تلویزیون و غیاب نگاه همگرایانه / «سپنج»؛ تأملی میان روزمرگی و تفکر | مجموعه رسانه ای صبا
امروز چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۴۶:۳۲
گفت‌وگوی صبا با علی درستکار؛ از «این شب‌ها» تا «سپنج»

تلویزیون و غیاب نگاه همگرایانه / «سپنج»؛ تأملی میان روزمرگی و تفکر

علی درستکار، مجری و پژوهشگر رسانه، معتقد است که تلویزیون تاکنون نتوانسته نقش همگرایانه خود را ایفا کند و به همین دلیل است که نگاهی واگرایانه در سطح جامعه دیده می‌شود. بسیاری از اندیشمندان و سرمایه‌های فکری کشور به دلیل فقدان فضایی برای گفت‌وگو در تلویزیون، ترجیح می‌دهند در رسانه‌های دیگر حضور پیدا کنند.

سمیه خاتونی/ دبیرخبرگزاری صبا، نام علی درستکار برای بسیاری از مخاطبان رسانه  با برنامه «این شب‌ها» گره خورده است؛ برنامه‌ای گفت‌وگومحور با رویکردی معرفت‌شناسانه که سال‌ها پیش در تلویزیون ، مخاطبان خاص و پیگیر خود را  داشت. «این شب‌ها» در میان انبوه برنامه‌های گفت‌وگو محور، فارغ از کلیشه‌های متعارف تلاش داشت به لایه‌های عمیق‌تری از دین، معنا و اندیشه بپردازد و همین رویکرد متفاوت، آن را به یکی از تجربه‌های خاص رسانه ملی بدل کرد. با این حال، به‌دنبال اختلاف‌سلیقه‌ها و طرح برخی مباحث صریح و بی‌پرده، این برنامه از آنتن کنار رفت؛ اتفاقی که بازتاب‌های مختلفی در میان مخاطبان و اهالی رسانه داشت. در ادامه مسیر حرفه‌ای، درستکار با برنامه «سپنج» به شبکه نمایش خانگی  آمد؛ برنامه‌ای که در بستر فیلیمو منتشر شد و همان دغدغه‌های معرفتی و اندیشه‌محور را با ساختاری تازه دنبال کرد.

در روزهایی که نمی‌دانیم چگونه از روزمرگی پلی به زندگی واقعی بزنیم، برنامه «سپنج» پیشنهاداتی تازه برای ما دارد. این برنامه با رویکرد بزرگداشت اندیشمندان، متفکران و هنرمندان، از معدود برنامه‌هایی است که بدون بهره‌گیری از چهره‌های مشهور رسانه‌ای، در فضایی آرام توانسته نظر مخاطبان خاص خود را جلب کند. «سپنج» برنامه‌ای تفکرمحور است که بر تعقل، اندیشه و روزمرگی استوار است؛ موضوعاتی که دنیای امروز ما را احاطه کرده‌اند. به همین بهانه، صبا در گفت‌وگویی با علی درستکار، مجری و طراح این برنامه، به بررسی رویکرد و فلسفه «سپنج» پرداخت.

«سپنج» در چه مرحله‌ای قرار دارد و رویکرد متفاوت آن در مقایسه با دیگر برنامه‌های متداول چگونه شکل گرفت؟
 ضبط فصل اول به پایان رسیده است؛ در واقع ۵۰ گفتگو با ۵۰ اندیشمند انجام شده است. آنچه پس از این مرحله رخ می‌دهد، به تصمیم تهیه‌کننده، جناب ربانی، بستگی دارد و ایشان بر اساس درخواست شبکه فیلیمو عمل می‌کنند که مناسبات دقیق آن برای من مشخص نیست. «سپنج» قواعد خود را خارج از رویکردهای متداول برنامه‌سازی تعریف کرده است. نقش دکورهای مصنوعی و حضور چهره‌های مشهور، که معمولاً در نگاه اول مخاطب را جذب می‌کنند، به حداقل کاهش یافته است. تمرکز برنامه بر موضوعاتی است که معمولاً در شبکه‌های نمایش خانگی با ریسک از دست رفتن مخاطب مواجه است؛ شبکه‌هایی که عمدتاً محوریت سرگرمی دارند. به این دلیل که در زمینه شکل‌دهی به افکار عمومی، من به قدرت «ارباب رسانه‌ها» اعتقاد دارم. این اصطلاح به رسانه‌های حرفه‌ای اشاره دارد؛ رسانه‌هایی که نقش مؤثری در مدیریت افکار عمومی ایفا می‌کنند، نه رسانه‌های خرد یا صفحات شخصی که اثرگذاری محدودتری دارند. منظور من از «ارباب رسانه» شامل مطبوعات، رادیو، تلویزیون و رسانه‌هایی است که فضای اینترنتی گسترده‌ای در اختیار دارند.

