زهرا طاهریان/ صبا؛ سریال «اجل معلق» با درآمیختن مفاهیمی چون مرگ، زندگی و طنز، تلاشی متفاوت در شبکه نمایش خانگی محسوب میشود؛ تلاشی که واکنشهایی متنوع از سوی منتقدان را برانگیخته است. جبار آذین آن را اثری سرگرمکننده با شخصیتپردازی قابلقبول میداند، محسن سلیمانی فاخر آن را نمونهای از فقدان انسجام روایی و سقوط اخلاقی در طنز رسانهای میخواند و زهرا مشتاق از زاویهای انسانی و احساسی، بر رابطه میان داوود و اجل تأکید میکند. سه نگاه، سه تحلیل و یک پرسش اساسی: آیا «اجل معلق» توانسته مرگ را از سایه ترس به عرصه گفتوگو بیاورد؟ در ادامه گفتوگوی خبرنگار روزنامه صبا با سه منتقد عرصه سینما و تلویزیون را میخوانید.
جبار آذین، منتقد سینما و تلویزیون
«اجل معلق»؛ تماشای مرگ با چاشنی طنز
ارزیابی کلی شما از سریال «أجل معلّق» چیست؟ آیا این سریال توانسته مخاطب را با مضمون مرگ و زندگی بهشیوهای تازه مواجه کند؟
«اجل معلق»؛ یک طنز اجتماعی است که در فیلمنامه، اجرا، کارگردانی و بازیها تلاش شده بود با ترکیب محتاطانه مقولههای مهمی مانند مرگ و زندگی، همراه با چاشنی طنز، مخاطب را در موقعیتهای متنوعی قرار دهد: هم در لحظات شوخی و طنز، هم در مواجهه با واقعیتهای انسانی، فردی، اجتماعی و حتی ماورایی.
روایت تصویری از مرگ در سینما و تلویزیون، حتی با اشارات طنز، تازگی ندارد؛ اما این سریال تلاش کرده بود با ایجاد تحولی در مسیر دو شخصیت اصلی _ داوود سعیدی با بازی نسبتاً متفاوت اما قابلقبول رضا عطاران و همچنین شخصیت «اجل» با بازی بهزاد خلج _ از آثار مشابه متمایز باشد.
در این سریال، داوود در مسیر تکامل شخصیتی قرار میگیرد و «اجل» هم از یک موجود خشک و بیاحساس ماورایی به شخصیتی با احساس و شوخطبع تبدیل میشود. همین موضوع باعث شده سریال، تا حدی متفاوت جلوه کند.
به نظر شما آیا پرداختن به واقعیت مرگ در کنار دغدغههای روزمره زندگی، باعث جذب مخاطب شده است؟
پیوند واقعیت مرگ با زندگی روزمره داوود _ که یک کارگر بیکار است با دغدغههای خانوادگی و اجتماعی _ و همراهسازی این موقعیتها با شوخی و طنز، عنصر اصلی جذب مخاطب این سریال بود.
نقش داستانکهای فرعی که در قالب شبهاپیزودها به مرگ افراد مختلف میپرداختند را چطور میبینید؟ آیا به ساختار درام اصلی کمک کردهاند؟
این داستانکها که در هرکدام به مرگ یک شخصیت پرداخته میشد و داوود در آنها در پی کسب سود شخصی بود، گرچه به پردازش شخصیتهای اصلی و خط اصلی درام کمک چندانی نمیکردند، اما کاملاً هم رها و یله نبودند.
کمدی جسورانهای هم نبود چون مضامین سریال پیشتر در آثار دیگری هم تکرار شدهاند، بنابراین از حیث محتوا برای مخاطب تازگی نداشت. ولی چون با زبانی سالم و طنز درگیر مناسبات زمینی و آسمانی شده بود، از برخی آثار مشابه قابل تأملتر بود.
اگر بخواهیم نگاهی کلی به این سریال داشته باشیم، به نظر شما «اجل معلق»؛ تا چه حد موفق بوده؟
در مجموع، «اجل معلق»؛ یک سریال بالاتر از حد متوسط است. شخصیتپردازی خوبی در مورد دو شخصیت اصلی (داوود و اجل) صورت گرفته، مخاطب را سرگرم میکند و ترکیب باورپذیر مرگ، زندگی و طنز را ارائه میدهد. همین باعث میشود بتواند از مخاطب نمره قبولی بگیرد.
