
به گزارش خبرنگار صبا، فیلم «غبار میمون» فیلمی به کارگردانی آرش معیریان است که از همان ابتدا با انبوهی از نماهای پراکنده آغاز میشود . محمدجواد فراهانی منتقد سینما در نقد خود به این فیلم که در اولین روز جشنواره در پردیس ملت برای اصحاب رسانه به اکران در آمد نوشته است.
فیلم «غبار میمون» از همان لحظات اولیه بیننده را با پرسشی بنیادی مواجه میکند: آیا این مجموعه نماهای به ظاهر پیوسته را میتوان یک فیلم سینمایی نامید؟ این تردید از آنجا نشأت میگیرد که گویی سازنده صرفاً راشهای فیلمبرداری شده را پشت سر هم قرار داده و حاصل را بدون دخالت خلاقانهای که مایه هویت یک اثر سینمایی میشود، ارائه کرده است.
در تعریف متعارف، فیلمسازی هنر گزینش و چیدمان است، نه انباشت تصاویر. سوال بعدی که به طور طبیعی مطرح میشود این است که آیا یک فیلم نیازمند ریتمی حساب شده نیست؟ آیا هر نما نباید با ایجاد انتظاری منطقی، راه را برای نمای بعدی بگشاید و مخاطب را در مسیری دراماتیک همراهی کند؟در بیست دقیقه آغازین «غبار میمون»، مخاطب نه با یک ریتم بلکه با هجمهای بیامان از تصاویر و موقعیتها روبرو میشود که فاقد هرگونه نظم روایی قابل درکی است. شخصیتها ناگهان در صحنه حاضر میشوند، بدون مقدمه جابهجا میگردند و به همان سرعت نیز ناپدید میشوند، گویی جهان فیلم از هیچ قانون ثابتی پیروی نمیکند.
این آشفتگی به حدی است که حتی اطلاعات اولیه و پایه نیز با تاخیر زیاد به بیننده منتقل میشوند. پس از گذشت قریب به پانزده دقیقه است که مشخص میشود ماجرا در انگلستان در جریان است و شخصیتها به زبان فارسی گفتگو میکنند. این تاخیر عجیب در معرفی فضا و شخصیتها، فرصت همذاتپنداری و همراهی عاطفی را از مخاطب سلب میکند.بیثباتی تنها به مکان و زمان محدود نمیشود، بلکه به قلب داستان، یعنی شخصیتها نیز راه مییابد. انگیزه، خواسته و هدف هیچ یک از کاراکترهای فیلم به وضوح برای بیننده روشن نیست.
آنها بدون انگیزهای قابل باور دست به اقدام میزنند و رویدادها پشت سر هم و با شتابی غیرطبیعی رخ میدهند، بیآنکه پیوند منطقی و محکمی بین آنها احساس شود. این فقدان روانشناسی رفتاری و علتومعلولی در روایت، احساس پوچی و تصنعی بودن را به کل اثر تحمیل میکند.در پاسخ به این نقدهای ساختاری، گاهی استدلال میشود که «غبار میمون» در اصل یک مینیسریال بوده و همین مسئله باعث عدم انسجام نسخه سینمایی آن شده است.
اما این توجیه، پرسش بزرگتری را به میان میآورد: اساساً چرا باید چنین اقدامی صورت گیرد؟ چرا باید مجموعهای که برای قالب و روایت سریال ساخته شده، با حذف و اتصالهای اجتنابناپذیر، به شکل یک فیلم سینمایی عرضه شود؟ آیا این کار به ذات هر دو قالب خیانت نمیکند؟ یک سریال با ساختار روایی منعطفتر و فرصت کافی برای بسط شخصیتپردازی و طرحهای فرعی ساخته میشود، در حالی که یک فیلم سینمایی نیازمند ایجاز، تمرکز و ساختاری فشرده و موجز است. تبدیل یکی به دیگری بدون بازآفرینی کامل اثر، نتیجهای جز یک ساختار شکننده و آشفته به بار نمیآورد. در این میان پایان اثر نیز تیر خلاصی است بر پیکر بیجان اثر. در مجموع، تماشای «غبار میمون» بیشتر به مرور یک آلبوم عکس پراکنده میماند تا سفر یکپارچه در دل یک داستان سینمایی!