در همین چارچوب، برخی معتقدند «انسان‌رسانه‌ها» و صفحات شخصی در شبکه‌های اجتماعی امروز نقش پررنگ‌تری در هدایت افکار عمومی دارند. شما این پدیده را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

من قائل به تفکیک جدی میان «رسانه حرفه‌ای» و آنچه به آن انسان‌رسانه یا صفحه شخصی گفته می‌شود هستم. یک پیج شخصی را نمی‌توان به صرف داشتن دنبال‌کننده، رسانه دانست؛ مگر آنکه ساختاری حرفه‌ای، سیاست‌گذاری محتوایی و هویت مشخص رسانه‌ای داشته باشد؛ مانند صفحه‌ای که به‌طور رسمی و مستمر در قالب یک برند رسانه‌ای فعالیت می‌کند.

اگر بنا باشد هر فرد اثرگذار در فضای مجازی را رسانه بنامیم، در این صورت هر پدیده‌ای را هم می‌توان رسانه تلقی کرد؛ درخت هم رسانه است، آفرینش هم رسانه است. اما وقتی من از رسانه سخن می‌گویم، مقصودم معنای حرفه‌ای آن است؛ یعنی نهادهایی چون مطبوعات، رادیو، تلویزیون و مجموعه‌هایی که در بستر گسترده اینترنت با ساختار مشخص فعالیت می‌کنند.

رسانه‌های حرفه‌ای در مدیریت افکار عمومی نقشی تعیین‌کننده دارند. پیام‌هایی که از این مجاری صادر می‌شود، اگر آگاهانه و مهندسی‌شده تولید شوند، می‌توانند به رشد فهم، نگرش و شخصیت یک جامعه کمک کنند. منظورم از ارزش، صرفاً ارزش‌های وابسته به یک مکتب یا حزب یا دین خاص نیست؛ بلکه ارزش‌های انسانی مشترک میان همه جوامع بشری است؛ همان مؤلفه‌هایی که به تعالی انسان می‌انجامد.

رسانه— وقتی خبر تولید می‌کند—می‌تواند در جهت ارتقای شأن انسانی حرکت کند. اما اگر این مسئولیت را فروبگذارد و تمام تمرکز خود را بر جنجال‌های سیاسی، کشمکش‌های اقتصادی یا حاشیه‌های روزمره بگذارد، به‌تدریج فرم فکر و شخصیت جمعی جامعه نیز در همان سطح شکل می‌گیرد.

کافی است محتوای رسانه‌های دهه‌های گذشته—مثلاً دهه‌های ۵۰، ۶۰ و حتی ۷۰—را با دوره‌های بعد مقایسه کنیم. اگر تولیدات رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ها و مجلات آن مقاطع را در ترازوی محتوا بگذاریم و با امروز بسنجیم، تفاوت وزن معنایی و محتوایی به‌وضوح قابل مشاهده است. این تفاوت، بی‌تردید در شکل‌گیری ذهنیت و هویت جمعی جامعه نیز اثرگذار بوده است.

شما در صحبت‌هایتان به نقش رسانه در تعالی یا تنزل فرهنگی جامعه اشاره کردید. اگر بخواهیم این بحث را عینی‌تر کنیم، وضعیت امروز را در مقایسه با دهه‌های گذشته چگونه می‌بینید؟

جامعه ما تجربه رهبری شخصیت مهمی چون امام خمینی را پشت سر گذاشته است؛ شخصیتی که حتی در یک سخنرانی سیاسی نیز، جملاتی با عمق عرفانی مطرح می‌کرد. همان دو جمله می‌توانست یک دانش‌آموز یا جوان آن روز را وادار کند برود و درباره یک مفهوم عرفانی جست‌وجو کند؛ بفهمد آن واژه دقیقاً چه معنایی دارد و چگونه در ساحت اندیشه کار می‌کند.

در همان فضا، چهره‌هایی چون شهید سید مرتضی آوینی حضور داشتند؛ رزمندگانی که صرفاً کنشگر نظامی نبودند، بلکه حامل نوعی ادبیات و جهان‌بینی بودند. مفاهیم در جبهه‌ها، در رسانه‌ها و در گفت‌وگوهای اجتماعی میان مردم در گردش بود. اگر به آن دوره نگاه کنیم، می‌بینیم وزن فرهنگی جامعه و سطح گفت‌وگوها کیفیت دیگری داشت.

امروز ممکن است گفته شود که در سخنرانی‌های مقام معظم رهبری نیز همچنان گزاره‌های عمیق فکری و مفهومی وجود دارد؛ و این درست است. اما پرسش این است که غیر از رهبری، چند رسانه و چند چهره دیگر چنین دغدغه‌ای را پیگیری می‌کنند؟ چند رسانه را می‌شناسیم که از سر باور، و نه صرفاً در قالب شعار، به این مفاهیم بپردازند؟ مفاهیمی که باید فهمیده، لمس‌شده و صادقانه منتقل شوند، نه اینکه صرفاً واژه‌هایی باشند برای نشخوار و مصرف مقطعی.

