زهرا طاهریان/ صبا؛ در این پرونده، با سه نگاه متفاوت به سراغ این سریال رفتهایم؛ نسرین کیایی به تحلیل فرم و محتوای اثر پرداخته، رضا صدیق نقدی صریح بر تجربهگرایی آبیار ارائه میکند و گبرلو از زاویهای دیگر، چالشهای اقتباس و انتقال روح رمان به تصویر را بررسی میکند. این گفتوگوها روایتی چند صدایی از نقاط قوت، ضعف و حاشیههای پرچالش «سووشون» را پیش روی مخاطب قرار میدهد.
محمود گبرلو، مجری، منتقد و تحلیلگر سینما و تلویزیون:
«سووشون»؛ بازگشت به هویت فراموششده ایرانی
ارزیابی کلی شما از این سریال چیست؟ به نظر شما این اثر تا چه اندازه توانسته انتظارات مخاطبان را برآورده کند؟
برای ارزیابی یک اثر، من معمولاً ابتدا وضعیت موجود را میسنجم و بعد بر اساس آن درباره سریال نظر میدهم. در حال حاضر، ما در شرایطی قرار داریم که متأسفانه ذائقهی تماشاگر به دلیل ساخت فیلمها و سریالهای سطحی و نازل تغییر کرده است. مخاطب به دیدن آثاری که در اصل چندان استاندارد و جدی نیستند عادت کرده و بیشتر بر پایه شوخیهای دمدستی شکل گرفته است؛ آثاری که شاید در سینمای جدی جایگاهی نداشته باشند.
اما در سالهای اخیر، شاهد شکلگیری یک جریان جدید در سینما و سریالسازی هستیم؛ جریانی که بر اساس موضوعات و موقعیتهای اجتماعی روز و یا با اقتباس از کتابهای معتبر و مشهور ادبی شکل میگیرد. این اتفاق را باید به فال نیک گرفت. به نظر من، بهطور کلی باید از این حرکت حمایت کرد، چرا که میتواند باعث بازگشت دوباره ذائقهی تماشاگر به آثاری عمیقتر و فکریتر شود؛ البته در کنار این عمق، جنبه سرگرمی نیز باید وجود داشته باشد. بنابراین در چنین شرایطی، ما بهعنوان روزنامهنگار وظیفه داریم از سریالها و فیلمهایی که نگاه جدیتر و عمیقتری به موضوعات دارند و به مسائل ارزشمندتری میپردازند، توجه و حمایت کنیم.
یکی از نکاتی که درباره این سریال در فضای مجازی زیاد مطرح شده، نقدهایی درباره کارگردانی و فیلمبرداری آن است. شما این موضوع را چطور ارزیابی میکنید؟
بله، من هم دیدم که در فضای مجازی نقدهای متعددی درباره فیلمبرداری و کارگردانی سریال مطرح شده است. برخی معتقدند که فیلمبرداری چندان مناسب نیست. دلیل این مسئله هم به نظر من این است که سریال از روی یک کتاب بسیار معتبر اقتباس شده؛ کتابی که چندین هزار خواننده داشته است.
اما به نظر من، خانم کارگردان در این زمینه بسیار هوشمندانه، دقیق و با تدبیر عمل کردهاند. ایشان تلاش کردهاند که هم به کتاب وفادار بمانند و هم در عین حال، سلایق و انتظارات مخاطبان امروزی را در نظر بگیرند. به همین دلیل، میتوانم بگویم این تعادلسازی میان وفاداری به متن اصلی و ایجاد جذابیت برای مخاطب عام، از نقاط قوت سریال است.
شما در صحبتهایتان به اقتباس ادبی اشاره کردید. انتخاب یک رمان ایرانی برای تبدیل به سریال را چگونه ارزیابی میکنید؟
این نکته بسیار مهم است و من شخصاً از این اتفاق خوشحال هستم. اینکه یک پلتفرم و یک کارگردان سراغ اقتباس از یک داستان ایرانی رفتهاند، آن هم داستانی که به هویت فرهنگی ایرانیان در گذشته میپردازد و درباره دلاوریها و مقاومتهای مردم ایران است، قابل تحسین است. من حتی یادداشتهایی در این زمینه نوشتهام و باز هم تأکید میکنم که چنین انتخابهایی ارزشمند و قابل توجهاند.
