
ناصر ارباب/ صبا، نمایش «بیچیز» به نویسندگی حوریه مقدم و کارگردانی حسنا قبادی، داستان دو دختر جوان و فارغالتحصیل رشته بازیگری است که با رؤیای ورود به دنیای حرفهای هنر قدم در این مسیر میگذارند؛ اما در چرخهای تکرارشونده از تلاش، امید و شکست، هر بار برای رسیدن به هدفشان راهی تازه را امتحان میکنند و با مانعی تازه روبهرو میشوند. این نمایش با بازی حوریه مقدم و حسنا قبادی در سالن سایه تئاترشهر روی صحنه رفته است.مقدم در گفتوگو با صبا درباره شکلگیری این نمایش، تجربه همزمان نویسندگی و بازیگری، نسبت اثر با تجربههای شخصیاش، مواجهه مخاطبان با «بیچیز» و دغدغههای نسل جوان صحبت کرده است.
رؤیایی که از یک سؤال شروع شد
ایده اولیه «بیچیز» برای مقدم از مواجهه با یک سؤال شکل گرفته است؛ اینکه سرنوشت رؤیای آدمی که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده اما مدام با در بسته مواجه شده، چه خواهد شد؟
او در این باره توضیح میدهد: «ایده اولیه «بیچیز» برای من از یک سؤال شروع شد؛ اینکه وقتی یک آدم جوان سالها برای رسیدن به یک رؤیا تلاش میکند اما مدام با در بسته مواجه میشود، در نهایت چه اتفاقی برای آن رؤیا میافتد؟ آیا آدم رؤیایش را رها میکند، یا شکل مبارزهاش را تغییر میدهد؟ من خودم سالها در فضای هنر و بازیگری زندگی کردهام و با آدمهای زیادی مواجه شدهام که با عشق و امید وارد این مسیر شدهاند، اما در ادامه با واقعیتهایی روبهرو شدهاند که با تصوری که در ابتدا داشتند بسیار متفاوت بوده است. بعضیها ادامه دادهاند، بعضیها مسیرشان را عوض کردهاند و بعضیها هم به مرور حتی خودشان را بابت داشتن آن رؤیا سرزنش کردهاند.»
از همین فاصله میان رؤیا و واقعیت، جهان «بیچیز» شکل گرفته است. مقدم تأکید دارد که نمایش اگرچه در ظاهر درباره دو دختر جوان بازیگر است، اما مسئله اصلی آن به تجربهای عمومیتر برمیگردد؛ تجربه تلاش برای رسیدن به چیزی که ممکن است همیشه مطابق انتظار پیش نرود.
به گفته او، «بیچیز» برایش فقط داستان دو بازیگر نیست، بلکه داستان آدمهایی است که چیزی را میخواهند، برای آن تلاش میکنند، شکست میخورند و دوباره از نقطهای دیگر شروع میکنند. حتی عنوان نمایش نیز برای او معنایی فراتر از نداشتن امکانات مادی دارد.
دو دختر، فراتر از یک داستان شخصی
جهان نمایش از تجربههای شخصی مقدم و مشاهدات او در سالهای حضورش در فضای هنر تأثیر گرفته است؛ با این حال، او تأکید دارد که «بیچیز» زندگینامه شخصیاش نیست.
مقدم میگوید: «طبیعتاً بخشی از این جهان از تجربههای شخصی خودم آمده، اما نمایش زندگینامه من نیست. من سعی نکردم خودم را عیناً روی صحنه ببرم. بیشتر تلاش کردم تجربههایی را که در طول این سالها دیدهام، شنیدهام یا حتی از آدمهای اطرافم احساس کردهام، تبدیل به یک جهان نمایشی کنم.»
او بخشی از شخصیتها و موقعیتهای نمایش را حاصل مشاهده آدمهایی میداند که بارها برای رسیدن به یک فرصت تلاش کردهاند، جواب منفی گرفتهاند و دوباره به مسیر بازگشتهاند. همین تجربهها باعث شده دو دختر «بیچیز» برای او تنها شخصیتهای نمایشی نباشند، بلکه آدمهایی آشنا به نظر برسند.