متأسفانه در سال‌های اخیر، گفت‌وگوهای رسانه‌ای عمدتاً حول چهره‌های مشهور شکل می‌گیرد. من ترجیح می‌دهم به جای واژه «سلبریتی»، از تعبیر «چهره شاخص» استفاده کنم. تمرکز اغلب بر چهره‌های شناخته‌شده سینما، تلویزیون، موسیقی یا ورزش است، بی‌آنکه بر محتوا سرمایه‌گذاری جدی صورت بگیرد.

واقعیت این است که سال‌هاست—شاید بیش از یک یا دو دهه— که در رسانه‌ هزینه برای دکور، صحنه‌آرایی و ظاهر برنامه‌ها به‌مراتب بیشتر از سرمایه‌گذاری بر اندیشه و محتواست. وقتی رادیو و تلویزیون که باید قطب فرهنگی کشور باشد، شکل و ظاهر را در اولویت اول قرار دهد و محتوا را به درجه دوم یا سوم تنزل دهد، طبیعی است که سایر رسانه‌ها نیز همان مسیر را—در سطحی پایین‌تر—تکرار کنند. مصداق شعری از سعدی که میگوید؛ اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی /  برآورند غلامان او درخت از بیخ / به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد /زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ.

بنابراین اگر رادیو و  تلویزیون  به تفکر و عمق بها ندهد، و به نوعی درگیر ظواهر باشد تا محتوا، نمی‌توان انتظار داشت رسانه‌‌های دیگر به مسیر دیگری بروند. سمت‌وسویی که امروز شاهد آن هستیم، نتیجه همین جابه‌جایی اولویت‌هاست؛ جایی که فرم بر معنا پیشی گرفته و ظاهر بر محتوا غلبه کرده است.

در «سپنج» به سراغ اندیشمندان کشور رفته‌اید و تلاش کرده‌اید آنان را در کانون توجه قرار دهید؛ در حالی که جریان غالب رسانه‌ای بیشتر بر چهره‌های مشهور تمرکز دارد. این انتخاب از کجا می‌آید؟

ما به تعبیر خودم، نوعی جسارت به خرج دادیم و گفتیم چرا اندیشمندان کشور—به‌ویژه کهنه‌جوانان اندیشمند ایرانی—نباید چهره‌های مشهور جامعه باشند؟ اگر قرار است کسی در کانون توجه قرار بگیرد، چرا این شخصیت‌ها نباشند؟ این‌ها به ما هویت می‌دهند. بخش مهمی از تشخص فرهنگی منِ ایرانی، به اندیشمندان سرزمینم بازمی‌گردد. همان‌طور که شهدا، رزمندگان و ایثارگران نیز بخشی از هویت و میراث من ایرانی هستند. میراثی که از گذشته‌ سپری‌شده به ما رسیده، اما این شخصیت‌ها بیش از این هستند چرا که همچنان در میان ما حضور دارند و خون جاری فرهنگ ما هستند.

پرسش من این است: در طول این سه یا چهار دهه، تلویزیون چند شخصیت فکری را به جامعه معرفی کرده است؟ ، همه اسلام را خلاصه کردند در آقای قرائتی… همه فلسفه را در آقای ابراهیمی دینانی، همه عرفان ادبی را در الهی قمشه‌ای و غیره را در آقای رحیم‌پور ازغدی —  آیا در کشور فقط همین‌ چهار عزیز هستند؟ فیلسوف دیگری نداریم، عارف و ادیب دیگری نداریم، اسلام‌شناس و یا شخصیت علمی  دیگری نداریم؟  مگر همه فلسفه را میشود در یک نام خلاصه کرد؟ مگر همه عرفان و ادبیات در یک چهره جمع شده است؟ قطعاً چنین نیست. کشور ما از نظر سرمایه انسانی فقیر نیست؛ اما بازنمایی رسانه‌ای این سرمایه بسیار محدود بوده است. چرا در تلویزیون ما از علم کمتر سخن گفته می‌شود؟ چرا میزگردهای جدی و مناظره‌های فکری به یک قاعده دائمی تبدیل نشده‌اند؟ ممکن است گفته شود شبکه‌ای مانند شبکه چهار چنین مأموریتی دارد تا هر زمان کسی مثل من به آنها خرده گرفت بگویند در شبکه چهار داریم!   اما آیا این کافی است؟ چند درصد مخاطبان تلویزیون، برنامه‌های آن شبکه را دنبال می‌کنند؟ آیا این ساختار، به‌واقع توانسته جریان گفت‌وگو را در اندازه کلان ایجاد کند؟