آیا حضور کارگردان در این اثر به نسبت آثار قبلیاش پررنگتر و حرفهایتر بوده؟
طبیعی است که یک کارگردان با تکیه بر عوامل حرفهای _ مثل حضور رضا عطاران _ در هر پروژهای رشد میکند. در این سریال نیز نسبت به کارهای قبلی، شاهد پیشرفت کارگردان هستیم؛ چه در هدایت بازیها، چه در استفاده از دوربین و چه در تصویرسازی معادل برای فیلمنامه. در مجموع، کارگردان در این سریال حضور پررنگتر و مسلطتری داشت.
حضور رضا عطاران، با توجه به نوع بازی که در چند سال اخیر داشته، چه تأثیری در جذب مخاطب و اعتبار سریال داشت؟
عطاران یکی از بازیگران پرمخاطب تلویزیون در سالهای گذشته بوده که به دلایل مختلف مدتی از صحنه دور ماند. در این سریال، مخاطب پیش از آنکه «داوود سعیدی» را ببیند، رضا عطاران را میبیند.
یعنی سبک بازی، حرکات، شوخیها و زبان بدن آشنای او بر شخصیت سایه انداخته است. با این حال، بازگشت او در این سریال، بازگشتی نسبتاً مقبول بود، هرچند نمیتوان گفت که قویتر یا متفاوتتر از آثار قبلیاش ظاهر شده. اما تلاش شده تکرار بازیهای گذشتهاش کمتر باشد و نوآوریهایی در اجرای او دیده شود.
فضای بصری سریال، طراحی لوکیشنها و نمایش مفاهیم ماورایی مثل «اجل» را چگونه ارزیابی میکنید؟
استفاده از نماهای متعدد در فضاهایی که با مضمون داستان همخوانی داشت، در این سریال هم دیده میشد. تلاش شده که فضاها و موقعیتها در خدمت محتوای اثر باشند. در مجموع، انتخاب لوکیشنها و طراحی صحنه در انتقال مفاهیم و مضامین نقشی مثبت و مؤثر داشته است؛ چه در نمایش دنیای واقعی، چه در القای فضای رویا و ماورا.
جایگاه این سریال را در میان تولیدات پلتفرمها که بیشتر به ژانرهای جنایی، معمایی و اجتماعی با محور خشونت گرایش دارند، چطور میبینید؟
«اجل معلق»؛ در میان آثار شبکه نمایش خانگی یک کمدی اجتماعی متفاوت است. گرچه حرف تازهای برای گفتن ندارد، اما حداقل بدآموزی هم ندارد و توانسته تا حدی مخاطب را با خود همذاه کند.
برخی مخاطبان معتقدند این سریال تکراری است و به آثار دهههای گذشته شبیه شده؛ نظر شما در اینباره چیست؟
درست است که ما بارها با مضامین مرگ، زندگی، ماورا و انسانِ درگیر میان این دو در سینما مواجه شدهایم. اما نکته اینجاست که این سریال تلاش کرده به این مضامین نگاهی انسانی و هنرمندانه بیندازد، نه صرفاً اخلاقی و خشک.
استفاده از زبان طنز و ارائه این مضامین در قالبی نرمتر و قابل درکتر برای مخاطب، امتیازی برای سریال است حتی اگر محتوای آن تازگی نداشته باشد.
محسن سلیمانی فاخر، منتقد سینما:
کمدی یا فاجعه؟ «اجل معلق»؛ قربانی فقدان ایده و اخلاق
سریال از نظر روایت داستانی چقدر منسجم است؟
سریال «اجل معلق»؛ از همان قسمت نخست به وضوح نشان میدهد که انسجام روایی اولویت سازندگان نبوده است. به عنوان مثال، تغییر ناگهانی محل کار داوود از ریختهگری به شیشهسازی نه برآمده از ضرورت درام است، نه خلاقیتی در پی دارد. این جابهجایی صرفاً نوعی ترفند سطحی برای تنوع بصری است، بدون اینکه به جهان داستانی گره بخورد یا به روایت کمک کند. گویی هر اپیزود، مستقل از قبلی نوشته شده، بیآنکه درکی از ساختار علی-معلولی یا قوس شخصیت وجود داشته باشد. روایتی اینچنین شلخته، بیشتر شبیه وصلهپینهای از صحنههای کمدی دمدستی است تا یک داستان معنادار.
