«ماجرای عجیب سگی در شب»؛ سفری به ذهن یک نوجوان اتیستیک در قاب تئاتر | مجموعه رسانه ای صبا
امروز پنجشنبه, ۱۷ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۰۶:۰۳:۴۹

«ماجرای عجیب سگی در شب»؛ سفری به ذهن یک نوجوان اتیستیک در قاب تئاتر

در جهانی که پر است از فریادهای پرزرق‌وبرق، گاهی یک سکوت، یک نگاه، یا حتی یک واهمه‌ درونی، فریاد بلندتری می‌شود برای فهم انسان. «ماجرای عجیب سگی در شب» فقط یک درام رازآلود نیست؛ تلاشی‌ست برای فرو رفتن در جهان ذهنی یک نوجوان اتیستیک؛ جهان هندسی، منظم، و در عین حال به‌شدت شکننده.

به گزارش صبا، حمیدرضا خسروی لرگانی، کارگردان این اثر، با نگاهی هنرمندانه و انسانی، مفاهیمی چون تفاوت، طردشدگی، و بازگشت مادرانه را از خلال فرم، میزانسن و اتمسفر، به تماشاگر منتقل کرده است؛ بی‌آنکه گرفتار شعار یا اشک گرفتن‌های سطحی شود.

در این گفت‌وگو از روند شکل‌گیری اثر، چالش‌های بازنمایی اتیسم روی صحنه، و واکنش‌های احساسی و واقعی مخاطبان صحبت کرده‌ایم؛ گفت‌وگویی که نشان می‌دهد چطور تئاتر، همچنان می‌تواند مرز میان هنر و آگاهی را با جسارت طی کند.

 این نمایش ابعاد مختلفی دارد: معمای قتل، اختلال طیف اتیسم، دروغ‌های خانوادگی و ترک مادر. شما در روایتتان بیشتر بر کدام بُعد تاکید داشتید؟ چرا؟

برای آنکه نمایش به‌صورت لایه‌لایه و چندبُعدی شکل بگیرد، لازم بود ابعاد مختلفی به آن اضافه شود؛ هم در فرم و هم در محتوا. بر اساس درکی که از متن داشتم، تلاش کردم به لایه‌هایی برسم که برایم معنادار بودند. در برخی بخش‌ها، یک هدف برای من اهمیت بیشتری داشت و همان مسیر را پررنگ‌تر دنبال کردم. با این حال، در مجموع وفاداری‌ام به مسیر اصلی رمان حفظ شد. البته طبیعی‌ست که مقاصد نهایی، از فیلتر ذهنی من به‌عنوان کارگردان عبور کرده‌اند؛ مثلاً در مورد برجسته‌کردن موضوع اتیسم که برایم بسیار مهم بود.

بازنمایی اختلال طیف اتیسم همیشه با حساسیت زیادی همراه است. برای ساخت این نقش و نمایش، آیا با مشاور یا فردی متخصص در زمینه اتیسم مشورت کردید؟

بله، حتماً در این مسیر از مشاوران متخصص برای هدایت بازیگران استفاده کردیم. البته به‌نظر من، درک ابتدایی از اختلال طیف اتیسم برای بازیگران ضروری و اجتناب‌ناپذیر بود، اما آنچه واقعاً آن‌ها را به نقش نزدیک‌تر کرد، تجربه‌ی مستقیم حضور در کنار کودکان اتیستیک و لمس واقعیت زندگی آنان بود.

اگرچه کاراکتر ما به احتمال زیاد در طیف سندرم آسپرگر قرار می‌گیرد – که نوعی از اتیسم با شیوع کمتر است – اما هدف ما معرفی کلی‌تر این طیف بود. بنابراین تلاش کردیم فراتر از استعداد ویژه‌ شخصیت، به چالش‌ها و دشواری‌هایی که او در زندگی روزمره با آن مواجه است نیز بپردازیم. از همین رو، بهره‌گیری از مشاوره‌ تخصصی را بخش جدایی‌ناپذیر از روند آماده‌سازی اجرا می‌دانستیم.