چرا ما نباید برنامه‌هایی در تراز گفت‌وگوهای عمیق و چالشی داشته باشیم؟ چرا نباید مناظره‌های مستمر، میزگردهای تحلیلی و گفت‌وگوهای آزاد میان اندیشمندان با دیدگاه‌های متفاوت شکل بگیرد؟ چرا حضور متفکرانِ متفاوت و دیگر اندیش که افکارشان متفاوت از ماست تنها در ایام انتخابات در تلویزیون حضور دارند؟

سی سال گفت‌وگوی مستمر شکل نمی‌گیرد، اما ناگهان در مقطع انتخابات، آنتن زنده در اختیار چهره‌هایی قرار می‌گیرد که سال‌ها مجال طرح دیدگاه‌هایشان را نداشته‌اند. طبیعی است که در چنین وضعیتی، سخن‌ها فشرده و انباشته می‌شود و فضای گفت‌وگو به جای روندی طبیعی و تدریجی، حالت انفجاری پیدا می‌کند طوری که روی آنتن زنده همه چیز را زیر سوال می برند و تلویزیون این هزینه را میکند تا رای بیشتری  از مردم به صندوق ریخته شود.

پرسش  این است: چرا اجازه نمی‌دهیم این فشار اجتماعی و فکری، در طول سال و با شیبی ملایم‌تر و عقلانی‌تر تخلیه شود؟ چرا گفت‌وگو را به یک فرآیند دائمی تبدیل نمی‌کنیم تا جامعه به شکل طبیعی با تنوع دیدگاه‌ها مواجه شود؟ وقتی گفت‌وگو مستمر نیست، جامعه ناگزیر به سمت انباشت و سپس انفجار پیش میرود؛ خاصیت آتشفشان این است که با تهاجم آتش بپراکند تا جایی که جامعه در خاکستر مذاب بسوزد … این مسیر به عدم تعادل دامن میزند و رسانه می‌تواند با مدیریت عاقلانه و پیوسته، این مسیر را به تعادل برساند.


اشاره کردید که در «سپنج» تلاش کرده‌اید اندیشمندان را به کانون توجه بیاورید. این انتخاب چه پیامد و هدفی را دنبال می‌کرد؟

یکی از نکات تلخ برای من این بود که بسیاری از اندیشمندانی که در «سپنج» حضور پیدا کردند، صراحتاً می‌گفتند فقط در تلویزیون پخش نشود. این یعنی ما در رسانه رسمی‌مان به جایی رسیده‌ایم که بخشی از سرمایه‌های فکری کشور، تمایلی به حضور در آن ندارند. پرسش این است که چرا باید چنین شود؟ چرا نباید تلویزیون خانه طبیعی گفت‌وگو با اندیشمندان باشد؟

ما آگاهانه این ریسک را پذیرفتیم. هدف‌مان این بود که به سهم خود، ادای احترام و تکریمی نسبت به شخصیت‌هایی انجام دهیم که عمرشان را صرف اعتلای فرهنگ، هنر، تمدن و اندیشه ایرانی کرده‌اند، اما نام و نشان و رسم شان  آن‌گونه که شایسته است در ویترین رسمی کشور دیده نشده است.

بخش دیگری از هدف ما، پیامد اجتماعی این انتخاب بود. می‌خواستیم نسل جوان‌تر—و حتی خیلی جوان‌تر امروز—با گذشته غنی خود آشنا شود؛ شخصیت‌هایی را که آن گذشته را ساخته‌اند از نزدیک ببیند، نام‌شان را بشنود، با ادبیات و نگاه‌شان آشنا شود و شاید ترغیب شود جست‌وجوی بیشتری درباره آنان انجام دهد.

با همین رویکرد واکنش‌ها برای ما معنادار بود. در بخش نظراتِ برش‌های کوتاه برنامه بارها دیده‌ایم که نوشته‌اند: «این استاد تا حالا کجا بوده؟ چرا معرفی نشده؟» یا «افتخار است که چنین شخصیت‌هایی در ایران داریم.» حتی بسیاری نوشته‌اند جای این برنامه و این چهره‌ها در تلویزیون خالی است. این بازخوردها نشان می‌دهد جامعه تشنه چنین مواجهه‌ای است.

هدف دیگر ما تقویت احساس تشخص و اعتماد به نفس ملی در جوان ایرانی بود. اینکه بداند در کشوری زندگی می‌کند که ستون‌های فرهنگی و فکریِ زنده و استوار دارد؛ شخصیت‌هایی با صلابت فکری و عمق معنایی که امروز هم در میان ما حضور دارند. ما فقط پنجاه نفر را در «سپنج» معرفی کردیم؛ بی‌تردید شمار این سرمایه‌ها بسیار بیش از این است.

