آن موقعیت، مجید عمداً میخواهد هر طور شده پدر را در خانه نگه دارد تا در نهایت بلایی سرش بیاورد. در واقع، این تصمیم کمکم در ذهنش شکل میگیرد به همین دلیل نمیخواهد که پدر از این خانه برود اما وقتی بحث آن پیش میآید، نمیتواند دلیل واقعیاش را بیان کند. بنابراین، نوعی بازی ذهنی و رفتاری در پیش میگیرد تا ظاهراً نشان دهد دلش میخواهد پدر را نگه دارد.
در صحنهای دیگر که بسیار پرتنش است و ضربآهنگ درونی نمایش به شدت بالا میرود. مجید با اینکه میتواند جواب پدر را بدهد سکوت میکند. آیا این سکوت نیز به تصمیم او مربوط است؟
بله در آن لحظه مسئلهی مهمتری در جریان است. او تمام توجهش را به این معطوف کرده که پدر آن غذا را بخورد. بنابراین حرفهای پدر، هرچند آزاردهندهاند، اما برای مجید در آن موقعیت، در اولویت دوم قرار میگیرند. او در طول این صحنه، فقط منتظر است پدرش بگوید: «غذامو بیار، بخورم.» و همین برایش مهم است.