
به گزارش صبا، رهبر شهید و معظم انقلاب در تقریظ بر کتاب خاتون و قوماندان نوشتند «سلام خدا بر شهید عزیز علیرضا توسلی، مجاهد مخلص و فداکار و بر همسر پرگذشت و صبور و فرزانه او خانم امالبنین».
ایشان افزودند: حوادث مربوط به مهاجران افغان را که در این کتاب آمده است از هیچ منبع دیگری که به این اندازه بتوان به آن اطمینان داشت دریافت نکردهام. برخی از آنها جداً تاثیرگذار است، ولی از سوی دیگر حرکت جهادی فاطمیون افتخاری برای آنها و همهی افغانها است.
توسلی مردی بود که سالیان فراوانی را در جنگ و جهاد گذرانده بود. او در سالهای نوجوانی بسیجی جبهههای دفاع مقدس بود و در دهه هفتاد شمسی در سرزمین مادری در مقابل طالبان جنگید اما مقصد نهایی او حریم زینبی بود و سرانجام پاداش سالها دویدن در میدانهای نبرد را با امضای سرخ شهادت دریافت کرد.
کتاب «خاتون و قوماندان» که توسط نشر ستارهها در ۳۳۵ صفحه به چاپ رسیده، روایت عاشقانه و صادقانه امالبنین حسینی، همسر علیرضا توسلی از ۱۵ سال زندگی و دلدادگی است. مریم قربانزاده با حفظ امانت راوی خاطرات تلخ و شیرین این زوج مهاجر شده و با قلمی دلنشین و صمیمی روایتی جذاب را تقدیم مخاطب کرده است.
ام البنین حسینی دختری از سرزمین بامیان افغانستان است که جنگ و درگیری باعث میشود در کودکی با خانواده به ایران مهاجرت کند. زندگی آنها به عنوان یک خانواده مهاجر با مشکلات و سختیهای زیادی همراه است. پدرش از میان خواستگارهای فراوان امالبنین بر روی جوان مجاهدی دست میگذارد که از دار دنیا تنها خدا را دارد. زندگی این زوج مهاجر از همان ابتدا با دلتنگی و تنگدستی همراه است. علیرضا ماههای متمادی در افغانستان به جنگ مشغول است و ام البنین در ایران با مشکلات مالی دست و پنجه نرم میکند اما عشق و صبری که این دو نثار یکدیگر میکنند کمک میکند از تمام این سختیها تنها خاطرهای خوش باقی بگذارند.
مجاهدت ام البنین در تمام این سالها چیزی کمتر از جهادهای علیرضا ندارد. او در این ۱۵ سال مجبور میشود سه بار به افغانستان مهاجرت کند، زخمها و دردهای یک مجاهد را تیمار کند و در بدترین اوضاع اقتصادی و در دوری همسر سه کودک خردسال را بزرگ نماید.
اینک در سالروز شهادت این فرمانده شجاع بخشهایی از کتاب خاتون و قوماندان را مرور میکنیم:
زندگی جهادی علیرضا
علیرضا توسلی وقتی چهارساله بوده پدرش فوت میشود. خودش میگفت «در ۷۰ سالگیِ پدرم دنیا آمدم.» یازدهمین فرزند خانواده ای بود که هفتتایشان پسر بودند و چهار تا دختر. ۱۰ ساله که میشود مادرش را هم از دست میدهد. با یتیمی و مشکلات بزرگ می شود. پنج شش برادر بزرگتر از خودش داشته که هر کدام هم پنج شش بچه داشتهاند و همه درگیر زندگی خودشان بودند. بیشترشان هم در افغانستان بودند و دو سهتاشان در قم و تهران سکونت داشتند. در مشهد کسی را نداشت؛ اما بسیار علاقه مند بود که در مشهد ازدواج کند.
داشتن یک فامیل منسجم و مرتب برای یک مهاجر، امتیاز بزرگی است. خانواده ای که همه اعضای آن یک جا باشند، با هم باشند، آشفته و به هم ریخته نباشند و آرامش داشته باشند. خانواده من این مشخصات را داشت. با آنکه از نظر اقتصادی مشکلات و مضیقهها زیاد بود اما یک جوری هویتمان کامل بود. جوری نبود که پدرم مثلاً دود و دمی باشد و برادرم مشکل داشته باشد و مادرم به افغانستان باشد و خواهرهام هر کدام زندگی شلوغ و پر سر و صدایی داشته باشند.
علیرضا توسلی سبک خانوادگی مان را پسندید. خانواده ای که روحانیزاده بودند پدری که شغل و کار مشخص و آبرومندی داشت، مادری که ستون خانواده بود و دخترهایی که سواد داشتند و به دنبال مهارت بودند. فامیل توسلیها جوری که خودش حساب می کرد ۸۰ نفر میشدند. او بعد فوت پدر و مادرش پیش برادرهایش زندگی میکرد. در واقع او در ایران به معنای واقعی کلمه مهاجر بود. برای همین رفت وآمد به افغانستان برایش سخت نبود. تعلقاتی نداشت که به آن وابسته باشد؛ نه در ایران نه در افغانستان زندگی جهادی و چریکی بهترین واژه برای حال او بود
جریان خواستگاری قریب به ۴۰ روز طول کشید. می آمدند و صحبت میکردند و آشناییها بیشتر میشد. بالاخره نوبت رسید که ما یکدیگر را ببینیم. در پنجمین جلسه به اصرار خانم سید امیر اتفاق افتاد وگرنه پدرم رضایت نمیداد. این دفعه هم با همان کت و شلوار سبزآبی آمده بود. بابو و پدرم برای تحقیق رفته بودند. حتی مادرم مامان عالیه را قسم داده بود که «تو واقعاً این آدم را قبول داری؟ زن دیگه ای ندارد؟»(۳۱ و ۳۲)
پرده غیبت چه رنگی است؟
از دفتر خاطرات خاتون: دلم میخواست قبل از آنکه وقت تمام شود، قبل از آنکه آخرین زنگ دنیا بخورد، قبل از آنکه امتحان نهایی قیامت شروع شود، کلاسی مینشستم که خدا معلمش بود؛ خدا درسش بود؛ خدا امتحانش بود. آن وقت آن هزار و یک سؤالی را که در چهارگوشه ذهنم جا مانده با آن همه اشکالی که از ثلث اول عمرم کنارشان علامت سؤال گذاشتهام، از اولین و آخرین معلم دنیا از خدا میپرسیدم.
دلم میخواست درباره دل بپرسم، درباره خاصیت اشک، خاصیت ذکر، خاصیت آه و دعای توسل. دلم میخواست از خدا بپرسم راههای آسمانی را چطور می توان کشف کرد و نردبانی که به هفتمین آسمان میرسد چند پله دارد.
دلم میخواست بپرسم پرده غیبت چه رنگی است و حقیقت پشت آنها چه شکلی است. کاش میشد بپرسم وقتی عشق ضرب در قلب میشود، وقتی خدا به اضافه انسان میشود، وقتی شهید به توان ابدیت میرسد، حاصلش چقدر میشود. کاش جرأت داشتم و میپرسیدم خدایا! عشق چند بخش است؟ چون مطمئنم یک بخش نیست. دلم میخواست بپرسم تاریخ اولین دوستی کی بود و اولین لبخند کی اتفاق افتاد و مهربانی از کجا شروع شد. (صفحه ۲۹)
نشراول: ایرنا