در عین حال، ما هرگز قائل به بستن درِ پژوهش و شناخت نیستیم. هیچ‌کس حق ندارد بگوید فقط از چند نام مشخص باید آموخت. طبیعی است که جوان ایرانی می‌تواند آثار متفکران جهانی را بخواند و از آنان بیاموزد. اما در کنار آن، این حق را هم دارد که بداند در خانه خودش نیز شخصیت‌هایی هستند که می‌توانند به پرسش‌های او پاسخ دهند. شناخت جهان ارزشمند است؛ اما به شرط آنکه انسان در این مسیر، خود را نبازد. ما خواستیم بگوییم پیش از آنکه شیفته دوردست‌ها شویم، خوب است سرمایه‌های فکریِ نزدیک خود را هم بشناسیم.

برنامه «سپنج» از «گذر از روزمرگی» سخن می‌گوید و در عین حال به مسائل جاری زندگی هم می‌پردازد. آیا می‌توان گفت رمز موفقیت برنامه در این است که روزمرگی را به امری والاتر و ریشه‌دار در وجود انسان پیوند می‌زند؟

اگر بخواهم ساده بگویم، بله؛ تلاش «سپنج» همین بوده است. همان‌طور که در شعار برنامه آمده، ما مخاطب را به تفکر دعوت می‌کنیم. هدف اول ما این است که انسان وادار به فکر کردن شود. حتی یادم هست کسی در بخش نظرات نوشته بود: «شما که می‌گویید فکر کنیم، به چه فکر کنیم؟» پاسخ من این بود: همین که متوقف شدی و از خودت پرسیدی «به چه فکر کنم؟» یعنی فکر کردن آغاز شده است. مسئله ما بیدار کردن توجه است؛ جلب کردن حساسیت ذهن نسبت به خودِ اندیشیدن.

اما لایه دوم برنامه از معنای واژه «سپنج» می‌آید. «سپنج» در ادبیات کهن ما به معنای خانه عاریتی، سرای گذر یا مهمان‌سراست؛ شاعران بزرگی چون ابوالقاسم فردوسی دنیا را «سرای سپنج» دانسته‌اند؛ جایی موقتی و گذرا. بر همین اساس، ما تعبیر «فراتر از روزمرگی» را بعنوان تیتر گفت‌و‌گو هایمان انتخاب کردیم؛ یعنی یادآوری اینکه زندگی انسان منحصر به آمدوشدهای تکراری و نیازهای زیستی نیست.

ما از پنجاه اندیشمند یک پرسش مشخص طرح کردیم: اینکه بر اساس تعریفی که شما از انسان دارید و قیمتی که برای او قائلید، شایسته است که انسان عمرش را صرف چه کند؟ چه مقصدی در شأن اوست؟

همه ما روزمرگی را بلدیم؛ آب و نان، کار، زیبایی و زشتی، معاش و رقابت. اما آیا انسان فقط برای همین آمده ؟ مشکل اینجاست که بسیاری از ما آن‌قدر در رسم متعارف زندگی غرق می‌شویم که گمان می‌کنیم ابتدا و انتهای حیات همین است. صبح به فکر ناهاریم، بعد از ناهار به فکر شام، و فردا دوباره همان چرخه تکرار می‌شود. سال‌ها کار می‌کنیم، عمرمان را در ازای عددی ماهانه اجاره می‌دهیم، بی‌آنکه بپرسیم این سرمایه عظیم(عمر) را دقیقاً صرف چه کرده‌ایم؟ ما خودمان را اجاره داده ایم به دریافت حقوقی ماهانه در حالی که ارزش عمر انسان خیلی بیشتر از اینهاست! خواه این عدد ده میلیون تومان باشد، خواه ده میلیارد!  … اگر وظیفه انسان این بود ما چه تفاوتی با سایر موجودات داریم جز اینکه مانند همه آنها نعمات خداوندی را تبدیل به کود کرده ایم.  اگر انسان فقط قرار بود مصرف کند و بازتولید کند، نیازی به این همه تأکید بر شأن و کرامت او نبود. همین تأمل نشان می‌دهد در تعریف انسان، امری فراتر از زیست صرف نهفته است؛ ظرفیتی که شایسته همان تعبیر قرآنی فتبارک الله باشد، امری که فرشتگان دیگر را برآن داشت که بر انسان سجده کنند. وقتی از «فراتر از روزمره» سخن می‌گوییم، منظور انکار زندگی جاری نیست؛ بلکه پیوند زدن آن با افقی وسیع‌تر است. همان‌طور که شما اشاره کردید، روزمرگی باید به امری والاتر متصل شود؛ به معنایی که در اعماق وجود انسان ریشه دارد و محدود به مرزهای تکرار نیست.  افقی که حد و مرز ندارد؛ بی‌انتهاست.

اگر این پیوند برقرار شود، کار، معاش و حتی ساده‌ترین فعالیت‌های ما نیز معنا پیدا می‌کند. اما اگر این اتصال قطع شود، زندگی به چرخه‌ای مکانیکی تقلیل می‌یابد. «سپنج» می‌خواهد این اتصال را یادآوری کند؛ نه با شعار، بلکه با طرح پرسش‌هایی که هر مخاطب بتواند پاسخ آن را در درون خود جست‌وجو کند.


