
شهرام مکری کارگردانی است که از فیلمهایش مشهورتر شده است. او با
فرم تجربی خاص خود فیلمهای کوتاه و بلندی ساخته که مخاطبان خاص خود را دارد. گپ
کوتاه ما با این کارگردان جوان هم به بهانه اکران کار جدیدش «هجوم» است.
آقای مکری به نظرم میآید که در «هجوم» با اینکه سعی کردید فرم خود را
حفظ کنید ولی پرشهایی به سمت جلو داشتهاید و سعی کردهاید کمی روایت داستانی را
در فرم خود غالب کنید، درحالیکه قبلاً تنها بر خردهپیرنگها تکیه داشتید به نظر
میرسد که این روایت داستانی کمرنگ میدان بیشتری برای بازی با همین فرم به خود شما
بهعنوان کارگردان داده است. آیا درست میگویم یا اشتباه فکر میکنم؟
در مورد اینکه «هجوم» از نظر شیوه روایت و برخورد با داستان با «ماهی
و گربه» متفاوت است با شما همعقیدهام و فکر میکنم این حرف درست است، اما لزوما این
را به این معنا نمیدانم که این حرکت رو به جلو نسبت به «ماهی و گربه» است چون مسیر
این فیلم از فیلم قبلی من متفاوت است. «ماهی و گربه» از نظر من فیلمی است که خردهپیرنگها
در آن کار میکنند و ما در آن فیلم با داستان به معنای روایت کلان سروکار نداریم. در
فیلم «هجوم» یک روایت کلان میآید و روی آنچه نام آن را داستان میگذاریم سایه میاندازد
به همین خاطر حضور این روایت کلان بیشتر و پررنگتر حس میشود و خط داستانی بیشتر به
نظر میآید. درواقع این فیلم مسیر متفاوتی نسبت به فیلم «ماهی و گربه» را در روند خود
به پیش میبرد و درواقع این چالش بزرگتری برای من بهعنوان سازنده به وجود میآورد
که چگونه میتوانم در دل این فرم بدون قطع که در آن کار میکنم و مشغول آزمون و خطا
در آن هستم، یک داستان را تعریف کنم که برخلاف فیلمهای کوتاه یا بلند قبلیام بر پایه
خردهپیرنگها روایت نشود و بر پایه یک روایت کلان شکل میگیرد.
به نظر من در این زمینه در این کار موفق بودید. در کنار ظرافتهای تکنیکی
کار دیده میشود که شما بهعنوان خالق اثر چگونه سعی کردهاید به واسطه این روایت کلان،
نمونههایی از جامعه امروز در سطح جهان را نشان بدهید و به نظرم «هجوم» دنیای جهانشمولتر
از «ماهی و گربه» دارد؛ کنایههایی که به وضعیت جهان معاصر و ساکنان آن در این فیلم
میبینیم و حتی از نظر فلسفی از «ماهی و گربه» هم بالاتر برده است.
خوشحالم که چنین دیدگاهی را در مورد فیلم دارید. باید بگویم ما هنوز تفاوتهایی
با همه جهان و فرهنگهای مختلف در سطح جهان داریم، اما روزبهروز هم داریم به هم شبیهتر
میشویم، درنتیجه وقتی در سینمای ایران داستانهایی را میساختیم و میدیدیم که مشکلاتش
مختص به جامعه ایران بود، امروز میبینیم نهتنها در فیلمی مثل «هجوم» بلکه در سایر
فیلمهایی که در ایران ساخته میشود و مخاطبان خارجی هم دارد، مشترکات فراوانی بهلحاظ
مسائل مطرحشده در فیلمها بین این فرهنگهای متفاوت موجود است. «هجوم» هم از این
قاعده مستثنی نیست و با شما موافقم که «هجوم» میتواند فیلمی باشد که با مخاطبان از
سراسر جهان ارتباط برقرار کند؛ یعنی مخاطبان جهانی آن وقتی فیلم را میبینند
مناسبات حاکم بر آن را بهراحتی بشناسند هرچند در فیلم اشارههایی به مسائلی از جنس
رابطه مرید و مرادی از آن جنسی که در شرق آن را تجربه کردهایم وجود دارد اما حتی این
مسئله هم چیزی نیست که در جوامع غربی ناآشنا باشد و از آن چیزی ندانند.
یکی از نکات جالب در «هجوم» برای من همین بود، چون گاهی شبیه پلی عمل
میکند برای اتصال آنچه ما در عرفان و فرهنگ خود داریم با سایر دنیا مثل جایی که شعر
مولانا در فیلم خوانده میشود یا شخصیتی در فیلم عروج میکند و اینها همه در کنار
آنچه قرار میگیرد که مسئله امروز دنیای ماست قتل نمادینی که بهدنبال متهمان در فیلم
هستیم میتواند نمادی از آرامش ازدسترفته دنیای امروز باشد که عدهای برای پیدا کردن آن آمدهاند و این
به نظر من میتواند نقش «هجوم» را بهعنوان یک پل فرهنگی خیلی زیاد کند.
