یونس بهرامی/صبا: در این فهرست سه کتاب را معرفی میکنیم که فقط دنبال تشریح خشکوخالی حوادث تصادفی نیستند بلکه به نحوهی واکنش جوامع هم در امدادرسانی -یا نرسانی- میپردازند.

نفرین تنگهها (Curse of the Narrows: The Halifax Disaster of 1917)
«نفرین تنگهها» دربارهی حادثهای است که در سال ۱۹۱۷ و در بندر شلوغ هالیفکس کانادا اتفاق افتاد. در تنگهی صعبالعبور منتهی به بندر، یک کشتی کمکی بلژیکی با یک کشتی فرانسوی که حامل تسلیحات نظامی است (مونت بلنک) در تنگهای که مدتها مامن امن کشتیها برای فرار از طوفان و دشمنان بود، نزدیک است با هم شاخ به شاخ شوند. خدمه از زبان هم سر درنمیآورند و مونت بلانک هم پرچم سرخ بر بالای کشتی نصب نکرده است (پرچمی که به دیگران سیگنال میدهد این کشتی مواد منفجره دارد) چون نمیخواستند راحتتر توسط دشمن شناسایی شوند. این دو کشتی با هم برخورد کردند اما فعلا خطر جدی بهنظر نمیرسید و مونت بلانک علیرغم آتشسوزی با حدود ۳۰۰۰ تن باروت و مواد منفجره به ساحل رسید. خیلیها برای تماشا یا نزدیک ساحل آمدند یا پشت شیشههای خانه ایستادند که بعدا بهخاطر شکست شیشهها اگر هم زنده ماندند ولی بیناییشان را از دست دادند.
انفجار مهمات کمی بعد باعث سونامی و باران اسیدی شد. تلاش امدادگران و داوطلبان هم مصادف شده بود با طوفان برف که ارسال کمک را سختتر می کرد. شاید اگر اروپا در آن زمان درگیر جنگ جهانی اول نبود، هیچ کشتیای لازم نبود اینقدر مواد منفجره با خود حمل کند که بر اثر تصادف چنین حادثهی مرگباری پیش بیاید که دوهزار کشته بهجا گذاشت (تقریبا سی درصدشان کودک بودند) و شش هزار نفر را زخمی کرد. نه هزار نفر دیگر هم که بیشترشان بیوه یا یتیم بودند، بیخانمان شدند.
انفجار بندر هالیفکس بزرگترین انفجار غیراتمی تاریخ تا قبل از پرتاب بمبهای اتمی روی هیروشیما و ناکازاکی بود. جالب اینکه روبرت اوپنهایمر، یکی از خالقان بمب اتم، برای پیشبینی شعاع انفجار اتمی روی این حادثه تحقیق کرد.
کتاب لارا مکدونالد که خودش در کنار همین هالیفکس بزرگ شده نه فقط خود حادثه بلکه عواقب سیاسی و اجتماعی بعدیاش و واکنشهای مقامات به حادثه را هم بررسی میکند.

فروپاشی (Collapse: How Societies Choose to Fail or Succeed)
«فروپاشی»، کتاب تقریبا ششصد صفحهای جرد دایموند با عنوان جاهطلبانهی «جوامع چطور انتخاب میکنند شکست بخورند یا موفق شوند»، تلاشی برای توضیح علت فروپاشی تمدنهای نابودشده است. اما دایموند عوض اینکه سراغ یونان و رومی که برای خیلیها آشناست برود ترجیح میدهد دست روی فرهنگهای ایزوله و کوچک بگذارد: آناسازی، ساکنان جزیرهی ایستر، و وایکینگها.
دایموند زمانی که سراغ کتاب رفت اول فکر میکرد نهایتا متنی دربارهی صدمات محیطزیستی خواهد نوشت، اما در آخر تحقیقاتش فهمید متغیرهایی فراتر از محیطزیست در این فجایع دخیلاند — تغییرات اقلیمی، همسایههای متخاصم، ارتباطات تجاری ضعیف و واکنش جامعه.