در «سپنج» تأکید داشتید که برنامه را به رنگ یک دین یا ایدئولوژی خاص درنیاورید. این رویکرد چگونه در انتخاب مهمانان و شیوه گفت‌وگو تأثیر گذاشت؟
از ابتدا تصمیم گرفتیم «سپنج» رنگِ یک مکتب خاص نگیرد. نه خواستیم فضا را صرفاً اسلامی کنیم، نه آن را به یک دستگاه فکری یا ایدئولوژیک مشخص محدود کنیم. به همین دلیل سراغ اندیشمندانی از حوزه‌های گوناگون رفتیم؛ از فلسفه و علوم انسانی گرفته تا هنر و علوم دیگر.

آگاهانه هم نخواستیم برنامه به شکل رسمی نماینده یک نهاد دینی یا تریبون یک قرائت خاص باشد. مسئله ما دین‌گریزی نبود؛ مسئله این بود که گفت‌وگو را بر «نقطه مشترک انسانی» بنا کنیم. بر آن چیزی که میان همه انسان‌ها قابل فهم است: کرامت، اخلاق، مسئولیت، معنا و عمل صالح. به همین دلیل در برنامه از جامعه محترم روحانیت استفاده نکردیم همان طور که از خاخام و موبد و اسقف نیز کسی را نیاوردیم. به این معنی  که از متخصصان هیچ دینی دعوت نکردیم  برای اینکه نخواستیم به انسانیت و امر والا انسانی رنگ دین و مذهب بزنیم. خواستیم روی نقطع مشترک همه دین ها بایستیم و جایی که قرآن میگوید آنها که عمل صالح دارند به هر دینی که هستند نه بترسند و نه غم داشته باشند چرا که خدا در قرآن خود آورده که میان تمان پیغمبران خدا هیچ فرقی قائل نیست.

رویکرد من از سال‌ها پیش همین بوده است. حتی در برنامه‌های مذهبی هم هیچ‌گاه سؤال را به این صورت طرح نمی‌کردم که «نظر فلان مذهب چیست؟» بلکه می‌پرسیدم: ما چگونه می‌توانیم انسان بهتری باشیم؟ طبیعی است وقتی یک اندیشمند دینی پاسخ می‌دهد، از منظر اعتقادی خود سخن می‌گوید؛ اما لازم نیست مجری با شعار و برچسب، گفتگو را محدود کند.

در «سپنج» هم همین نگاه را ادامه دادیم. خواستیم بر مشترکات تکیه کنیم، نه بر تمایزها. باور دارم اگر جامعه‌ای زودتر به سرمایه‌های فکری و تاریخی خود با نگاهی همدلانه و جامع توجه کند، هزینه‌های اجتماعی کمتری می‌پردازد. بسیاری از شکاف‌ها و تقابل‌ها محصول تأخیر در به‌رسمیت شناختن این سرمایه‌هاست.

اگر معرفی چهره‌های مؤثر فکری، فرهنگی و تاریخی به‌موقع و بی‌واسطه انجام شود، جامعه احساس حذف و انکار نمی‌کند. تأخیر در این کار، معمولاً هزینه‌ها را چندبرابر می‌کند و عایدی را کمتر.

ما در «سپنج» تلاش کردیم به جای دامن زدن به مرزبندی‌ها، بر بنیان‌های مشترک تأکید کنیم؛ بر اینکه انسان، پیش از هر عنوان و برچسبی، صاحب شأن و کرامتی است که می‌تواند محور گفت‌وگو قرار بگیرد. وقتی این محور حفظ شود، اختلاف دیدگاه‌ها نه تهدید، بلکه فرصتی برای تعمیق فهم جمعی خواهد بود.

اگر قرار است امروز از داریوش بزرگ و کوروش در میدان انقلاب یاد شود و مجسمه‌شان نصب شود، این کاری بود که باید ۳۰ سال پیش انجام می‌شد تا این همه تقابل و تضاد ایجاد نشود. اگر آن زمان این کار را کرده بودید، امروز این همدلی را داشتید و می‌توانستید با آن کارهای زیادی انجام دهید. اما حالا که ۳۰ سال بعد انجام می‌دهید، ۳۰ برابر هزینه می‌کنید و یک‌سی‌ام عایدی به دست می‌آورید. در حالی که اگر ۳۰ سال پیش انجام شده بود، با یک‌سی‌ام هزینه، ۳۰ برابر عایدی داشتید و این همه تفرقه، واگرایی، عداوت و خصومت در جامعه و میان خودمان شکل نمی‌گرفت.