از نگاه مقدم، این دو شخصیت میتوانند بخشی از تجربه نسل جوان را نیز بازتاب دهند؛ نسلی که با رؤیاهای مختلف وارد مسیر زندگی میشود و در ادامه با فاصله میان آنچه میخواهد و آنچه واقعیت به او اجازه میدهد مواجه میشود.
او در این باره میگوید: «آنچه برای من مهم بود، احساس مشترکی است که پشت این ماجرا وجود دارد؛ اینکه من تلاش کردهام، پس چرا هنوز به آن چیزی که میخواهم نرسیدهام؟ دو دختر «بیچیز» از این نظر برای من آدمهای امیدوار اما خستهاند. هنوز رؤیا دارند، اما دیگر مثل روز اول سادهدلانه به مسیر نگاه نمیکنند.»

تکرار شکست، تکرار زندگی
چرخه تکرارشونده تلاش، امید و شکست یکی از ویژگیهای اصلی ساختار «بیچیز» است. انتخابی که از نگاه مقدم صرفاً یک تکنیک نمایشی نیست و به تجربه واقعی شخصیتها و حتی بسیاری از آدمهای بیرون از جهان تئاتر مربوط میشود.
او درباره این انتخاب توضیح میدهد: «گاهی ما فکر میکنیم داستان زندگی باید از نقطه A به نقطه B برود؛ شخصیت یک هدف دارد، تلاش میکند و در نهایت به هدف میرسد یا شکست میخورد. اما زندگی واقعی همیشه اینطور نیست. بعضی آدمها سالها در یک چرخه قرار میگیرند: امید، تلاش، شکست، ناامیدی، دوباره امید و دوباره تلاش.
من میخواستم تماشاگر این چرخه را نه فقط بفهمد، بلکه احساس کند. تکرار در «بیچیز» برای من فقط یک تکنیک فرمی نیست؛ بخشی از مضمون نمایش است.»
با این حال، این تکرار از نظر مقدم قرار نیست به معنای ایستایی شخصیتها باشد. هر بار که اتفاقی مشابه تکرار میشود، شخصیتها نیز تحت تأثیر تجربه قبلی تغییر کردهاند. به همین دلیل، نمایش در نهایت این پرسش را مطرح میکند که آیا ادامه دادن الزاماً به معنای پیروز شدن است یا خودِ ادامه دادن میتواند نوعی پیروزی باشد.
وقتی نویسنده، بازیگر هم میشود
یکی از تجربههای متفاوت مقدم در «بیچیز»، حضور همزمان او در جایگاه نویسنده و بازیگر است. موقعیتی که به گفته خودش، فاصله معمول میان نویسنده و متن را از بین برده و او را مجبور کرده از دو زاویه متفاوت به اثر نگاه کند.
«وقتی نویسنده یک اثر هستید، یک فاصلهای با متن دارید و میتوانید از بیرون به آن نگاه کنید. اما وقتی همزمان بازیگر همان اثر هستید، این فاصله از بین میرود. من باید همزمان به متن، ریتم، شخصیت، میزانسن، بازی خودم و ارتباطم با بازیگر مقابل فکر میکردم.»
مقدم میگوید همین تجربه باعث شده بعضی از بخشهایی که روی کاغذ برایش جذاب بودهاند، هنگام اجرا نیاز به تغییر پیدا کنند. در چنین شرایطی، اولویت برای او خود نمایش بوده است، حتی اگر این مسئله به معنای کنار گذاشتن بخشی از متنی باشد که خودش نوشته است.
از سوی دیگر، تجربه بازیگری به بازنویسی متن نیز کمک کرده است؛ چرا که او هنگام نوشتن و اصلاح اثر، بیش از گذشته به بدن، بیان و قابلیت اجرایی موقعیتها توجه داشته است.
تماشاگر، بخش دیگری از نمایش
مقدم در نوشتن «بیچیز» مخاطب را نادیده نگرفته، اما تلاش نکرده اثر را صرفاً بر اساس سلیقه تماشاگر شکل دهد. از نگاه او، نویسنده ابتدا باید به قصهای که روایت میکند باور داشته باشد و سپس به راههای ارتباط آن با مخاطب فکر کند.
