حدود یک ماه پس از آغاز پروسه تولید نمایش، احساس کردم خوب است که محیط اجرای نمایش، یک جاده باشد و مردم در دو طرف این جاده قرار بگیرند. ازاینرو نمایش باید در سولهای اجرا میشد که حداقل 40 متر طول داشته باشد.

حمیدرضا پورآذری اجراهای نمایش «سال ثانیه» را پس از یکسالونیم که دنبال سالن اجرا میگشت، از یکم مرداد در زمین تنیس کاخ سعدآباد آغاز کرده که تا پایان شهریور ادامه دارد. به همین بهانه با او که دراماتورژی و کارگردانی این نمایش را که بهقول او «اجرای تئاتر در مکان غیرمتعارف» است، بهعهده دارد، گپ و گفتی انجام دادهایم.
چه شد که تصمیم گرفتید نمایش را در زمین تنیس کاخ سعدآباد اجرا کنید؟
حدود یک ماه پس از آغاز پروسه تولید نمایش، احساس کردم خوب است که محیط اجرای نمایش، یک جاده باشد و مردم در دو طرف این جاده قرار بگیرند. ازاینرو نمایش باید در سولهای اجرا میشد که حداقل ۴۰ متر طول داشته باشد. بسیاری از سولهها را دیدیم و جای مناسبی پیدا نکردیم تا اینکه به کاخ سعدآباد آمدیم و مسئولان این کاخ قبول کردند دو زمین تنیس مجموعه را در اختیار ما قرار دهند و تصمیم گرفتیم این مکان را برای اجرای تئاتر آماده کنیم. الان حس میکنم درستترین محل برای این اتفاق، همینجا بوده است و در یک سال ونیم گذشته اشتباه میکردیم که بهدنبال سوله میگشتیم.
خط داستانی در این نمایش گم است و ایدههای مقطع کار را پیش میبرد. موافقید؟
صددرصد. تعمدا قصه حذف شده و حتی روند نیز آگاهانه حذف شده است.
حذف شد یا از ابتدا نبود؟
از ابتدا قصهها تکبهتک بودند اما روندی وجود داشت که از یک قصه به قصه بعدی میرسیدیم ولی قصه تعمدا حذف شد. برخی از بازیگران معتقد بودند که نمایش باید روند داشته باشد، اما من با این مخالف بودم و به آنها گفتم که بگذاریم لحظهها بروند و بیایند. با شکل پازل چیدن مخالف بودم چون فکر کردم باید در کار بهدنبال کولاژ باشیم، کولاژهایی که هیچ ربطی به هم ندارند، اما وقتی در کنار هم قرار میگیرند حالی به مخاطب میدهد و آنها میتوانند برداشتهای خودشان را از نمایش داشته باشند. ما در جزئیات میتوانیم خودمان را پیدا کنیم و بازگشت به خود در جزئیات اتفاق میافتد نه در کلیات. ما در کلیات گم شدهایم و دیگر زمان آن فرارسیده که پیدا شویم و قصهگویی ما را بهسمت کلیگویی میبرد و دیگر کلیگویی کافی است.
آیا هرکدام از این جزئیات که در کار شما ایدهپردازی شدهاند، بوطیقای منسجمی داشته؟
فکر میکنم داشته. اتفاقها از دل آدمها بیرون آمده و من تلاش کردم زیاد در داخل ماجرا نباشم از همینرو میگویم فکر میکنم. هیچچیز در خلوت نوشته نشده است. اتفاقها از دل آدمها بیرون آمد و توسط آنها نوشته شد. اتفاقها بسیار واقعی هستند و در تمرینها شکل گرفته است. بیش از ۱۲۰ بار این متن نوشتهشده تا با واقعیت آدمها منطبق باشد. مسائلی که آدمها داشتند در طی این ۱۸ ماه صیقل خورد؛ ازاینرو شاید با مساله اول تفاوت داشته باشد اما از آن، جدا نیست.
اجرای تکتک اجزای بهسمت اکسپرسیونیسم با یک تخلیه و برونریزی بالا میرود؛ احساس نمیکنید که این اقدام کمی بلندپروازانه باشد؟
در ابتدای راهمان هستیم و این نمایش آغاز مرحله سوم کاری من است. همانطور که از یک زمانی دیگر اجرای تئاتر و آن شکل متداول مرا راضی نمیکرد و رفتم سراغ جنس دیگری از کار، الان هم آن اجرای تئاتر بهشکلی دیگر که مخاطب کارهای من مرا به آن سمت دعوت میکند، مرا راضی نمیکند. چون حالی که از جامعه اطرافم و از نوع ارتباط و حرف زدن آدمها میگیرم، در آن شرایط نیست و ضرورتی دیگر را میطلبد. حتی میخواهم بگویم اجرا به این سمت رفت و ما در این زمینه هیچکاره بودیم. فرم، محتوا، چیدمان همگی به سمت این نوع اجرا رفتند. نمیخواهم انتلکتوئل حرف بزنم. بسیاری میگفتند کاش یک صحنه شاد یا صحنه خواب را به نمایش اضافه میکردید که در اجرای زوریخ، ما هر دو صحنه را داشتیم ولی این صحنهها کمی لایتچسبک بود.