به نظر می‌رسد آنچه شما از آن به عنوان «نگاه همگرایانه» یاد می‌کنید، دقیقاً همان نقطه‌ای است که می‌تواند شکاف میان رسانه و مخاطب را کاهش دهد. آیا تجربه «سپنج» این ادعا را تأیید می‌کند؟

به گمان من، یکی از گرفتاری‌های ما همین فقدان نگاه همگرایانه بوده است؛ نگاهی که بتواند طیف‌های مختلف جامعه را زیر یک سقف جمع کند. در «سپنج» ما دقیقاً با همین رویکرد جلو رفتیم؛ بی‌هیاهو، بدون تکیه بر چهره‌های مرسوم و پرزرق‌وبرق، و بدون دامن زدن به مباحث سیاسی یا حاشیه‌های تحریک‌کننده.

مهمانان ما عمدتاً اندیشمندانی بودند در سنین هفتاد، هشتاد و حتی نود سال؛ چهره‌هایی که شاید در فضای رسانه‌ای چندان شناخته‌شده نبودند، اما سرمایه‌های زنده فکری کشورند. ما نه به جنجال متوسل شدیم، نه به نمایش‌های ظاهری؛ با این حال، صفحه «سپنج» ده‌ها هزار دنبال‌کننده پیدا کرد و هر بار که فصل جدید برنامه اعلام می‌شود، حجم گسترده‌ای از پیام‌های استقبال دریافت می‌کنیم.

برای من جالب است که بسیاری از مخاطبان می‌نویسند «الهی شکر که دوباره شروع شد». این تعبیر معمولاً وقتی به کار می‌رود که انسان نعمتی را تجربه کرده باشد یا اتفاق خوبی رخ داده باشد. اینکه یک برنامه گفت‌وگومحور چنین واکنشی برانگیزد، نشان می‌دهد مخاطب احساس کرده چیزی به او افزوده شده است؛ حسی از آرامش، معنا یا امید.

برخی می‌نویسند «جای این برنامه در تلویزیون خالی است»، یا تأکید می‌کنند که ادامه پیدا کند. این واکنش‌ها نشان می‌دهد نیاز به گفت‌وگوی عمیق و محترمانه وجود دارد؛ نیازی که شاید کمتر دیده شده است.

واقعیت این است که بخش بزرگی از این مخاطبان را شخصاً نمی‌شناسم. اگر به فهرست دنبال‌کنندگان نگاه کنید، تنوع چهره‌ها و سنین کاملاً مشهود است. این استقبال نه محصول شبکه روابط شخصی، بلکه نتیجه همان رویکردی است که سعی کرد بر کرامت و معنا تکیه کند.

به نظرم وقتی رسانه به جای تقابل، بر نقاط مشترک انسانی تأکید کند و مخاطب را جدی بگیرد، جامعه نیز پاسخ می‌دهد. «سپنج» برای من نشانه‌ای بود از اینکه اگر به شعور مخاطب اعتماد کنیم و به جای هیجان، محتوا ارائه دهیم، می‌توانیم پیوندی واقعی‌تر با او برقرار کنیم.

به نظر می‌رسد آنچه شما از آن به عنوان «نگاه همگرایانه» یاد می‌کنید، دقیقاً همان نقطه‌ای است که می‌تواند شکاف میان رسانه و مخاطب را کاهش دهد

به گمان من، یکی از گرفتاری‌های ما همین فقدان نگاه همگرایانه بوده است؛ نگاهی که بتواند طیف‌های مختلف جامعه را زیر یک سقف جمع کند. در «سپنج» ما دقیقاً با همین رویکرد جلو رفتیم؛ بی‌هیاهو، بدون تکیه بر چهره‌های مرسوم و پرزرق‌وبرق، و بدون دامن زدن به مباحث سیاسی یا حاشیه‌های تحریک‌کننده.

مهمانان ما عمدتاً اندیشمندانی بودند در سنین هفتاد، هشتاد و حتی نود سال؛ چهره‌هایی که شاید در فضای رسانه‌ای چندان شناخته‌شده نبودند، اما سرمایه‌های زنده فکری کشورند. ما نه به جنجال متوسل شدیم، نه به نمایش‌های ظاهری؛ با این حال، صفحه «سپنج» ده‌ها هزار دنبال‌کننده پیدا کرد و هر بار که فصل جدید برنامه اعلام می‌شود، حجم گسترده‌ای از پیام‌های استقبال دریافت می‌کنیم.

برای من جالب است که بسیاری از مخاطبان می‌نویسند «الهی شکر که دوباره شروع شد». این تعبیر معمولاً وقتی به کار می‌رود که انسان نعمتی را تجربه کرده باشد یا اتفاق خوبی رخ داده باشد. اینکه یک برنامه گفت‌وگومحور چنین واکنشی برانگیزد، نشان می‌دهد مخاطب احساس کرده چیزی به او افزوده شده است؛ حسی از آرامش، معنا یا امید.