به نظر شما داستان دراماتیک و پرکشش است یا دچار افتوخیز؟
داستان نهتنها دچار افتوخیز نیست، بلکه از ابتدا با سکون و بیرمقی آغاز میشود و همانجا متوقف میماند. هیچ لحظهای از تنش درونی شخصیتها یا گرهافکنی جدی در مسیر داستان نمیبینیم. حتی موقعیتهایی که میتوانستند محملی برای طنز درخشان و موقعیتمحور باشند، به سطحترین شکل ممکن هدر میروند. برای مثال، شوخی با فروش اعضای بدن و مرگ مغزی نه تنها کمدی خلق نمیکند، بلکه حس توهینآمیزی به تماشاگر میدهد. چنین پرداختی نه درام است، نه کمدی؛ بلکه نوعی سطحینگری است که از نبود ظرافت و بلوغ نویسنده حکایت دارد.
مضمون مرگ و فرصت دوباره در این سریال چه اندازه تازه و خلاقانه پرداخت شده؟ آیا بیشتر شاهد تکرار مضامین آشنا هستیم یا نگاه متفاوتی ارائه شده؟
سریال میخواهد مرگ را به عنوان فرصتی دوباره و مجالی برای بازنگری در زندگی روایت کند، اما این مضمون شریف در قالب طنزی پرداخته شده که نه تنها «خلاق» نیست، بلکه بعضاً تمسخرآمیز و غیرانسانی است. وقتی موضوعی همچون اهدای عضو _ که نیاز به فرهنگسازی جدی در جامعه دارد _ به ابزاری برای گرفتن خنده تبدیل میشود، دیگر با ضعف ساده مواجه نیستیم. با نوعی بیاخلاقی رسانهای طرفیم که میتواند برای خانوادههای اهداکننده تحقیرآمیز باشد.
کارگردان در میزانسنها، انتخاب لوکیشنها و فضای بصری سریال چه نمرهای میگیرد؟ آیا توانسته جهان داستان را ملموس کند؟
از نگاه بصری، سریال فاقد نگاه مشخص است. میزانسنها تخت و بیبیاناند، نورپردازی سرد و فاقد درک از حالوهوای درام است و دوربین، بیهدف به دنبال بازیگر حرکت میکند. به جای آنکه فضا در خدمت معنا باشد، صرفاً درگیر پرکردن قاب است. طراحی صحنه نیز نشانی از خلاقیت ندارد. بدون هویت و حس. تماشاگر هیچگاه در جهانی باورپذیر قرار نمیگیرد. فضا، نه بازتابی از ذهن شخصیتهاست، نه بستر رشد روایت.
فکر میکنید نویسنده یا سازندگان توانستهاند مضمون اصلی را بهگونهای طرح کنند که از شعارزدگی دور بمانند؟
سریال در ظاهر تلاش کرده از شعار بپرهیزد، اما در عمل به کلیشههایی سطحی و گاه تحقیرآمیز پناه برده. طنزهایی همچون تمسخر افراد یا رفتارهای اغراقآمیز با بیماران، نه تنها خندهدار نیستند، بلکه بیرحم و غیراخلاقیاند. اینها نه نقد اجتماعیاند، نه موقعیتهای بامزه. بلکه نشانهای از فقدان درک انسانی و بیسوادی طنزپردازانهاند. طنز زمانی مؤثر است که بر دوش آگاهی و همدلی استوار باشد، نه آنکه اقشار ضعیف سوژه خندههای بیمایه شوند. در مقایسه با سریالهایی که در سالهای اخیر حول تجربههای ماورایی یا مرگ ساخته شدهاند، «اجل معلق»؛ اثری بهشدت عقب مانده است. جالب آنکه حتی در همین تلویزیون ایران، در ماه رمضان، سریالهایی که اصلاً ژانر کمدی نداشتند، مثل «او یک فرشته بود» یا «اغما» یا حتی درامهای مناسبتی، روایتپردازی به مرتب بهتری داشتند. این مقایسه نشان میدهد که «اجل معلق»؛ نه قربانی سانسور است، نه فقر بودجه؛ بلکه اسیر فقدان تفکر خلاق و نبود نگاه هنری در طراحی محتواست.