شما به ارتباط این سریال با هویت تاریخی و ملی ایرانیان اشاره کردید. فکر میکنید این جنبه از سریال، مخصوصاً در شرایط اجتماعی و سیاسی امروز چه اهمیتی دارد ؟
اهمیت این مسئله را بهخوبی میتوانیم در حوادث اخیر ببینیم. برای مثال، در جریان جنگ ۱۲ روزه، ما بهشدت تحت تأثیر هجمههای بیرونی قرار گرفتیم. حالا تصور کنید اگر مسئولان همان زمان هر شب بخشهایی از این سریال را که به مقاومت و ایستادگی ایرانیان میپردازد، پخش میکردند، چه تأثیری میتوانست بر روحیه مردم داشته باشد. این سریال علاوه بر سرگرمکردن مخاطب، پیام مهمی درباره سلحشوری، مقاومت و هویت تاریخی ما دارد. وقتی یک اثر هنری میتواند چنین مفاهیم مهمی را به شکلی جذاب و تأثیرگذار به مخاطب منتقل کند، ارزش آن چند برابر میشود.
پس در مجموع، ارزیابی شما نسبت به این سریال مثبت است و آن را نمونهای قابل توجه در جریان سریالسازی امروز میدانید؟
بله، دقیقاً. من معتقدم این سریال با توجه به شرایط فعلی سینما و سریالسازی ما، گام مهمی به جلوست. اینکه اثری ساخته شده که هم به یک کتاب معتبر ادبی وفادار است، هم به مسائل اجتماعی و تاریخی ما میپردازد و همچنین سعی میکند ذائقه مخاطب را به سمت آثار جدیتر و ارزشمندتر هدایت کند، اتفاق خوشایندی است. به همین دلیل، فکر میکنم ما باید چنین آثاری را جدی بگیریم و از آنها حمایت کنیم.
نسرین کیایی، نویسنده و منتقد:
«سووشون»؛ وفادار به متن، کممایه در خلاقیت
از نگاه شما اقتباس نرگس آبیار از رمان «سووشون» اقتباس درستی است؟
رمان «سووشون» سیمین دانشور، نهتنها یکی از آثار شاخص ادبیات معاصر ایران، بلکه متنی نمادین و چندلایه درباره تاریخ، جامعه و انسان است. این رمان، روایتگر کشاکش میان زندگی فردی، دغدغههای ملی و مفاهیم عمیق انسانی است و اقتباس از آن، مسئولیتی سنگین و چالشی جدی برای هر کارگردان به شمار میآید.
محتوای «سووشون» ریشهای مستحکم در واقعیت عینی دارد و نه صرفاً در حالات ذهنی و روانی شخصیتها؛ بنابراین اقتباس آن نیازمند وفاداری به فضای تاریخی و اجتماعی اثر و پرداخت قویتر شخصیتها برای انتقال بهتر مفاهیم اصلی است.
به نظر شما جایگاه اقتباس در تاریخ فیلمسازی و سریالسازی چیست و این مسئله در «سووشون» چطور خودش را نشان میدهد؟
اقتباس در سینما و تلویزیون از ادبیات یکی از جریانهای اصلی تاریخ فیلمسازی و سریالسازی است و همواره با چالشهای انتقال معنا و تجربه مخاطب مواجه بوده است. کارگردانان معمولاً متن رمان، داستان کوتاه یا نمایشنامه را به فیلمنامه و سپس سریال تبدیل میکنند. اما تفاوت اصلی در این است که مخاطب سریال، برخلاف خواننده، مسیر معکوس را طی میکند: او از قابهای متحرک و تصاویر دیداری به معنا میرسد و نه از کلمات. در نتیجه، هر اقتباس موفق باید بتواند هم روح متن را منتقل کند و هم تجربهای نو و مستقل برای تماشاگر بسازد.