برخی می‌نویسند «جای این برنامه در تلویزیون خالی است»، یا تأکید می‌کنند که ادامه پیدا کند. این واکنش‌ها نشان می‌دهد نیاز به گفت‌وگوی عمیق و محترمانه وجود دارد؛ نیازی که شاید کمتر دیده شده است.

واقعیت این است که بخش بزرگی از این مخاطبان را شخصاً نمی‌شناسم. اگر به فهرست دنبال‌کنندگان نگاه کنید، تنوع چهره‌ها و سنین کاملاً مشهود است. این استقبال نه محصول شبکه روابط شخصی، بلکه نتیجه همان رویکردی است که سعی کرد بر کرامت و معنا تکیه کند.

به نظرم وقتی رسانه به جای تقابل، بر نقاط مشترک انسانی تأکید کند و مخاطب را جدی بگیرد، جامعه نیز پاسخ می‌دهد. «سپنج» برای من نشانه‌ای بود از اینکه اگر به شعور مخاطب اعتماد کنیم و به جای هیجان، محتوا ارائه دهیم، می‌توانیم پیوندی واقعی‌تر با او برقرار کنیم.

فرش سپنج و  دکور ساده برنامه… در پایان می‌خواهم فلسفه‌اش را بدانم؛ اینکه چرا شما این سادگی و آن فرش چند تکه نمادین را در دکور انتخاب کردید؟ 

 توجه کنید که اساساً در «سپنج» تلاش شد دکور، تلویزیونی باشد. یک جمله عرض می‌کنم و نه بیشتر: دکور تلویزیون و قاب تلویزیون، اصالتاً رنگ است و نور، نه اشیا و چوب تخته و حجم. قاب تلویزیون در عین جذابیت باید با رنگ و نور بصورت  ارزان مدیریت شود، مگر آنکه محتوا اقتضا کند.

ما در واقع تلاش کردیم که دکور عامل تمرکز بیشتر باشد، نه عامل حواس‌پرتی. عناصری که در دکور هستند، هرچه کمتر مزاحمت برای تمرکز و تفکر ایجاد کنند، مطلوب‌ترند. بنابراین لباس مجری در همه ۵۰ برنامه یکی است؛ دو صندلی بدون کنتراست رنگی روی صحنه قرار داده شده، به‌طوری که شاید کم دیده شود، حتی به چشم نیاید. میزی که برای لیوان آب گذاشته شده پنهان شده است تا ایجاد مزاحمت نکند. صحنه هم خاموش است تا ذهن روشن شود.

آن سیاهی، سیاهیِ سلبی نیست؛ آن سیاهی، خاموشیِ همه مزاحم‌هاست، نفی همه مزاحم‌ها برای تفکر است.

و اما آن فرش؛ فرشی امانی است که در اختیار «سپنج» قرار گرفته، بر اساس شرحی که امانت‌دهنده به ما داده است. این فرش متعلق به اواخر دورهٔ دوره قاجار است و تقریباً صد سال عمر دارد. فرشی   که ورثه برای دسترسی به سهم‌الارث خود، آن را برش زده‌اند. تکه‌ای بزرگ‌تر که سمت مهمان می‌بینید، انگار سهم پسران یا یک پسر است و آن طرف سهم دختران.

با همین فرش، نمادی و مفهومی در «سپنج» وجود دارد: کهنگی و مندرسیِ آن، عمری که از آن گذشته، هم‌راستاست با مفهوم «سپنج» و هم‌راستاست با مفهوم تفکر که بحث محوری ماست. به این معنا که خود این اتفاق مبدأیی می‌شود برای اندیشیدن به اینکه «سپنج» خانه‌ای گذرا و عاریتی است؛ این دنیا و عمر ما گذرا و تمام‌شدنی است. آثار ما می‌ماند، اما خود ما نمی‌مانیم. پس سعی کنیم آثاری از خود بر جای بگذاریم که اگر دیگران با آن روبه‌رو شدند، ما را بستایند نه نکوهش کنند.

فرش «سپنج» حکایتِ حفظ آبروی انسانی است؛ انسانی که اگر خود را مدیریت نکند، می‌تواند یک عنصر گرانبها را خرد کند. البته ما درباره این وارثان و این خانواده قضاوت نمی‌کنیم، چون همه داستان را نمی‌دانیم؛ اما در نگاه اولیه و در ظاهر ماجرا، فرش تکه‌تکه شده است. بله، فرشی که به‌عنوان اثری فاخر و ساخته دست انسان‌های زحمتکش تهیه شده، این‌چنین پاره شده تا پاسخ‌گوی حرص و آز و مطالبه چند نفر دیگر باشد.

و بله، ما اگر خود را مدیریت و مراقبت نکنیم، می‌توانیم به جان هر دستاورد ارزشمند بشری بیفتیم و با آن همین کار را بکنیم؛ کاری که هم ناپسند است، هم آزاردهنده، و هم مایهٔ افتِ قیمت انسان.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها