
کتاب «آغوش امن» نوشتهی نسیبا عظیمی که نشر ایجاز سال ۱۴۰۰ آن را منتشر کرده، داستان خانوادهای ایرانی در دوران کروناست؛ بیماری دردناکی که مردم ایران، طور دیگری آن را تجربه کردند و شب و روزهای سختی را گذراندند. چه غمهایی که بر دلها ماند و چه جانهایی که از دست رفت و ناگفتههای زیادی را برجا گذاشت. ادبیاتِ داستانی بهترین راه برای گفتن همین ناگفتههاست.
آنچه در این کتاب میخوانیم، زندگی خانوادهای معمولی در اصفهان است که مثل هر ایرانی دیگری دچار نگرانی و استرس بیماری کرونا میشود اما امید، تنها نگهدارنده سکان زندگیشان است. راوی داستان دختر جوانی است که خاطرات شیرینی را برای مخاطب روایت میکند و از تلخی اتفاق اصلی میکاهد و این خود زندگی است، زیرا زندگی همین خوشیها و ناخوشیها در کنار هم است. نویسنده تضاد روزهای خوشی و گرفتاری را به خوبی در داستان نمایش میدهد؛ یادآوری روزهای گذشته که امید دوباره باهمبودن را در دل راوی زنده میکند و تلنگری به خواننده میزند که قدر لحظهها را بداند. نویسنده بدون هیچ حرف شعاری، حرف از زندگی میزند. همچنین توانایی نویسنده را در لحن داستان میتوان دید. لحن راوی در زمان خاطرات کودکیاش،کودکانه و در بزرگسالی متناسب با همان زمان است و همین موضوع باعث شده زبان داستان ساده و روان باشد. فصلبندیها متناسب با زمان گذشته و حال است، هرچند در شروع داستان در یک فصل این جداسازی صورت نگرفته و خواننده را کمی در خوانش دچار سردرگمی میکرد. برخی از اصطلاحات با گویش اصفهانی در داستان به چشم میخورد که برای مخاطب غیراصفهانی ناشناخته مینماید و فهم و درک جمله را کمی دچار مشکل میکند. برای مثال جملهی:«صورتتو بشور، یه غازی نونپنیر برات گرفتم، بخور» (صفحه ۲۴). بهتر بود در دیالوگ بعدی اشارهای به مفهوم جملهی قبل میشد.
جزییات در رمان« آغوش امن» پررنگ و بجا آورده شده است؛ جزییاتی مانند روابط انسانی، احساسات، برخوردها و عادات و رسوم خانوادهی ایرانی که به زیبایی بیان شده که برای مخاطب ملموس و خاطرهانگیز است، طوری که هر خواننده میتواند خود را با بخشی از داستان همراه بکند که در زندگی شخصی تجربه کرده است، مخصوصاً در خاطراتی که راوی از گذشتهاش تعریف میکند، همنسلان خود را به یاد روزهای خوش بچگی میاندازد. برای نمونه به این قسمت توجه بکنید:«خانهی مادرجان ته کوچه است. یک در آهنی کوچک که آفتاب رنگش را برده و پوستهپوسته شده و یکی با خودکار روی آن نوشته: این یادگاری از من است. تو چه خری هستی؟ در نیمهباز است. آن را هول روی چهارپایهی پلاستیکی گوشهی ایوان نشسته است.کف حیاط پر از برگ است» (صفحه ۲۷).

طرح روی جلد،گویای احساس عمیقی است که در خط به خط جملههای کتاب وجود دارد.کت مردانهای که در قاب زندگی یک خانواده برای همیشه ماندگار است، حتی اگر تا آسمان بالا برود و سوار بر ابرهای سفید باشد، هرچند دور اما نزدیک خواهند ماند. پس از اتمام کتاب، بغضی گلوی مخاطب را میگیرد اما شیرینی خاطرات و امید به زندگی، خواننده را خشنود نگه میدارد و همانا جادوی نوشتن، جاودانهکردن همین شیرینیهای زودگذر است تا تسکینی برای روح و قلبمان باشد.
زینب آبکوه