یعنی اجرایی که تعاملی باشد یا بهسمت هپنینگ برود؟
بله اما اتود زدیم و نشد. چیزی را هم نمیتوانستیم بهزور به نمایش الصاق کنیم. نهایت رهایی نمایش، صدای خندهای است که در پایان نمایش، در صحنه طناببازی میشنویم. هیچ ادعایی ندارم که اکسپرسیونیسم وجود دارد چون درگیر این واژگان نبودم و شناختی از آنها ندارم. این سبکها محصول جا، فرهنگ و دورانی دیگر است و اگر ما بگوییم میخواهیم آن را کار کنیم، خودمان را گیر میاندازیم. در صورتی به مخاطب احترام گذاشته میشود که کارمان را درست انجام دهیم و حتی اگر مخاطب از نمایش ما خوشش نیامد، حس نکند کمفروشی کردهایم. این نمایش یک کار نیست بلکه پروسه است و هر روز باید آن را پرورش دهیم.
یعنی ممکن است این اجرای شما با اجرای روز بعد تفاوت داشته باشد؟
اگر هفته نخست اجرای نمایش میآمدید و الان هم به تماشای نمایش مینشستید، دو اجرای متفاوت را میدیدید. حدود دو هفته از اجرا گذشته بود و من دیدم جنس یک صحنه، آن چیزی که باید باشد، نبود. از همین رو آن را کاملا تغییر دادیم. شاید فردا تغییر وجود داشته باشد و ده روز دیگر بیشتر باشد اما بهجرات میتوانم بگویم این نمایش در سه یا چهار روز نخست اجرا، این نبود و نمایش بسیار تغییر کرد. یک مرحله این پروسه تا زوریخ بود، زمانی که از زوریخ بازگشتیم تا زمان آغاز اجرا، مرحله دوم ما بود. مرحله سوم از نخستین روز اجرا آغاز شد و همچنان ادامه دارد. مرحله چهارمی هم برای نمایش قائل هستم که از زمان پایان اجراها آغاز میشود.
پروسه کاری شما هم جالب است. از فرهنگسرای بهمن به کاخ سعدآباد رسیدید و مشخص نیست که مکان بعدی کجا باشد.
شاید مکان بعدی باز هم اینجا باشد. وقتی ما وارد این مکان میشویم، پیشینهای همراهمان است اما اینجا در بسته میشود و پیشینه، پشت در میماند و آدمها در مکانی که محل تفریح است، متحمل رنج میشوند. در کنار کاخهای مختلف، ده دختر را میبینید که زیر یک فشار، در حال له شدن هستند. این گمشدگی با مضامینی که در نمایش است، جفتوجور میشود.
در نمایش همواره از تاریخ صحبت میشود. از تاریخ، پیوستاریاش را میگیرید و بازیگران نقاطی را در آن اعلام میکنند، راجعبه آن حرف میزنند یا حرکت انجام میدهند، این نوع نگرش به تاریخ به چه صورت شکل گرفت؟
ما اساسا مردمان حسرت و آرزو هستیم. حسرت گذشته را میخوریم و هپروتی به نام آینده نامعلوم داریم و هیچگاه به یاد اکنون نیستیم. بحث اصلی غوطهوری ما در تاریخهاست. در «سال ثانیه» انسانها در حال بالا و پایین رفتن از ۱۲۴۸ تا ۱۴۲۰ هستند. یک جا باید از گذشته بکنیم و به اکنون و حالمان برسیم. جایی باید برگردیم و تاریخ را به کف زمین بریزیم تا سبکتر شویم و بعد درستتر تصمیم بگیریم. معلق زدن در برزخ تاریخ ما را به جایی نمیبرد. این نکته هم اواخر کار و وقتی به اینجا آمدیم برجستهتر و بیشتر شد. اینجا از سال هزار و دویست و خردهای وجود داشته است و حضور آن تا هزار و چهارصد و اندی و چهبسا بیشتر تا زمانی که تهران از زلزله مصون بماند، ادامه یابد. از سویی چون سال، عدد است و ما نمیتوانیم عدد را حذف کنیم، ممکن است تصادفا تشابهاتی در سالشماری وجود داشته باشد اما تاکیدی بر آنها وجود ندارد. اگر میخواستیم تاکیدگذاری کنیم کاری میکردیم همه برای ما سوت و کف بزنند اما قرار نیست استفاده ابزاری کنیم. عدد میآید و میرود.
شما از طول مکان اجرا بهخوبی استفاده کردید آیا به این وسیله میخواستید خلأ درام کلاسیک را پر کنید؟
یکسری خط و خطوط به کار اضافه میشود. آن آبی که پاشیده میشود، شلنگی که میآید و... وجه دراماتیک کار ما است. درامی اتفاق میافتد که شکل درام نیست و درواقع در دنیای مدرنیته همه چیز حتی کلمه هویت خود را از دست میدهد و کلمه جدید بهوجود میآید که از حرف تشکیل نشده بلکه از حرکت و رنگ تشکیل میشود. مسیری را داشتیم و این ما را بهشدت به سمت همزمانی اتفاقها میبرد. بههرحال ما در زمین تنیس قرار داریم و باید کاری میکردیم که حرکت بازیگران، تداعیگر رفتوآمد توپ باشد و مخاطبان مانند تماشاچیهای تنیس، صورت خود را به اطراف برگردانند. خواستیم جادویی را خلق کنیم و نمیدانم چه میزان در این کار موفق بودهایم.
کار بازیگران نیز هم از لحاظ فیزیکی و هم ذهنی بسیار سخت بود.
بسیار دشوار بود. اسمش تئاتری هفتاد دقیقهای است اما ولی بازیگران سه برابر یک اجرای ۷۰ دقیقهای توان میگذارند و از دید من اینها بازیگران حرفهای هستند. حرفهای بودن به پول نیست. این کار پولی ندارد و تنها افرادی مانند فروشندههای ابزار صحنه را پولدار میکند.
مینا صفار
انتهای مطلب/