نظرتان را درباره حضور رضا عطاران در این سریال بگویید؟
سریال تصور کرده حضور رضا عطاران، بهتنهایی، کافی است تا مخاطب بخندد، یا اگر طراح سریال بهرام افشاری باشد مملو از ایده و تفکر خلاقانه است. این انتخابها بدون متن قوی، بدون موقعیتسازی درست و بدون هدایت حرفهای، بیشتر از آنکه به سود سریال باشد، به زیان آن تمام شده است. رضا عطاران در این سریال، نه تنها موفق به نجات اثر نشده، بلکه گویی به بازتعریفی وارونه از کارنامه خودش بدل شده است. بازیهای خنثی، دیالوگهای کمرمق و بیهویتی موقعیتها، حضور او را نیز از معنا تهی کردهاند.
در آخر «اجل معلق»؛ نه یک کمدی قابلدفاع است، نه درامی شریف، اثری است که مفاهیم والای انسانی را در قالبی شوخیگونه و بیذوق قربانی میکند. این سریال، با نادیدهگرفتن شعور مخاطب، با بیمسؤولیتی در طرح مفاهیم حیاتی و با سوءاستفاده از بازیگران محبوب، به نقطۀ شکست خودخواستهاش رسیده است.
اگر هدف، کمدی است؛ باید آن را بر اساس شناخت روان، جامعه و قصه بنا کرد. اما اینجا، تنها با تلفکردن وقت تماشاگر، بیاحترامی به موضوعات انسانی و ویرانکردن اعتبار هنری بازیگران باسابقه مواجه هستیم.
زهرا مشتاق، نویسنده و منتقد سینما:
«اجل معلق»؛ تلفیق هوشمندانه فانتزی، طنز و فلسفه زیستن
در ابتدا بفرمایید که اولین مواجههتان با سریال «اجل معلق»؛ چطور بود؟ آیا قسمت نخست توانست توجه شما را جلب کند؟
راستش من خیلی اتفاقی با سریال «اجل معلق»؛ آشنا شدم. فکر میکنم قسمت چهارم یا پنجم بود که از پلتفرم نمایش خانگی آن را دیدم. وقتی به آن فکر میکنم، ارتباط میان این دو شخصیت بسیار برایم باورپذیر است. اصطلاحاً نقشها در آمدهاند و بیننده میتواند بپذیرد که این آدم (داوود) با یک اَجل زمینی حرف میزند، بیرون میرود، نصیحت میشود و در عین حال مورد محبت قرار میگیرد. بهویژه شخصیت «اَجل» به نظرم کاراکتری خاص است؛ چون شما یک موجود آسمانی را میبینید که اصولاً در ذهن ما ترسناک و غیرقابل تصور است، اما در این سریال دوستداشتنی شده. ما او را میپذیریم و دنبالش میکنیم.
با توجه به کارنامه رضا عطاران، نقشآفرینی او را در این سریال چطور ارزیابی میکنید؟ آیا ادامهای از نقشهای قبلی اوست یا با تجربهای تازه روبهرو هستیم؟
به نظرم تجربهای تازه است. زمانیکه تلویزیون هنوز مخاطب داشت و من هم از بینندگانش بودم، سریالهایی که آقای عطاران در آنها حضور داشتند به عنوان بازیگر همیشه چشمگیر بودند. ویژگی مهم این بازیگر این است که خودش را وقف نقشی میکند که قرار است بازی کند.
در «اجل معلق»؛ هم همین اتفاق افتاده. تا وقتی داوود را میبینید، احساس نمیکنی رضا عطاران است. یک داوود واقعی است که زندگی خودش را دارد. میگوید من همیشه فقط نگاه کردهام که دیگران سوار ماشین شاسیبلند میشوند، چرا من نه؟ و بیننده میپذیرد. این همان داوودی است که آدمهای بسیاری در جامعه ما میتوانند خودشان را در او ببینند.
نکته دیگر اینکه رابطه داوود با اَجل بسیار جذاب و دیدنی است؛ جایی که اَجل با زبان محبت صدایش میکند: «داوود قشنگم» و او هم با واکنشی طبیعی جوابش را میدهد. این رابطه صادقانه شکل گرفته و باورپذیر است. به نظرم رضا عطاران هرجا که هست، تمام خودش را در اختیار نقش قرار میدهد و آدم خلاقی است که میتواند مسیر تازهای در بازیگری باز کند.