آیا در اجرای شخصیت‌پردازی یا طراحی صحنه تلاش کردید از زاویه دید یک نوجوان اتیستیک وارد ماجرا شوید؟ اگر آره، چطور این زاویه دید را در میزانسن یا بازی‌ها پیاده کردید؟

برخلاف رمان، در اجرای ما زاویه‌ دید کریستوفر اهمیت ویژه‌ای داشت. پیش از آغاز تمرین‌ها، تحقیقاتی درباره دنیای اتیستیک انجام دادیم و تلاش کردیم به درک درستی از فضای ذهنی و احساسی این شخصیت برسیم. از دل این شناخت، به حال‌وهوای مورد نظر رسیدیم و سپس میزانسن را بر اساس همان فضا طراحی کردیم.

ابتدای مسیر سخت بود، اما از آن‌جا که می‌دانستم افراد دارای اتیسم، جهان را در ذهن خود و به شیوه‌ای کاملاً شخصی بازسازی می‌کنند، ضرورت داشت که فضای ذهنی او را نه با دکورهای عینی، بلکه با القای اتمسفر منتقل کنیم. هدف ما این بود که نوعی آشفتگی ذهنی را در عین سادگی بصری به مخاطب منتقل کنیم.

میزانسن‌های نمایش هم عمدتاً بر پایه‌ی اشکال هندسی طراحی شده‌اند. این انتخاب به علاقه‌ شخصیت اصلی به ریاضیات بازمی‌گردد و سه شکل دایره، مربع و مثلث به‌صورت نمادین در فضاسازی به کار رفته‌اند؛ به‌نوعی این سه شکل، بازتاب‌دهنده‌ ذهن کریستوفر هستند.

 واکنش مخاطبان دارای تجربه زیسته (مثلاً خانواده‌های دارای فرزند اتیستیک) به این اجرا چه بوده؟ بازخورد خاص یا به‌یادماندنی‌ای داشتید؟

تماشاگران معمولاً واکنش‌های احساسی و عمیقی نسبت به نمایش داشتند. بسیاری از آن‌ها ارتباط خاصی با اثر برقرار کرده بودند و از اینکه موضوعات مرتبط با سبک زندگی افراد دارای اتیسم و چالش‌های خانوادگی آنان در قالب نمایش مطرح شده، ابراز خوشحالی می‌کردند. بخش قابل‌توجهی از بازخوردها بعد از هم‌ذات‌پنداری با شخصیت کریستوفر شکل می‌گرفت؛ برخی تماشاگران با اشک و تأثر سالن را ترک می‌کردند. حتی در بخش نظرات سایت تیوال هم، چنین بازخوردهایی ثبت شده بود و مخاطبان از اینکه احساس می‌کردند «در حال دیده‌شدن» و «درک‌شدن» از سوی جامعه هستند، ابراز رضایت داشتند.

با این حال، یکی از نقاط ضعف ما و سایر نهادهای مرتبط، در حوزه اطلاع‌رسانی بود. متأسفانه نتوانستیم خانواده‌های بیشتری را از وجود چنین نمایشی مطلع کنیم. در این میان، انجمن مربوطه نیز با وجود پیگیری‌ها و مذاکرات متعدد، اطلاع‌رسانی کافی انجام نداد و همین موضوع باعث شد بخش مهمی از جامعه‌ هدف، از این اجرا بی‌خبر بمانند.