خیلی سعی کردم که فیلم بتواند این دو مسیر را که شاید مسیرهای متفاوتی
از هم به نظر میرسند به هم نزدیک کند یا حداقل درمورد شباهتهای آنها حرف
بزند و بتواند این شباهتها را محور و مبنای اصلی خود قرار دهد. امیدوارم این اتفاق
در فیلم افتاده باشد.
در پایان فیلم برای اولینبار وقتی که این روند دایرهوار فیلم قطع
میشود و برای اولینبار در سینمای شهرام مکری دیدیم که یک کات یا برش در تصویر زده
شد این برش روی چمدان و اولین نقطه قطع در دنیای بدون قطع فیلم بود. آیا این برش معنایی
داشت؟ آیا قرار است ما روند فیلمسازی جدیدی از شما ببینیم یا معنای خاصی در ذهنت مرتبط
با جهان فیلم بود که با این کات زدن خواستید آن را نشان بدهید؟
سوال خوبی است، چون به این اشاره میکنید که شاید معنای آن در کارنامه
سینمایی من این باشد که ممکن است دنیای متفاوتی را در روند کاری من ببینید چون تابهحال
هر تعبیر و نقدی درباره برش پایانی فیلم «هجوم» خواندهام اشاره به دنیای درونی خود
فیلم دارد و سعی میکند آن برش را در دنیای درونی فیلم تعبیر کند. این که شما این را
میپرسید که ممکن است این مسئله به مسیر فیلمسازی من تعمیم پیدا کند برایم جالب است.
نکتهای که وجود دارد این است که تا به حال سعی کردهام از تفسیر مستقیم فیلم در گفتوگوهایم
جلوگیری کنم و میخواهم راه را برای تاویلهای خود مخاطبان بیشتر باز بگذارم، اما
معتقدم آن برش پایانی که در انتهای فیلم زده میشود قرار است ما را به سمت یک نوع کارکرد
در انتهای فیلم ببرد شاید به معنای بریده شدن واقعی این دایره بسته است که در فیلم
میبینیم یا شاید یک پایان خوش ظاهری.
دقیقا بعد از آن برش دوربین روی چمدانی میآید که در طول فیلم دیدیم و
روی آن یک تصویر خیالانگیز و زیبا موجود است که من را به یاد تصویر پری دریایی بر
روی گاری زامپانو در فیلم «جاده» اثر فدریکو فلینی انداخت.
این تفسیری که از پایان فیلم شنیدم برای خودم جذاب است. وقتی فکر میکنم
اگر نخواهم بهعنوان کارگردان اثر در مورد پایان فیلم یک اثر قطعی بدهم میبینم
این کار درستی است چون معتقدم با انتشار نظر قطعی خالق و فیلمساز، این نظرها تبدیل
به دیواری در برابر مخاطب میشود که نتواند آنگونه که میخواهد فیلم را ببیند و بررسی
کند و این اتفاقی است که برای فیلمی مثل «هجوم» میافتد، اما در طرح روی چمدان و چه
در برشی که در پایان فیلم زدم، برای خود دنیایی را ترسیم کردهام که بتواند خراشی در
دل دنیای اصلی فیلم باشد.
نکته مهمی که از نقاط قوت فیلم است همین دنیای اصلی فیلم و باورپذیر
بودن آن برای تماشاگر است که در بسیاری از فیلمهای داستانی معمولی میبینیم که این فیلمها نمیتوانند دنیای
ملموسی برای تماشاگر ایجاد کنند اما با چند خط نوشته در اول فیلم و تصویر کهکشان عجیبی
که در اولین صحنه فیلم آن را معلق در لوکیشن اصلی میبینیم تکلیف فیلم و دنیای آن را
با تماشاگر مشخص کردهاید او را در قلب این وضعیت قرار میدهید تا ببیند قرار است چه
اتفاقی برایش بیفتد؟
از آنجایی که فیلم «هجوم» ساختاری دارد که آن را به سینمای تجربی نزدیک
میکند در عین حال فیلم میتواند با آنچه ساختار یک قصه و درام کلاسیک است منطبق شود،
به این معنا که مثل تمام فیلمهای معمولی باید بتواند در یک دقیقه اول فضای خود را
معرفی کند در سه دقیقه اول قهرمان را مشخص کند و در دهدقیقه اول گره را به ما معرفی
کند سعی من در کنار خانم احمدپور که سناریو را باهم نوشتیم این بود که با وجود اینکه
در حال نوشتن درباره فیلمی هستیم که دنیای تودرتو و چندلایه را در روایت خود دارد اما
تا جایی که ممکن است و این فرم و این داستان هزارلایه به ما اجازه میدهد سعی کند ایدههایی
که تماشاگر علاقهمند به داستانهای کلاسیک را به خود جذب میکند را در این فیلم داشته
باشیم.