در مجموع، داستانپردازی این سریال را چطور میبینید؟ آیا ریتم مناسبی دارد یا دچار افتوخیز میشود؟
به لحاظ ریتم، اگر بخواهم مقایسه کنم با سریالهایی که این روزها در حال پخشاند، باید بگویم ریتم «اجل معلق»؛ خوب است.
برای مثال، سریالی مثل «جَزر و مَد» را هم دیدم که به لحاظ بازیگری واقعاً آزاردهنده بود. بازی خانم آزاده زارعی آنقدر گلدرشت و توی ذوقزننده بود که تعجب کردم چطور کارگردانی مثل آقای لطیفی، که سریالهای خاصی ساخته، متوجه این موضوع نشده است. اما در مورد «اجل معلق»؛ با اینکه شاید قصهاش تازه نباشد، ولی نقطه قوتش این است که آن را برای بیننده باورپذیر کرده است.
اینکه شخصیت «اَجل» _ اگر استعارهای از حضرت عزرائیل باشد _ به موجودی زمینی تبدیل شده، کسی که میتواند دیده شود، حرف بزند، آب دهانش را قورت دهد وقتی غذای خوشمزهای میبیند، یعنی دارد تجربهای انسانی پیدا میکند. در عین حال داوود هم جنبههایی از زندگی ماورایی را تجربه میکند. انگار سریال موفق شده پلی بزند بین آسمان و زمین، و این به نظرم نکته مثبت آن است.
درباره بازی بهزاد خلج در نقش «اجل» چه نظری دارید؟ آیا این شخصیت در روایت برای شما قانعکننده بوده؟
در «اجل معلق»؛ کاراکتر اَجل واقعاً خوب طراحی شده؛ مردی با موهای سفید، ابروهای پرپشت، کت بلند و رفتاری سرد اما در عین حال لطیف. و چیزی که مهمتر است، نحوهی اجرای این نقش است. بازیای است که پر از ظرافت است، نه پر از دیالوگ. یعنی باید با میمیک صورت، نگاهها و زبان بدن، احساسات را منتقل کند و این کار سختی است که به خوبی از پس آن برآمده.
برای من باورپذیر بود. ترکیب او با رضا عطاران هم خیلی خوب از کار درآمده. هر دو آنقدر در نقشهایشان فرو رفتهاند که تماشاگر فراموش میکند اینها بازیگرند.
با وجود همه این نکات مثبت، برخی مخاطبان معتقدند این سریال در مقایسه با آثار دهه ۶۰ و ۷۰ که به موضوع مرگ یا ماورا میپرداختند، حرف تازهای برای گفتن ندارد. نظر شما چیست؟
ببینید، درست است که مضمون سریال تازگی ندارد. خانواده فقیر، دزدی، بدهی، آبروداری، همه از المانهایی هستند که بارها در آثار مختلف دیدهایم. اما نکتهای که برای من مهم بود، ارتباط بین این دو شخصیت اصلی است.
به نظرم این رابطه جذاب طراحی شده و همین باعث میشود من به عنوان مخاطب با سریال همراه شوم.
طبیعتاً بخشهای دیگر قصه هم کمک میکنند، ولی چیزی که مرا جذب میکند و پای داستان نگه میدارد، شخصیت داوود و اَجل و رابطهای است که میانشان شکل گرفته.
به نظر شما نسل جوان هم با این نوع روایت و شخصیتها ارتباط برقرار میکند؟ یا بیشتر برای مخاطب میانسال جذاب است؟
صادقانه بگویم، شاید نسل جوان بیشتر به سراغ سریالهایی برود که فضاهای سرد، تکنولوژیک و مدرن دارند. برای مثال، همزمان سریالی مثل «کَنکِل» را هم از نمایش خانگی دنبال میکردم؛ سریالی با چهرههای پرتعداد و فضایی خشک و بیروح که شاید برای دهه هشتادیها جذاب باشد.
اما من که متولد دهه ۵۰ هستم، راستش از «اجل معلق» خوشم آمد. تماشایش میکنم و واقعاً از رابطه میان دو شخصیت اصلی لذت میبرم. همین رابطه برای من کشش دارد و مرا دنبال خودش میکشد.