
به گزارش صبا، در این دلنوشته آمده است:
ما که صدا بودیم…
روایتی ناگفته از آنسوی شیشهها…
ما هم آن روز آنجا بودیم.
پشت شیشههای نازک استودیو،
پشت میکروفنهایی که شاید بخشی از معدود پنجرههای روشنِ شهر بودند.
نه برای اینکه کسی از ما خواسته بود،
نه برای پاداش،
نه حتی برای دیدهشدن؛
چون ما اصلاً دیده نمیشویم.
ما فقط صدا بودیم.
و شاید برای همین، کسی بعدها چیزی نگفت.
وقتی نشستند و تحلیل کردند، از تصویر گفتند.
از قابهایی که شکست، از رنگهایی که پرید، از حرکتهایی که متوقف شد.
اما کسی نگفت، در همان لحظهای که تصویر زخمی شد، صدا هم با تمام اضطرابش منتظر بود زخمی شود.
با تمام اظطرابی که وجود داشت نترسید.
ماند. حرف زد. آرامش داد.
کسی نگفت، در آن ساعاتِ گرهخورده با ترس و تردید،
همکاران و دوستان من در رادیو ماندند.
ماندند، تا زمانی که باید باشند.
نه برای هیاهو، نه برای دیدهشدن،
بلکه برای اینکه کسی، در خانهای دور، در گوشهای از تهران،
در روستایی از شمال، یا کویری در جنوب،
با شنیدن صدای ما بفهمد:
هنوز کسی هست.
کسی هست که با او حرف میزند.
و هنوز چیزی هست که شنیدن دارد.
اما صدا، چون دیده نمیشود، حساب هم نمیشود.
در این سرزمین، گویی آنچه مهم است فقط آن چیزیست که رنگ دارد، قاب دارد، تکان میخورد.
اما صدا؛ با تمام عمقش، با تمام تکنیک و ادبیات و فرهنگش، در حاشیه میماند.
صدا، مظلوم است.
نه چون ساده است،
بلکه چون شنیدن، سخت است.
درک صدا، حوصله میخواهد، دقت میخواهد.
صدا، بیهیاهوترین همراه لحظههای مشترک ماست؛
همان حضوری که همیشه هست، بیآنکه خود را به رخ بکشد.
آنهایی که با صدا زندگی میکنند،
نه فقط میشنوند؛ با آن آرام میگیرند، فکر میکنند،
در جهان آن غرق میشوند،
و گاهی خودشان را میان جملهای از گویندهای نادیده، پیدا میکنند.
نه از روی ناچاری،
بلکه چون انتخابش کردهاند.
چون برایشان، صدا نه رسانه، که همنفس است.
و ما که صدا بودیم،
فقط این را میگوییم:
ما هم بودیم و هستیم. بشنوید و اگر خواستید، ببینید…