آیا انتخاب نرگس آبیار بهعنوان کارگردان این سریال انتخاب درستی بود؟
نرگس آبیار بهعنوان کارگردانی با سابقه آثار تاریخی و اجتماعی، انتخابی قابل انتظار برای اقتباس سریال «سووشون» بود. او سابقه برجستهسازی نقش زنان و روایت مقاومت آنان را دارد و این با شخصیت «زری» هماهنگ است. زری نماد ایستادگی و صدای وجدان جامعه است؛ شخصیتی که پتانسیل سریالی قدرتمند را دارد.
با این حال، شما به سریال نقد دارید. مشکل اصلی در اقتباس آبیار چیست؟
مشکل اصلی اقتباس آبیار، تمرکز بیش از حد بر بازتولید خطبهخط متن است. این رویکرد، رمان چندلایه و فلسفی دانشور را به یک روایت صرفاً تصویری و سطحی تقلیل داده است.
آنچه «سووشون» را مهم میکند، نه صرفاً داستان مقاومت زری، بلکه پرداخت پیچیده به جامعه، تاریخ و مفاهیم انسانی است؛ چیزی که در سریال آبیار عمدتاً از دست رفته است.
اقتباس موفق ادبی چه ویژگیهایی باید داشته باشد و این سریال چه کمبودی در این زمینه داشته است؟
اقتباس ادبی موفق، تنها بازسازی صحنهها و دیالوگها نیست؛ بلکه تلاشی است برای انتقال «روح» اثر به زبان تصویر. برخلاف خواننده که از واژههای مکتوب به جهان خیال و تصویر میرسد، تماشاگر در مسیری معکوس حرکت میکند؛ او از انبوه قابهای متحرک و بازنماییهای دیداری، به لایههای معنا دست مییابد و با تأویل شخصی خود، نوعی گفتار درونی و جهان ذهنی تازه میسازد.
اگر بخواهیم از منظر نظریههای اقتباس این سریال را تحلیل کنیم، در کدام دسته قرار میگیرد؟
در تحلیل نظری، نظریه دبورا کارتمل کمک میکند تا اقتباس سریال «سووشون» را دقیقتر بررسی کنیم. کارتمل اقتباس را در سه دسته تقسیم میکند: انتقالی، تفسیری و قیاسی.
اقتباس آبیار عمدتاً در دسته «انتقال» قرار میگیرد؛ یعنی متن رمان بدون تفسیر یا بازآفرینی جدی به قاب تصویری منتقل شده است. در حالی که اقتباس تفسیری میتواند تضادها، لایهها و مفاهیم رمان را برای مخاطب برجسته کند. کارگردانی که برای یافتن موضوع به کار هنری دیگری متوسل میشود، اگر محتوای اثر را از طریق شکل و زبان سریال دگرگون کند، در کار خود مرتکب خطا نشده است. آزادی خلاقانه در اقتباس میتواند به خلق تجربهای متفاوت و مستقل برای مخاطب منجر شود؛ چرا که رمان «سووشون» ریشهای مستحکم در واقعیت عینی دارد و نه صرفاً در حالات ذهنی و روانی شخصیتها. از این رو، اقتباس آن نیازمند پرداخت قویتر شخصیتها و دقت در انتقال مفاهیم اصلی اثر است تا هم وفاداری به متن حفظ شود و هم تجربهای تصویری و تازه برای مخاطب شکل گیرد.
در نهایت، ارزیابی شما از سریال چیست؟
میتوان گفت که اقتباس سریال «سووشون» بیش از آنکه یک گفتوگوی تازه با شاهکار سیمین دانشور باشد، نمونهای از تقلید تصویری است. این اقتباس، به جای اینکه متن را بازتفسیر کند، به بازآفرینی ظاهری آن بسنده کرده و مخاطب را از عمق انسانی و فلسفی اثر محروم ساخته است. بنابراین، هرچند نیت آبیار قابل احترام است، اما این اقتباس در عمل بیشتر مایه بحث و جدل شده تا رضایت کامل خوانندگان و مخاطبان سریال را جلب کند.
