گریه بر شانه‌های خدا | مجموعه رسانه ای صبا
امروز جمعه, ۲۹ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت ۰۰:۲۴:۳۹
تالار دل‌نوشته

گریه بر شانه‌های خدا

فرید اخباری | به هرکس هم می‌گیم ما رو دعا کن، در جواب می‌گوید محتاجیم به دعا. ای بابا قربان و تصدقت خب دعا کن، منم تو را دعا می‌کنم دیگر. این تعارف‌ها چیست دیگر!

همسایه‌ی ما آقای کولیایی می‌گفت: شب‌های قدر که تمام بشه، ماه رمضان به سراشیبی میفتد. حالا می‌خواهد فروردین باشد یا اسفند.

شب اول قدر بود، بیرون یک مسجد نشسته بودم، گریه می‌کردم. چرا نمیشه؟ بابا اصلا من بد، کافر، خراب. مگه همه‌ی ما برای خدا نیستیم. حالا ما شده‌ایم اون بنده‌ی تخس خدا. مشتی ما هم دل داریم. هر سال می‌گویند این شب‌های قدر خیلی دعا کنید اگر بگیرد دیگر تمام است!

ما که هر روز داریم میگیم به زبان و عقل خودمان. خسته شدم اینقدر در زدم و گفتم. می‌خوام بد و بی‌راه بگم بهت خدا. اصلا می‌دونی چیه؟ خیلی نامردی!

به  هرکس هم میگیم ما رو دعا کن، در جواب می‌گوید محتاجیم به دعا. ای بابا قربان و تصدقت خب دعا کن، منم تو را دعا می‌کنم دیگر. این تعارف‌ها چیست دیگر!

به هق‌هق افتاده بودم لب جوب، یکی اومد طرفم گفت: آقا بیا توی مسجد!

گفتم: داداش بعد از چندوقت گریه‌ام گرفته بود زدی تو حالم. می‌خواهم تو جوب دعا کنم. قهرم با خدا. دلتون به چی خوشه شماها. حرف هیچکدام‌تان را گوش نمیده بدبخت‌ها! رفتش و سری تکان داد.

به حضرت عباس اینقدر اعصابم خورده نمی‌دانم چی باید بگم. همیشه شروع سخته. نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم با خدا صحبت کنم.

دوباره کولیایی اومد تو ذهنم…..همیشه من یادم می‌آمد در ساختمان به زور باز می‌شد. بعضی وقت‌ها اینقدر هل می‌دادم و می‌کوبیدم تا باز شه این بی‌صاحاب!

 

یه دوشنبه‌ای بود هر چی در می‌زدم، هرچی می‌کوبیدم باز نمی‌شد. کولیایی آمد. گفت باز نمیشه در؟

گفتم: می‌بینید که! چرا درست نمی‌کنید این در را؟ شما که صاحب‌خانه‌ای…. البته جسارت نباشه‌ها….

گفت: درست نمی‌کنم! همینجور باید بماند. هرکی مشکل دارد، می‌تواند فقط بیشتر در بزند و بکوبد.

گفتم این چه منطقی هست آقای کولیایی؟

گفت: جوان، من با خدا یه قراری گذاشتم. این در را گذاشتم نشانه! هرکس هم می‌خواهد اینجا خانه اجاره کند همون اول می‌گم این در رو باید زیاد بزنی. هل بدی، بقیه‌ی جاهاش درسته. به بابای شما هم که گفتم و خودت هم که میدانی.

گفتم چرا؟ مگه خودآزاری داریم؟

گفت: آقا ناصر، جوان که بودم، می‌خواستم تاجر فرش بشم. کس و کاری تو این کار نداشتم. رفتم بازار، اول پادویی کردم. هی پادویی کردم. بعد خودم یه مغازه اجاره کردم. همه اخم‌های بازاری‌های آن راسته و اوستای من تو هم رفت. هیچکس بهم جنس نمی‌داد که بفروشم. هی برو اینور، آنور. رفتم شهرستان. انگار همه دست به یکی کرده بودند و سپرده بودند که به این پسر خپل کسی جنس نده. توی مغازه‌ی خالی‌م با چندتا فرش که برای خودم بود نشسته بودم گفتم باید برم پادویی. نمی‌گذارند.

بعد من با پوزخندی گفتم: حتما بعدش معجزه شد و شدی آقای خودت!

کولیایی گفت: نه ضرر کردم، مغازه را پس دادم و رفتم پادویی یک اوستای دیگر.