خیلی از تمدنهای نامبرده بخاطر صدمات محیطزیستی فروپاشیدند اما صدمهی اصلی را خود گروهها به خودشان زدند. مثلا آناسازیها بخاطر جنگلزدایی بیرویه نابود شدند ولو اینکه برای غذا به بادامهایش نیاز داشتند و به چوبهایش برای گرما و ساختوساز. گودالهایی هم که حفر کرده بودند بهخاطر اقلیم خشک بیفایده بود و عمق کم آب بدرد کشاورزی نمیخورد.
وایکینگها هم شاید گورشان را با دست خودشان کندند چون برعکس اینوئیتهای نهنگخوار که خودشان را با مناطق سرد شمالی تطابق دادند، اما وایکینگها بیشازحد اروپایی بودند و راهوروش اسلافشان را هنگام رویارویی با شرایط جدید کنار نگذاشتند. ازایننظر وایکینگها شاید قربانی فرهنگشان شدند و نه دست قاهر طبیعت.
علیرغم خوشبینی دایموند برای اینکه این فروپاشیها قابل جلوگیری بودند اما نسبت به آینده و اینکه آیا برای امروز ما پندآموز بودهاند یا نه بدبین است. مینویسد «شباهت بین جزیرهی ایستر و کل جهان مدرن آشکار است… اگر هزار انسان جزیرهنشین به قوت عضله و ابزار سنگی محیطزیستشان را خراب کردند و فروپاشیدند، آیا سخت است تصور کنیم میلیاردها انسان با ابزارهای آهنی و قدرت ماشین بلایی بدتر سر خودشان خواهند آورد؟»
در خطر: بلایای طبیعی، آسیبپذیری انسانها و فجایع (At Risk Natural Hazards, People’s Vulnerability and Disasters)
کتاب «در خطر» انقلابی در نحوهی دید مردم نسبت به بلایای طبیعی بوجود آورد. چون اولین کتابی بود که گفت واکنش ما نسبت به این حوادث و ترمیم صدمات فقط به ترمیم صدمات فیزیکی نباید محدود بماند — باید جنبهی اجتماعی را هم در نظر گرفت. کتاب از این میگوید که حوادث اینچنینی روی همهی اقشار جامعه تاثیر مخرباش برابر نیست. انسانهای فقیر اکثرا بیشتر از انسانهای ثروتمند قربانی حوادث طبیعی میشوند و دیرتر از بقیه هم بازاحیا.
برای مثال، وقتی بحث سیل پیش میآید، کتاب از ما میخواهد مسئله را با تقلیل دادن به آب لوث نکنیم و به میزان صدمهپذیری انسانها فکر کنیم. چرا بعضیها در زمینهای پست و نزدیک به آب زندگی میکنند که مقابل سیل آسیبپذیرتر هستند؟ شاید چون کسانی بهزور زمینهایشان را از آنها گرفتهاند و مجبورشان کردند به مناطق آسیبزا مهاجرت کنند (گرچه ویلاهای ثروتمندان هالیوودی در کنار جنگلهای کالیفرنیا که همیشه در خطر آتشسوزیست نقض این مثال است، ولی باید آن را به چشم استثنایی بر قاعده دید.)
«در خطر» یک مدل نظری به نام مدل کرانچ ارائه داد که چندان هم پیچیده نیست: گروهی از آدمهای آسیبپذیر که مثلا محل زندگیشان ارتفاع کمی از سطح آب دارد را تصور کنید. بلای بالقوه برای آنها واضحا آب است. حالا وقتی آسیبپذیری و این بلا در قالب یک سیل با هم جمع شوند، این دو عامل ضرب در یکدیگر شده و حاصلش یک فاجعه میشود. نویسندگان این کتاب هم مثل دایموند میگویند این فجایع عموما قابل پیشگیریاند، اگر کمتر انسانها وادار به زندگی در محیطهای بلاخیز باشند.
شاید این بلایا آنقدری که فکر میکنیم تصادفی یا طبیعی نیستند.