همانطور که هوشنگ گلشیری در فصل سوم کتاب جدال نقش با نقاش درباره «سووشون» مینویسد: این رمان دارای دو بعد قریب و بعید است؛ در نظر اول و همان زمان انتشار، همان معنای قریب دیده میشد. اما خواننده آزموده معنای بعیدی نیز میتواند ببیند، با این تذکر مهم که با پدیدار شدن معنای بعید، معنای قریب فراموش نمیشود؛ چرا که سطح ظاهری انتزاع صرف یا نشانه نیست تا بهمجرد رسیدن به سطح باطنی، سطح ظاهری فراموش شود.
رضا صدیق، منتقد و پژوهشگر سینما:
از اقتباس تا کالاییسازی ادبیات
ارزیابی کلی شما از سریال چیست؟ به نظر شما این سریال توانسته انتظارات مخاطب و همچنین شما را بهعنوان یک کارشناس برآورده کند یا خیر؟
این سریال یک «موقعیت هدررفته» است. علت اصلی این هدر رفت به عدم شناخت سازندگان نسبت به رمان و داستان و کارکرد آن در ادبیات فارسی برمیگردد. اگر مخاطب حوصله کند و رمان را بخواند، اثر و دریافت متفاوتی خواهد داشت و کاملاً تأثیر دیگری از آن میگیرد، در حالی که سریال نتوانسته جان و بطن داستان را بهدرستی و حتی به شکل ساده در اختیار مخاطب بگذارد.
یکی از دلایل این ضعف، تلاش سریال برای ارائه یک روایت بهظاهر «آرتیستی» و غیرعامهپسند است. در ادامه میخواهم درباره شیوه کارگردانی، فضاسازی و کنترل روایت صحبت کنم؛ بهویژه سبک فیلمبرداری که هم مردم و هم منتقدان دربارهاش نظرات متفاوتی دارند.
ما این فرم روایت تصویری را در آثار ترنسمالیک دیدهایم، دوربین مستندگونه خیالانگیز که در آثار او با درون متن و نوع خوانش جهان اثر تنیدگی دارد اما در سریال آبیار این فرم فاقد این ویژگیست؛ زیرا که در وهله اول با ماهیت یک سریال سازگاری ندارد. شاید در یک فیلم سینمایی چنین سبک فیلمبرداری معنادار باشد، اما در قالب سریال، تأثیرگذاری لازم را ندارد. دلیلش هم این است که فیلمبرداری و کارگردانی در اینجا بهطور کامل در هم تنیدهاند؛ یعنی کارگردان خواسته است فیلمبردار به این شکل فیلمبرداری کند. اما در نهایت نتیجه مطلوبی به دست نیامده است.
انتخاب این سبک روایت تصویری، بهجای خلق یک نگاه هنری و همخوان با فضای قصه، بیشتر یک انتخاب «سهلانگارانه» به نظر میرسد. وقتی شما میخواهید یک سکانس احساسی را روایت کنید، معمولاً باید بین ۲۰ تا ۳۰ پلان مختلف در نظر بگیرید تا با دکوپاژی همخوان با فضای قصه بتوانید مخاطب را بهخوبی با روایت همراه کنید. چنین رویکردی طبیعتاً فیلمبرداری، هم زمان بیشتری میبرد و هم دقت بالاتری میطلبد.
بهعنوان نمونه، در سکانسی که شخصیتها روی بالکن نشستهاند و درباره آمدن یا نیامدن شوهر زری به مهمانی انگلیسیها صحبت میکنند، ما با موقعیتی تنشزا و پر از خاطرهگویی روبهرو هستیم. چنین صحنهای نیاز به دکوپاژ دقیق و نماهای متنوع دارد تا حس و حال شخصیتها بهدرستی منتقل شود اما دوربین فقط روی شخصیتها سُر میخورد ما دیالوگ میشنویم. متأسفانه در این سریال پر از چنین فرصتسوزیها و سهلانگاریهایی است.
بگذارید صریح بگویم که خانم آبیار این فرم را نه بهعنوان یک نگاه آرتیستی، بلکه برای تسریع روند تولید انتخاب کرده. در واقع، کارگردان با سادهسازی صحنهها، بار اصلی روایت را به دوش بازیگران و فیلمبردار گذاشته است. او یک خط کلی به تیم میدهد، چند بار صحنه تمرین میشود و سپس فیلمبردار با آزادی نسبی پلانها را میگیرد. اگر در حین فیلمبرداری هم فیلمبردار کمی از خط اصلی فاصله بگیرد، به دلیل پرشهای تصویری متعدد، خطا چندان به چشم نمیآید.