کمی درباره جنبههای فنی فیلم صحبت کنید. دکور خاصی داشتید که کاملا
در خدمت داستان بود و معلوم بود که با بازیگران هم تمرین داشتهاید. آقای اثباتی که
این کار را ساخته در کل روند کارها نقش مهمی دارد. کمی در مورد ایشان و سایر مسائل
فنی فیلم به ما بگویید.
آقای امیر اثباتی نقش بسیار بزرگی در پروژههای من دارد و بیشتر از یک
طراح هنری در پروژههای من است. او از ابتدای کار من تا انتهای آن و تا همین امروز
که درباره پس از تولید آن صحبت میکنیم درباره فیلمها و کارهایی که من میکنم به من
مشاوره میدهد. وی از قدم اول در تمام پروژهها هست و نقش جدی را در کارهای من دارد.
ما فیلمنامه را براساس یک لوکیشن خیالی طراحی کردیم اما رفتیم و ورزشگاههایی را دیدیم
که شاید با فضا و حال و هوای فیلم سازگار باشد. رفتیم چند جا را دیدیم اما چون داستان
بیشتر در فضای اطراف این ورزشگاه و سالنها و راهروهای آن میگذرد ناچار بودیم بخش
زیادی از کار را بهشکل دکور بسازیم، درنتیجه از سالن اصلی یک ورزشگاه استفاده کردیم
و تمام راهروها، سالنها و حواشی را که در آن وجود دارد بهصورت کامل ساختیم و حتی
در خود زمین ورزشی اصلی هم رنگآمیزی و تغییر دکور داشتیم تا به دکور مورد نظر خود
برسیم و هر آنچه در فیلم میبینید دکور است. در چنین شرایطی کار امیر اثباتی در همسو
کردن فضای کلی فیلم و ساختن لابیرنتهایی که به هم راه داشته باشند و عوامل پشتصحنه
بتوانند در آن پنهان شوند و هماهنگی بین میزانسن پیچیدهای که جلوی دوربین اتفاق میافتد
با میزانسنهای پیچیده پشت دوربین تا هر دو بتوانند بهخوبی جای خود را پیدا کنند
و کار خود را انجام دهند کار دشواری است. ممکن است بهجز امیر اثباتی افراد دیگری هم
بتوانند چنین دنیای پیچیدهای را در صحنه فیلم بسازند اما برای من امیر اثباتی تنها
شخصی است که میتواند اینقدر به ذهن من نزدیک باشد و با من در کارگردانی همراهی کند.
کمی درمورد طراحی لباس بگویید. لباسهای جالبی برای شخصیتها طراحی
شده بود و انگار شخصیتها و روح آنها در لباسشان است. ورزشکارها لباسهای سیاه و
مرده پوشیده بودند و تنها شخصی که اندک رنگی در لباسش داشت با اینکه کمی هم محبت و
احساس انسانی در خود داشت، بازپرس بود، اما تمام شخصیتهای دیگر در فیلم دارای نقصهای
فیزیکی و ظاهری بودند مثل دستیار لنگ بازپرس، مربی ورزشی که کپسول اکسیژن به همراه
داشت.
درمورد لباس علاوه بر امیر اثباتی، خانم نازنین توسلی نقش بسیاری داشت
و باهم روی لباسها کار
کردند. وی در شکل دادن به فضای خاصی که لباسها داشتند خیلی نقش ایفا کرد. ما لباسهای
چرمدوزیشده کاراکترها را با استفاده از چند الگوی مختلف به دست آوردیم مانند لباسهایی
که در دهه۶۰ میلادی
گروههای پانک میپوشیدند و خودشان را از جامعه متمایز میکردند؛ لباسهایی شبیه کاراکترهای
فیلمهای نوجوانانه امروز با موضوع آخرالزمانی مثل «بازیهای گرسنگی». درواقع میخواستیم
آن ایدهای که درباره آشناییزدایی در کل فیلم وجود دارد درمورد لباسها هم رعایت
کنیم؛ یعنی یک ایده آخرالزمانی در کار باشد که در آن کاراکتر شخصیت اصلی زن نمیتواند
مانند انسانهایی که در جامعه ما زندگی میکنند روسری به سر کند و تمام شخصیتها
باید با فضای داستان همسو میشدند بنابراین احتیاج به یک نوع یکدستی و یکپارچگی در
مدل لباس تمام این آدمها داشتیم که کار لباس را سخت میکرد و دوستان این کار را بهخوبی
انجام دادند.