در عین حال، واکنش تماشاگران در اجراهای «بیچیز» برای او یکی از جذابترین بخشهای تجربه این نمایش بوده است. برخی مخاطبان پس از اجرا از تجربههای شخصی خود گفتهاند و بخشهایی از نمایش را به زندگی خودشان پیوند زدهاند؛ برداشتهایی که گاهی حتی برای نویسنده قابل پیشبینی نبوده است.
مقدم درباره این تجربه میگوید: «این دقیقاً یکی از جذابیتهای تئاتر است؛ اینکه اثر بعد از نوشته شدن و اجرا شدن، دیگر فقط متعلق به نویسنده نیست.»
او البته معتقد است واکنش مخاطبان همیشه یکسان نیست و همین تفاوت، بخشی از ماهیت تئاتر زنده است؛ نمایشی که هر شب در مواجهه با مخاطبی تازه دوباره شکل میگیرد.

«بیچیز» در سالن سایه
اجرای نمایش در سالن سایه تئاترشهر نیز برای مقدم اهمیت ویژهای داشته است. او تئاترشهر را بخشی از حافظه تئاتر ایران میداند و حضور اثری که خود نویسنده و بازیگر آن است در این مجموعه را اتفاقی مهم در مسیر حرفهای خود توصیف میکند.
به اعتقاد او، فضای سالن سایه نیز با جنس نمایش هماهنگی دارد: ««بیچیز» به نظرم به یک فضای نزدیک و فشرده احتیاج دارد؛ جایی که تماشاگر بتواند فاصله کمی با شخصیتها داشته باشد و احساسات آنها را از نزدیک دنبال کند.»
مقدم معتقد است این نزدیکی باعث شده شکستها، امیدها، عصبانیتها و حتی سکوتهای شخصیتها بیشتر دیده و احساس شوند. او در عین حال رسیدن به اجرای تئاترشهر را مسیری آسان نمیداند و همین دشواری را یکی از دلایلی میداند که حضور «بیچیز» در این مجموعه برایش معنای بیشتری پیدا کرده است.
تلاش برای نماد نشدن
مقدم در مقام بازیگر نیز تلاش کرده شخصیتش را به نمایندهای کلی از نسل جوان تبدیل نکند. به اعتقاد او، وقتی یک شخصیت بهعنوان نماینده یک نسل تعریف میشود، این خطر وجود دارد که ویژگیهای انسانی و فردی او زیر سایه مفهوم کلی قرار بگیرد. او گفت: «من تلاش کردم اول از همه او را یک انسان ببینم؛ یک دختر با ترسها، ضعفها، امیدها، عصبانیتها و حتی تناقضهای خودش.»
وجود بازی در بازی و تغییر سریع وضعیت شخصیت نیز از دیگر چالشهای این تجربه بوده است. مقدم میگوید در طول اجرا باید تغییرات سریع در بیان، بدن، ریتم و نوع نگاه را کنترل میکرده و همین مسئله فرصت مناسبی برای آزمودن بخشهای مختلف توانایی بازیگریاش فراهم کرده است.
اگر هنوز قلبتان برای رؤیا میتپد
مقدم درباره آینده دو دختر «بیچیز» گفت: «فکر میکنم به آنها میگویم تا زمانی که واقعاً خودتان رؤیایتان را میخواهید، برایش بجنگید؛ اما یاد بگیرید شکل جنگیدن را تغییر دهید. من امروز فکر نمیکنم موفقیت فقط این باشد که دقیقاً به همان چیزی برسیم که در بیستسالگی تصور کردهایم. گاهی مسیر ما را به جای دیگری میبرد و ممکن است آن جای دیگر حتی بهتر از چیزی باشد که در ابتدا تصور میکردیم. اما یک تفاوت مهم وجود دارد؛ اینکه شما خودتان رؤیایتان را رها کنید، با اینکه زندگی شما را مجبور کند مسیرتان را تغییر دهید، یکی نیست.»
مقدم در پایان، این نگاه را به تجربه شخصی خودش نیز پیوند میدهد و گفت خودش هم هنوز در مسیر رسیدن به خواستههایش قرار دارد: «من هم مثل آن دو دختر هنوز دارم تلاش میکنم.»