این روش باعث شده است که صحنههایی که فیالمثل میتوانستند در سه روز و با دقت بیشتری فیلمبرداری شوند، در یک روز ضبط شوند. بنابراین، به نظر بنده این انتخاب بیشتر ناشی از ضرورتهای تولید و کمبود زمان بوده است، نه یک نگاه هنری منسجم.
به انتخاب بازیگران و فرم بازی آنها در مقایسه با شخصیتهای رمان چه نمرهای میدهید؟
ترکیب بازیگران متنوع و غیرقابلپیشبینی است؛ از مجید صالحی گرفته تا آزاده صمدی، سام درخشانی، بهنوش طباطبایی و میلاد کیمرام. این تنوع در نگاه اول جذاب به نظر میرسد، اما در عمل، برخی انتخابها چندان موفق نبودهاند.
به نظر من، رابطه بین میلاد کیمرام و بهنوش طباطبایی در سریال غیرواقعی است و باورپذیر نیست، چه از نظر فیزیکیال و از لحاظ شیمی حس میان این دو بازیگر، همخوانی لازم وجود ندارد. وقتی رمان را میخوانیم، تصویری که از مرد و زن قصه در ذهن شکل میگیرد، دو شخصیتی است که یکدیگر را کامل میکنند. اما در سریال چنین حسی منتقل نمیشود. انتخاب میلاد کیمرام برای این نقش اشتباه بوده و به نظر من نامناسبترین گزینه کیمرام است.
در مورد بهنوش طباطبایی هم باید بگویم او در تئاتر، بهویژه در کارهای جلال تهرانی و اجراهای تکپرسوناژش در کار «فصل شکار بادبادکها»، نشان داده که بازیگر قدرتمند و توانمندی است اما در این سریال، به نظر میرسد که آبیار او را خنثی کرده و اجازه بروز تواناییهایش را نداده است. از سوی دیگر هم چهره خانم طباطبایی تصنعی شده و این تصنعی بودن در یک کانسپت تاریخی بیشتر به چشم میآید. با این حال به نظر میرسد با توجه به تواناییهای طباطبایی اگر کارگردان به او آزادی بیشتری میداد، احتمالاً شاهد بازی عمیقتری از او بودیم.
آیا میتوان در این سریال ردپایی از سبک کارگردانی نرگس آبیار دید؟
خانم آبیار علاقهمند به تجربهگرایی در روایت و دکوپاژ است. از شیار ۱۴۳ تا شبی که ماه کامل شد، همواره تلاش کرده سبکهای مختلفی را امتحان کند. اما این تجربهگرایی گاهی علیه خودش عمل کرده و ضد محتوای مدنظرش شده است. به این معنا که در جاگیری دوربین و دکوپاژ تجربی مدنظر آبیار، گاه جایگاه ظالم و مظلوم در روایت عوض میشود و در مثل «شبی که ماه کامل شد» گاهی دوربین در مقام حامی قاتل قرار میگیرد؛ این اتفاق نشان میدهد که تجربهگرایی در فرم باعث شده کارگردان از محتوای اصلی غافل بماند. البته در برخی آثار، این تجربهها موفق بوده اما سریال «سووشون» یکی از شکستهای فرمی و تجربی آبیار به حساب میآید و نتیجه نهایی نه تنها در خدمت قصه نیست بلکه باعث سردرگمی مخاطب نیز شده است.
شما در صحبتهای قبلی به تجربهگرایی نرگس آبیار در این سریال اشاره کردید. به نظر میرسد که این تجربه نهتنها به نتیجه نرسیده، بلکه به سریال آسیب هم زده است. کمی بیشتر درباره این موضوع توضیح میدهید؟
به نظر من تجربهگرایی خانم آبیار در این سریال بهشدت ضد خودش عمل کرده است. ایکاش ایشان برای تجربه چنین فرمی، این قصه را انتخاب نمیکرد. بهتر بود ابتدا سراغ یک قصه دمدستیتر، عامهپسندتر و پاپیولارتر میرفت و آنجا چنین رویکردی را امتحان میکرد. در این صورت، وقتی به سراغ داستانی با این اهمیت میآمد، تجربهاش پختهتر بود و میتوانست آن را در خدمت روایت قرار دهد.