همیشه از حداقل موسیقی در فیلمهای استفاده میکنید. دلیل این کار چیست؟
آیا فکر میکنید موسیقی به کار لطمه میزند یا نمیتواند با حس واقعی کار را دربیاورد؟
در فیلم لاین پررنگی از موسیقی داریم همیشه سعی کردم موسیقی تبدیل به
بخشی از بافت درونی فیلم شود. درمورد کاری که میلاد موحدی برای موزیک فیلم انجام داده
نکتهای بگویم و آن این است که شما وقتی فیلمی را در یک پلان سکانس کار میکنید و سکانسهایتان
شروع و پایان ندارد و از نماهای بسته و باز استفاده نمیکنید درواقع کار آهنگساز را
بسیار بسیار سخت و محدود میکنید و آهنگساز فیلم ناچار است موسیقی را از جایی شروع
کند و جایی دوباره در میانه صحنه قطع کند و هیچ نشانهای برای جهت آغاز یا پایان موسیقی
در فیلم وجود ندارد تا براساس آن بتواند موسیقی را شروع یا قطع
کند. موسیقی «ماهی و گربه» هم همین سختی را داشت که آنجا کریستوف رضایی و اینجا
میلاد موحدی به من کمک کردند.
کمی در مورد بازیگران فیلم و نحوه انتخاب آنها بگویید.
عبد آبست از بازیگرهای قدیمی تئاتر است که مدتها پیش بازی او را در تئاتر
دیده بودم و بعدها الهه بخشی؛ بازیگر نقش نگار را هم در یک تئاتر دانشگاهی دیدم و
سعی کردم این دو هنرمند را تعقیب کنم و خوشبختانه عبد آبست در «ماهی و گربه» بازی کرد
و الهه بخشی را هم پیدا کردم و از هر دوی آنها در فیلم استفاده کردم. فکر میکنم بازیگرانی که در تئاتر فعالیت دارند
بهخاطر اینکه در اجراهای یکسره آشنا هستند و میدانند چگونه میتوانند دو ساعت روی
سن باشد و بازی کنند برای اجرای فیلمهای من آدمهای مناسبتری هستند.
فیلمهای شما از نظر فیزیکی بازیگر را به چالش میکشد.
بله، موافقم.
درمورد کار بعدی خود صحبت کنید چون میدانم همیشه برای نوشتن، موضوعی
در دست دارید.
روی چند سناریوی مختلف کار میکنم که یکی از آنها را نسیم احمدپور تقریبا
نوشته و یکی دیگر را دو نفری مینویسیم. نمیدانم که کدامیک از آنها پیش خواهد رفت.
بستگی به برنامه کاری من در سال آینده دارد اما واقعیت این است که فضای تجربی که از
من میشناسید در هر دو کار وجود دارد و فعلا از این تجربه کردن در زبان سینما دست برنداشتهام
و تا وقتی که بتوانم پول برای این شکل از فیلمسازی پیدا کنم، دوست دارم در فیلمسازی
دست به تجربهگرایی بزنم.
تهیهکننده دو فیلم
اخیر شما شرکت ایراننوین است. شرکت ایراننوین یک بنگاه تبلیغاتی است و به نظر میآید
فیلمهای شما برای این بنگاه ممکن است آوردهای نداشته باشد. چگونه است که این شرکت
از چنین سبک سینمایی خاصی حمایت میکند؟
شرکت ایراننوین فیلم یک شرکت اقتصادی است یعنی سرمایهگذاری در فیلمها
میکند، در فیلمهایی که جریان اقتصادی سینما را میسازند مثل «رد کارپت» و «چه خوبه
که برگشتی» یا فیلمهای هنریتری که در گیشه موفق بودند مثل «قصههای خانم بنیاعتماد»
فعالیت کرده است در چنین شرایطی شرکت ایراننوین یک تصمیم گرفته که در کنار کارهای
سینمایی که بنیه اقتصادی دارند روی فیلمهایی کار کند که اعتبار فرهنگی به همراه خود
داشته باشد و میخواهد هر دو سوی این مسئله را تقویت کند، به همین دلیل این شرکت به
سراغ فیلمهای مانند «ماهی و گربه» آمده است. اما این را هم بگویم که «ماهی و گربه»
برای تهیهکنندهاش فیلم سودآوری بوده که البته این مفهوم با پرفروش بودن بسیار متفاوت
است. باتوجه به هزینه تولید و اسپانسرها و فروش ویدئویی و اکران هنر و تجربه، فیلم
«ماهی و گربه» توانست سودی را به شرکت ایران نوین برساند. بهسادگی بگویم شرکت ایراننوین
یک بنگاه اقتصادی است، روشهایی را بلد است که بتواند فیلمها را به سود برساند.
علی ظهوریراد