گفتم: خب؟

ادامه داد: من ول کن نبودم. همش می‌رفتم پیش این و آن. تو بازارهایی که با این راسته رقابت می‌کردن، تعطیل که بودم، می‌رفتم شهرهای مختلف. که یکی در را باز کند من بتوانم بشم  آقای خودم و دوباره مغازه اجاره کنم.

یه بار که رفته بودم تبریز روی دیواری از خیابان‌هایش نوشته بود از قرآن که« هُوَ مَعَكُمْ أَیْنَ مَا كُنتُمْ، هر كجا باشيد او با شماست.»

به کولیایی گفتم: شما که متدین به نظر نمی‌رسید. گفت: آره ولی اعتقادات خودم را دارم. اینقدر هم وسط حرفم نپر. به تو چه پسر؟ گوش بگیر چه می‌گویم!

کولیایی دماغش را بالا کشید و گفت: این جمله رو که دیدم، یه خانم میان‌سالی داشت بهش نگاه می‌کرد و منم رفتم کنار این خانم که این جمله رو ببینم. خدا می‌گه: هرکجا باشید، من با تو هستم.

آن خانم بدون این‌که به من نگاه کند گفت: باید اصرار کنی. باید در بزنی. میاد آن روز. رفیق اول و آخر خداست. ما تنهاییم. فقط خدا می‌ماند. بالاخره رضایت پسرم رو می‌گیرم و رفت.

سرت رو در نیارم. اصرار کن. خدا دوست داره. خدا عاشقِ بازی هست. با خدا باید بازی کنی. لوسش کنی. اگر در زدی و باز نشد، این دنیا خیلی درِ دیگر داره. اینقدر بزن تا باز بشه. چیزی که زیاد هست در است. باید بگردی. سوزن تو انبار کاه نیست که! تابلو هست!

من بعدش هر روز صبح با خدا حرف می‌زدم که بشود. هر موقع تنها می‌شدم با خدا حرف می‌زدم. بعضی وقت‌ها براش آواز می‌خواندم.

با خدا بودن یعنی همین دیگه. کنارت است. اصرار کن بهش. پیگیر کارهات هم باش. منتها وقتی دری برات باز شد نکنه با خدا، خداحافظی کنی! اون موقع بیشتر دوست داره اصرار کنی. بعدش درهای دیگر هم باز می‌کنه برات. خداحافظی کنی با خدا، چنان در را میبندد که جای‌ دردش تا آخر عمر باهات است. اما مرام معرفتی میرود جلو. برگردی در را باز می‌کند. یه در همیشه روی آدم‌ها باز است و نمی‌خواهد که هی بکوبند، اونم در خودش هست. خودش کجاست؟ پیش خودت. هر وقت بخواهی هست. فقط اگر عصاقورت داده و تفلون باشی خوشش نمی‌آید، باید حرف بزنی. حرف بزن ناصر!

این در هم درست نمی‌کنم تا نشانه‌ای باشد که باید همیشه اصرار کنی و ول کن نباشی، این در را که می‌بینم یاد خدا میفتم. اینکه همه جا با من هست. بیا! دیدی؟ در هم باز شد. بیشتر هل بده دیگر.

خلاصه اینه که من شدم آقای خودم. ما هم شدیم تاجر فرش. درها برای منم باز شد. سخت بود. همینه که هست دیگر. اگر سخت نبود که از شیکم مادر میای بیرون گریه نمی‌کنی! آن‌هایی که باور می‌کنند به همه چی که می‌خواهند می‌رسند.

……………………………………………

کنار جوب بودم، به خودم آمدم. رفتم توی مسجد…..با زبان خودم اصرار کردم. به خودم قول دادم ول کن نباشم. خدابیامرزه آقای کولیایی را. ما که الان سال‌هاست اونجا نیستیم ولی نمی‌دانم چی شد الان یاد آن جمله‌اش افتاده بودم که دیده بود. «هُوَ مَعَكُمْ أَیْنَ مَا كُنتُمْ، هر كجا باشيد او با شماست.»

 

سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب….. منزّهى تو اى که معبودى جز تو نیست، فریاد رس فریاد رس، ما را از آتش برهان اى پروردگار من…….

آتش این افکار پوچ من هست. نوکرتم به مولا خدا جون. بیا امشب موهاتو شانه کنم، برات آواز بخوانم:

شانه‌هایت را برای گریه کردن دوست دارم، دوست دارم…..

من می‌خواهم دیگر با خدا بازی کنم…….

 

 

طراح متن و نویسنده: فرید اخباری

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

آخرین اخبار

پربازدیدها