تجربهگرایی در کارگردانی فینفسه ارزشمند است و میتواند نشان دهد که یک کارگردان در حال حرکت رو به جلوست. اما این تجربه نیازمند دانش عمیق و درونی از تکنیکهای سینما و روایت تصویری است. کارگردان باید بتواند فرمی را انتخاب کند که در هماهنگی و همخوانی کامل با قصه باشد، نه اینکه فرمش را صرفاً بر اساس میل شخصی و تمایل به تجربه بنا کند.
بگذارید اینطور بگویم: قصه خانم دانشور خودش یک فرم روایی مشخص دارد؛ قصه، شکل و ساختار روایت خودش را به نویسنده و خواننده ارائه میکند. بهترین رویکرد برای اقتباس از چنین قصهای این است که آن فرم روایی را بازآفرینی کنیم و در تصویر بازتاب دهیم.
اگر کارگردان نمیخواهد این کار را انجام دهد و تصمیم میگیرد ارزش افزوده بصری به قصه بدهد، باید بتواند فرم تازهای را به قصه تزریق کند که نهتنها با داستان هماهنگ باشد، بلکه آن را ارتقا بدهد و به سطح بالاتری برساند، نه اینکه آن را خفه کند.
در این سریال، متأسفانه دقیقاً این اتفاق نیفتاده است: فرم انتخابی خانم آبیار برخلاف فرم درونی قصه حرکت کرده و با شور و جان داستان در تضاد است. این عدم هماهنگی باعث شده شخصیتها، روایت و حتی همه المانهای داستان اخته شوند و از نفس بیفتند.
تنها چیزی که تاکنون باعث شده این سریال کمی پیش برود، همان تهمانده جان قصه است؛ همان نگاه ضد استعماری و روح درونی داستان که از متن خانم دانشور آمده است. اگر این جانمایه در قصه وجود نداشت، سریال خیلی زود به پایان میرسید و مخاطب را رها میکرد. در واقع، خانم آبیار هنوز مدیون اصالت و قدرت متن خانم دانشور است که تا اینجا سریال را زنده نگه داشته است نه این فرم مشوش.
شما به جنبه بیزینسی تولید این سریال هم اشاره کردهاید. کمی درباره این موضوع توضیح میدهید.
موضوعی که به نظرم خیلی مهم است، نگاه بیزینسی سازندگان سریال به این اثر است. همان روزی که در نمایشگاه کتاب، خانم آبیار و خانم طباطبایی با عکس روی جلد طباطبایی در نقش زری کتاب «سووشون» را امضا کردند، من هشدار دادم که این کار مصادره به مطلوب کردن یک اثر به نفع شخصی سازندگان سریال است.
وقتی یک اثر اقتباسی ساخته میشود، بهطور طبیعی کتاب اصلی بهعنوان یک منبع الهام، مابهازای معنایی برای آن اثر محسوب میشود. یعنی سریال باید بر شانههای کتاب بایستد و آن را گسترش دهد. اما در اینجا ماجرا برعکس شده است؛ سریال ساخته شده و کتاب خانم دانشور تبدیل به یک ابزار بازاریابی برای تبلیغ سریال شده است.
به نظر من، این نگاه کالایی به ادبیات، ضربه بزرگی هم به خود اثر و هم به جایگاه ادبیات فارسی وارد کرده است. تیم سازنده، بهجای اینکه وفاداری و احترام به محتوا و شأن کتاب را محور قرار دهند، عملاً سعی کردهاند با تکیه بر فروش مقطعی کتاب آن هم به بهانه حضور بهنوش طباطبایی، این را به ابزاری برای موفقیت تجاری سریال تبدیل کنند. کلیت این کمپین تبلیغاتی برای نفع شخصی سازندگان سریال است و در این میان کتاب و ادبیات، بهانه و ویترینی بیش نیست.