اگر قرار بود نمایش را برای یک جامعه‌ هدف خاص اجرا کنید – مثلاً والدین یا معلمان – کدام پیام نمایش را مهم‌تر از بقیه می‌دانستید؟

پیش از پاسخ به این سؤال، لازم است تأکید کنم که من در درجه‌ اول من یک کار هنری انجام می‌دهم. جامعه‌ هدف من، خلق یک اثر هنری تأثیرگذار و درخور تأمل است، نه صرفاً دادن شعارهای اجتماعی یا نمایشی. به باور من، هنرمند وظیفه دارد اثر باکیفیت و عمیق تولید کند؛ اولین و مهم‌ترین گام نیز، ساختن اتمسفر صحیح و باورپذیر تئاتر است. تا زمانی که این فضا به‌درستی خلق نشده باشد، نمی‌توان وارد مرحله‌ گفت‌وگوی اجتماعی شد.

پس از شکل‌گیری هسته‌ هنری نمایش، تلاش کردیم از دل آن، آگاهی‌بخشی هم اتفاق بیفتد؛ اینکه مخاطب درک کند کودکان دارای طیف اتیسم، با تمام زیبایی‌ها و حساسیت‌های خاص‌شان، چگونه با جهان مواجه می‌شوند. وقتی برای تحقیقات به مراکز اتیسم می‌رفتیم، بارها پیش آمد که از شدت پاکی دل این بچه‌ها بغض‌مان می‌گرفت. چیزهایی در وجودشان هست که بسیاری از انسان‌های اطراف ما در حسرت داشتنش هستند.

به‌نظر من، مهم‌ترین درسی که از این بچه‌ها گرفتیم، این بود که مهربانی و انسان‌بودن، مسیری ساده و صادقانه دارد؛ و قهرمان‌شدن، گاهی فقط یعنی “آدم خوب‌ بودن”. کودکانی که جامعه کمتر می‌بیندشان، مهره‌های گمشده‌ انسانیت‌اند.

در اجرای شما، کریستوفر در پایان به مادرش پناه می‌برد. فکر می‌کنید این پایان، امیدبخش است یا نوعی واقع‌گری تلخ؟ خودتان چطور تفسیرش می‌کنید؟

در واقع، این‌طور نیست که کریستوفر فقط به‌دنبال مادرش رفته باشد؛ بلکه واقعیت عمیق‌تری وجود دارد: مادر، پس از ترک فرزندش، از تصمیم خود پشیمان شده بود و به نوعی به کریستوفر پناه آورد. طبیعی‌ست که دل فرزند برای مادرش تنگ شود و به‌دنبال او بگردد، اما آن‌چه برای من اهمیت بیشتری داشت، این بود که مادر هم نتوانست دوری از پسرش را تحمل کند. مادری که به‌خاطر شرایط خاص فرزندش او را ترک کرده بود، در نهایت دریافت که بدون او نمی‌تواند زندگی کند. او تصمیم گرفت با وجود تمام دشواری‌ها و نگاه‌های سنگین اطرافیان، بازگردد و اشتباهش را جبران کند.

شکی نیست که خانواده‌های دارای فرزند طیف اتیسم با شرایط سختی روبه‌رو هستند. این سختی واقعی و انکارناپذیر است. اما آن‌چه مهم‌تر است، تلاش خانواده‌ها برای مدیریت این شرایط و ساختن یک زندگی بهتر است. در تجربه‌ شخصی‌ام، دیده‌ام که بسیاری از خانواده‌های ایرانی با دلسوزی، مسئولیت‌پذیری و عشقی عمیق از پس این دشواری‌ها برآمده‌اند. وابستگی خانوادگی و روحیه‌ فداکاری، یکی از نقاط قوت فرهنگی ماست که در این زمینه بسیار کمک کرده است.

و در نهایت، انسان با امید زنده است. ایمان به بهتر شدن اوضاع، چیزی‌ست که باید حفظش کنیم. همان‌طور که کریستوفر در پایان قصه‌اش قدمی به‌سوی ترمیم روابط و آینده‌ای روشن‌تر برمی‌دارد، ما هم باید باور داشته باشیم که این اتفاق برای دیگران هم ممکن است. اگر به کارمان ایمان داشته باشیم، قطعاً روزی این مسیر برای همه روشن‌تر خواهد شد.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها